تبلیغات
پیام آوران - خاطرات جذاب از جبهه مفقود شدن عینک7 - پایین مطلب برروی ادامه مطلب کلیک و دو داستان را بخوانید
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
بنا به درخواست بازدید کننده وبلاگ که نام شهیدان هم رزم خود را ببرید عرض کنم که آقای هاشمی معاون ما  که در داستان اشاره کردم در عملیاتی دیگر  به درجه رفیع شهادت نائل شد .
همچنین آقای تحویل پور از مسئولان ما در عملیاتی دیگر جاوید الاثر شد که یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.





گورستان عراقیها.......
بما اطلاع رسید که قرار است نمایندگان سازمان ملل از منطقه دشت عباس محل استقرار ما بازدید کنند. و گورستان عراقیها را مشاهده نمایند.
یکی از کارها سرو سامان دادن به کشته های صدامیان بود .
تذکر دهم که حجم کشته شدگان صدامی در عملیات برای من حیرت آور بود.





درچادر نشته بودم که دو ماشین ایفا را دیدم که به سمت بالای محلی که ما مستقر بودیم در حال حرکت بود.
در ادامه کنجکاوی نوجوانه من مرا به آن سمت کشید.
عده ای از رزمندگان را دیدم که در حال آماده سازی قبر برای بعثیون بودند.
ماشینهای ایفا رسید و مملو از کشته شدگان بعثی بود.





برای اینکه شما ناراحت نشوید عکس از کشته گان نگذاشتم

کشته شدگان پلاک های بزرگی برای شناسایی در گردن خود داشتند و به شکلهای مختلف و از نواحی مختلف بدن آسیب دیده بودند.
دیدن آن صحنه ها و نوجوانیم ضربه روحی دیگری برای من بود آنان که الان کودک پانزده ساله دارند و یا داشتند به خوبی       می دانند که این صحنه ها چه تاثیر مخربی برای یک نوجوان دارد و یقینا می تواند اورا مبتلا به استرس پس از حادثه و یا بیماری P.T.S.D نماید .
پس به جرات می توان گفت که همه رزمندگان حاضر در میدان عملیات درصد جانبازی دارند و کتب بین المللی فقط حضور افراد در جنگ را پنج درصد جانبازی محسوب می نماید.
 لیکن رزمندگان مظلوم ما بواسطه شرایط نتنها طلبی از دولت و مردم  نداشته اند و مظلومانه از حق خود گذشتن بلکه متاسفانه مسئولین امر نیز توجهی به این امر ننموده اند.
**********************************************
در تحقیقی اینترنتی خواندم که از مجموع سربازان شرکت کننده آمریکایی در جنگ عراق ، افغانستان و خلیج فارس و...  تا سال 2050 ده درصد از سربازان با بیماری p.T.S.Dدست به گریبان هستند.
 اما من نوجوان در آن موقعیت اصلا متوجه عوارضی که بعدا دامن گیر من می شد نبودم و این اتفاق هم افتاد و دامن گیرم شد و سالهاست که علاوه برمسائل ذکر شده از صدمات روحی در عملیاتهای بعدی در حال مداوا هستم  و اطرافیان هم توجهی و اطلاعی از این موضوع و ضربه روحی آن در آن موقع نداشتند .
و یکی  از عوارض جنگ همین است.
همین الان  که این خاطره ها را یاد آوری می کنم بسیار نارا حت کننده است
. لیکن  سزای متجاوزانی که به آب و خاک و نوامیس دیگران تجاوز کنند چیزی جز مرگ و خفت و خواری نیست اگر چه ماهم در این راه آسیب ببینیم.
 و خصوصا در جنگ ما که دشمن ماموریت براندازی حکومتی مردمی را داشت که با رای مردم تشکیل شده بود و رهبر فقید  آن (امام خمینی ره)با تاسی از اباعبدالله الحسین علیه السلام و سایر ائمه و پیامیران تلاش در جهت اجرای آرمانهای الهی را داشت.











ادامه دهم که:
هر کشته  در قبری قرار داده می شد و مقداری آهک روی آن می ریختند و بعد ریختن خاک روی آن آغاز می شد و  نام و مشخصات او را بر روی تابلوی کوچک فلزی بالای سر آن می نوشتند.
 آچار در جیب کشته ای حاکی از مکانیک بودن او داشت و الی آخر که بیان صحنه های آن صلاح نیست.

اکنون با خود فکر می کنم اگر نسل جدید رزمنده و جبهه را نشناسند و  این اتفاقها برای آنها گفته نشود چگونه می توانند متوجه شوند یک رزمنده چقدر صحنه های متاثر کننده دیده و چقدر رنج کشیده؟!




پس مجبوریم بگوییم تا قدر رزمنده در مقابل دولتمردان و مردم مشخص شود.

گم شدن عینک :ادامه دارد




گم شدن عینک :
اطلاع دارید که داخل همه چادر های صحرایی پنجره هایی تعبیه می کنند و از داخل پارچه ای دارد که جلو پنجره را گرفته یا پارچه را لوله کرده بالای پنجره گره می زنند.
 بند های پارچه ای پنجره وسیله خوبی بود که من عینکم را شبها موقع خواب  بالا ی سرم به آن گره بزنم و آسوده بخوابم.
روز آخر ماموریت ما در دشت عباس بود مسئولین تذکر دادند که امروز وسایل خود را آماده کنید که عازم اصفهان هستیم.
من مثل قبل دنبال بازیگوشی و سر زدن به سنگر های مخروبه عراقیها بودم وتوجهی به حرف مسئولین نداشتم چرا که در عالم کودکی دنبال چیزهای جدید بودم که اصطلاحا خودم کشف کرده بودم.
 درجه عینک من فقط 75 صدم بود و گاهی بدون توجه عینک نمی زدم و مشگلی هم نداشتم و در این روز نیز فراموش کردم عینکم را از بند داخل چادر باز کنم و به چشمم بزنم.




پس از بازگشت از سنگر عراقیها با بهت و حیرت دیدم تمام چادر های ما را جمع کردند و آنها راتا کرده و داخل ماشین ایفا گذاشتند و هم رزمانم سوار بر ماشینها آماده رفتن هستند و فرمانده تراب پور هم این طرف و آن طرف می دوید تا همه چیز آماده و حرکت کنیم.
دنبال آقای تراب پور دویدم  و موضوع عینکم که در چادر مانده و اکنون چادرها را جمع کردند به او گفتم .
او هم بدون هیچ گونه حساسیتی داد زد سریع ، سریع سوار شو بریم ،دیگر اصفهان انشاا... آنرا پیدا کن.






اکنون رزمنده کوچولو که به واسطه سنش نگران اعتراض خانواده هم در خصوص عینک خود بود
بخوبی به خاطر سپرد م پس از رسیدن به اصفهان عینک را پیدا کند!!!



کار عینک گره خورد و غصه ای بزرگ در کودکی من شد
بشنوید از اصفهان چه پیش آمد :
وقتی منزل برگشتم هوا گرم شده بود و تمام درختانی که خشک بودند با تغییر دما برگهای آنها سبز شده    بودند این برگها هنوز کوچک و زیبا بودند. سه تادرخت خرمالو که شاید در سن پنج سالگی با برادر بزرگم کاشته بودیم همه سرسبز و زیبا بودند.
 توجه خاصی ، خصوصا از سوی مادرم به من می شد و من احساس بزرگ شدن و استقلال می کردم و در پوست خود نگنجیدم.

مرتب به فکر بودم که  به بسیج مدارس سر بزنم و پی گیر عینک مفقود شده ام شوم .
این کاررا هم کردم .
به بسیج مدارس آن زمان  که درخیابان عباس آباد اصفهان و در منزلی بو د که قبل از انقلاب  به آن انجمن ایران و آمریکارفتم
آقای تحویل پور و ملک احمدی را آنجا دیدم .
دو مرد خدایی که تاثیر عمیق با رفتارشان در زندگی من داشتند و در ادامه در این خصوص برای شما صحبت خواهم کرد.






آقای تحویل پور گفت چادر هایی که آورده ایم در آن اتاق است برو ببین می شود عینک را پیدا کنی؟
منهم رفتم. وقتی وارد آن سالن بزرگ شدم شاید صد تخته چادر نظامی روی هم چیده شده بود .
من که  نوجوانی رزمنده و ساده و با قلبی آکنده از سادگی و مهر و صفا بودم نمی بایست مایوس می شدم بنابر این گرفتم تا آنجا که می شود چادر ها را بگردم.
 بنظر شما چه شد؟
بله، اولین چادر را که بررسی کردم عینک من صحیح و سالم به آن گره خورده بود.!!!
عینک را برداشتم تمیز کردم به چشم زدم و نزد  آقای تحویل پور برای خداحافظی رفتم . آقای تحویل پور همینطور که مات و مبهوت به من نگاه می کرد با من خداحافظی نمود ومن به منزل برگشتم.

قبل از عزیمت به جبهه رفتار آقای تحویل پور و ملک احمدی با ما چگونه بود؟ ادامه دارد.....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 شهریور 1396 03:37 ق.ظ
Howdy just wanted to give you a quick heads up.
The words in your post seem to be running off the screen in Firefox.
I'm not sure if this is a formatting issue or something
to do with internet browser compatibility but I figured I'd post to let you know.
The layout look great though! Hope you get the problem resolved soon.
Thanks
جمعه 13 مرداد 1396 03:09 ب.ظ
I am regular visitor, how are you everybody?
This post posted at this web site is really fastidious.
شنبه 7 مرداد 1396 10:41 ق.ظ
Post writing is also a excitement, if you be acquainted with after that
you can write or else it is complex to write.
شنبه 9 اردیبهشت 1396 01:21 ب.ظ
I couldn't resist commenting. Perfectly written!
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:16 ق.ظ
Hi, of course this article is in fact good and I have learned lot of
things from it concerning blogging. thanks.
جمعه 11 فروردین 1396 11:53 ق.ظ
Great article.
شنبه 11 آذر 1391 08:58 ب.ظ
نوشته شمایا بهتر بگم خاطراتتون نشان دهنده پشتکار شماست اینطور که پیداست ،از بچگی با شمابوده . این کودک رزمنده (البته به قول خودتون)انرژی خاصی به آدم میده که با شیطنت های کودکیش خاطرات سخت یا بهتر بگم تلخ جنگ را باچاشنی شیرین خلوص وصداقت وسادگی یک شیر مرد کوچک پیوند ماندگاری میزند.
منتظر مطلب های بعدی شما هستم.
محسن بارباز اصفهانیآفرین به قلم شما برای بیان احساسات شما. اینکه با هر ذوق و سلیقه ای هستید دیگران را تشویق می کنید نشان انسانهای وارسته
وبلند نظر است شاد باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ