تبلیغات
پیام آوران - فرار از کنار پل اروند 43
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
گفتم که ما را داخل کمر شکن با باری انداختند تریلی انداختند.
ماشین براه افتاد در حالی که من  بشدت خسته و کوفته بودم .
اثرات روانی انفجارات و غیره باعث شده بود که فقط صدای انفجار و  فریادهای برو جلو یا بیا عقب و شلیک کن  و غیره مرتب در گوشم شنیده شود.
کف باری ماشین خوابیده بودم که ناگهان صدای غرش هواپیماهای عراقی شنیده شد.
 آنها بالای سرما پرواز می کردند و با دیدن ماشین حتما به ما حمله
می کردند.
 به همین جهت ماشینی که منهم داخل آن بودم و رزمندگان را از پل بعد از رودخانه اروند سوار کرده و در واقع از فاو خارج می کرد توقف کرد و با سرعت رزمندگان پیاده شدند و سریع داخل نیزارها دویده و مخفی شدند اما ما دونفر بودیم که امکان راه رفتن برایمان نبود چرا که از بس دویده بودیم هر دوپایمان خشک شده بود و حرکت نمی توانستیم بکنیم و بی خیال کف  بار ی خوابیده بودیم  گویا راضی به هدف قرار گرفته شدن بودیم و چاره دیگری هم نداشتیم.
 در این لحظه هواپیما ها به ما نزدیک شدند و با فاصله نیزارها را بمباران کردند و رفتند و خدا را شکر به رزمندگان آسیبی نرسید.
****************************************************
مجدد رزمندگان سوار ماشین شدند و مسیری طولانی را طی کردیم تا به اردوگاه عرب روبروی شهرک دارخوئین رسیدیم.
من به سوله پدافند محل خدمتم رفتم. 
حالت محزون و خاصی از شدت فشارهای روحی و روانی پیدا کرده بودم 
خوابیدم و هراز گاه بیدار شده و آرام گریه می کردم .
 معاون واحد پدافند برادر بهرامی می گفت وقتی خوابت برد مرتب فریاد می زدی برو . بیا . شلیک کن و....
****************************************************
سخنی باشما :
اکنون که بیش از دو سوم عمر خودم را سپری نموده ام تصمیم دارم از حالات خود برای نسل جدید بگویم و یقین بر اخلاص در این نوشته دارم و از خدا هم کمک می خواهم که بر دل شما نسل جدید بنشیند.
 این نوشته برای تعریف از خودم نیست که باعث شود بگویند چه نوشته زیبایی یا چه عرفان والایی و یا جایگاه و مقامی بدست آورم چرا که من قطره ای بودم درمیان دریای اخلاص و تقوی و عرفان ایثارگران .
 دوران پانزده سالگی تا آخرین روزهای جنگ که  23  سال بیشتر نداشتم با هیچ چیز قابل بیان و جایگزینی نیست.
یک رنگی ، اخلاص ، تقوی ، بی توقعی ، یعنی کار بیشتر و نداشتن کوچکترین توقع مادی ، شجاعت ، همه چیز را از جانب و در ید خدا دیدن ، اطاعت محض از رهبری و فرماندهی در جبهه ، گذشت برای دیگران ، سوختن برای دیگران ، عشق به مردم ، عشق به وطن ، عشق خاص به ابا عبدالله الحسین ، حفظ بیت المال حتی در این خصوص که آیا تیری را شلیک کنیم یا نه ، توجه به حفظ محیط زیست و حیوانات و اینکه اگر پرنده ای برای خوراک استفاده نمی شود با تیر نزنیم خصوصا مرغابی هایی که روی آبهای رها شده بین دو دپوی ما و عراقیها می نشستند و زندگی می کردند .... همه و همه از خصلتهایمان بود که امروز نسل جوان و همه مردم و مدیران کشور باید به آن توجه داشته و در راه خدمت به مردم مظلوم و ستم کشیده مان تلاش نمایند.
از حرام بپرهیزیم و در حلال احتیاط کنیم که استفاده جوابگویی دارد.
پستهایی که لیاقت نداریم اشغال نکنیم. از رانت در هر زمینه بترسیم و خدا را شاهد اعمال و رفتارمان بدانیم.
به قول امام راحل (ره) نگذاریم ایثارگران و خانواده ایشان در پیچ و خم زندگی فراموش شوند و باز بقول آن عزیز سفر کرده امام (ره) اون بسیجی ره صد ساله را یک شبه طی می کند و ماباید سالها زحمت بکشیم. آری جمله تکان دهنده ای است و باید بدانیم بدست آوردن آن حالات نیاز به عمری تهذیب نفس و مبارزه با هوای نفس دارد.
 شهید بزرگوار سعید بارباز می گوید: ما اکنون بر روی ساختمانی از اسکلت و جمجمه شهدا حرکت می کنیم و بدانیم که شهدا شاهد و ناظر رفتار ما هستند و باید پاسدار خون آنها باشیم.
 از غرب و شرق نهراسیم و اطاعت از رهبری را سرلوحه کارمان قرار دهیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ