تبلیغات
پیام آوران - حمله عراق در منطقه فاو و عزیمتمان فوری به منطقه 42
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
شاید ساعت ده صبح بود که درب سوله محل استقرارمان در اردوگاه عرب ایستاده بودم و رزمندگان و فعالیت آنها را نظاره می کردم که ناگهان حاج آقا علیرضایی فرمانده شجاع و با غیرت پدافند لشگر امام حسین علیه السلام با موتور تریل آمد و گفت سریع باشید سریع عراق در منطقه فاو به ما پاتک زده و سریع باید عازم خط شویم.
***************************************************
با کمک آقای غلام رمضانی معاون ایشان و دیگر بچه ها یکعدد توپ 14/5 دولول پشت تویوتا بستیم و عازم خط شدیم.


ابتدا به اروند رسیدیم. سریع ما را سوار قایق موتوری کردند و ماشین ما  را هم با پلهای کشنده آنطرف اروند آوردند و در جاده فاو ام القصر به طرف خط مقدم با تویو تایی که پشت آن توپ جهارده ونیم(عکس بالا) بسته بودیم به راه افتادیم تا به آخرین نقطه جاده که رزمندگان در آن مستقر بودند رسیدیم.
تازه گریدرها آمدند و شروع به زدن دپو برای ما کردند.
***************************************************
از شجاعت و شهامت راننده های گریدر بهت زده شده بودم .
کل ماشین و پس از دپو زدن بالای ماشین در تیررس دشمنی بود که مرتب با همه سلاحهای سبک و نیمه سنگین ، کلاش ، آرپی جی ،و غیره شلیک می کرد و من می دیدیم چگونه موشکها از کنار گریدرها رد می شود ولی انگار نه انگار که جنگ است یا اتفاقی افتاده کاملا با صلابت رانندگان کار خود را می کردند و دپو می زدند. 
 هنوز هم یاد آوری آن صحنه ها برایم تعجب انگیز و هیجان آور است. راستی اینان چه کسانی بودند و اعتقادشان چه بود؟
دپو زده شد و ما توپ یا همان تفنگ 14/5 دولول را مستقر کردیم و چون صرفه جویی در مهمات باید می کردیم با کلاش با دشمن درگیرشدیم تا در وقت نزدیکی دشمن با آن شلیک کنیم.
***************************************************
بی سیمی داشتیم و هر از گاه از پشت جبهه مطلع می شدیم و تویو تا ها یک مورد برایمان کوکو سیب زمینی و بشکه آب آوردند.
کم کم هوا تاریک شد و من و هم رزمم آقای طباطبایی از واحد پدافند مشغول نگهبانی شدیم.
یادم هست بواسطه قدرت جوانی تا صبح نگهبانی دادیم.
در شب هرازگاه با دیدن موضعی که عراقیها شلیک می کنند ماهم با کلاش به سمت آنها شلیک می کردیم.
صبح حدود ساعت نه بود که ارتباط بی سیم ما با پشت جبهه قطع شد و این در صورتی اتفاق می افتاد که ما محاصره شده باشیم.


*************************************************
دیگر خبری از آمدن تویوتا ها و آوردن آب و آذوقه برای ما نبود.
بلی ما محاصره شده بودیم و خبر کم کم به خط مقدم رسید.
از طرفی زیر رگبار شدید گلوله های تانک و توپ و موشک و آرپی جی و کلاشینکف و مسلسل و حمله مدام بالگردهای آمریکایی که به کمک بعثیون آمده بودند قرار گرفته بودیم و آنها مصمم بودند که فاو را باز پس بگیرند.
ضمنا با فاصله سمت راست ما را بمباران شیمیایی نمودند.
بوی مواد شیمیایی که توسط بادآورده می شد باعث شد تعدادی از رزمندگان حالشان بدشود. از جمله هم رزمند بنده آقای طباطبایی.
(مجبورم برای درک سختی موقعیت رزمندگان نکاتی را بنویسم)
****************************************************
در این لحظات آتش و خون رزمنده ای در سنگر کناری ما براثر انفجار احیانا خمپاره شصت بینایی خود را از دست داد و در حالی که از دو چشم او خون می ریخت شروع به داد زدن و دویدن و فاصله گرفتن از دپو و در واقع در تیررس قرار گرفتن دشمن نمودم که ما دویدیم و او را آوریم و پشت دپو نشاندیم و از او می خواستیم تحمل کند که البته درد وحشتناکی داشت اما باز همکاری کرد و نشست و به خود می تابید.

در این هنگام گلوله مستقیم توپی را به دپوی ماشلیک کردند و یکی از رزمندگان در نزدیکی ما کل صورت او جدا شد وشهید شد.
اکنون یک شهید داشتیم و یک زخمی و حجم آتش.
*************************************************
آنچنان یورش بعثیها زیاد بود که قابل بیان نیست.
به چشم خود می دیدم که تانکها شلیک می کردند و سپس حرکت 
می کردند و نیروهای عراقی پشت تانکها در آن هوای داغ و سوزان می دویدند.
ما هم با دو لول 14/5 و انواع سلاحها به آنها شلیک می کردیم . 
کمی عقب نشینی می کردند و دوباره جلو می آمدند.
شاید در هفتاد و یا هشتاد متری یکدیگر بودیم.
ناگهان متوجه شدم عده ای سرباز وظیفه که خطر اسارت را حس کرده بودند بطرف عقب حرکت کرده و از روی جاده می دویدند.
*************************************************
بالگردهای آپاچی آمریکایی هم پایین آمده بودند و مرتب جاده را می زدند.
دولول ما کنار جاده آسفالت و روی خاکریز مستقر شده بود. و مرتب بطرف بالگرد و نیروهای عراقی که پشت تانک مخفی شده بودند شلیک می کردیم.


نگران بچه ها شدم روی جاده آسفالت دویدم یکی یکی آنها را در بغل می گرفتم ومی بو سیدم و خواهش می کردم پشت دپو برگردید اگر چنین نکنید خط می شکند وهمه ما اسیر می شویم و خود شما نیز روی جاده آسفالت هدف تیر قرار خواهید گرفت.
تعدادی از آنها را برگرداندم و تعدادی هم رفتند .
وقتی بالگردها شلیک می کردند به کناره های شیبدار جاده که تا زمین اصلی شاید شش متر یا بیشتر فاصله داشت می رفتند و دوباره روی جاده بر می گشتند و همگی آنها و ما که پشت دپو از دیروز تا امروز و بخصوص امروز که حملات پی در پی و شدید بود آنهم بدون هیچگونه آب و غذایی ( هرچه داشتیم از روز گذشته بود)  نای حرکت و راه رفتن را از دست داده بودیم  .
*********************************************
از جاده آسفالت به پشت دپو برگشتم فرمانده دلیر شیرازی را که از بچه های سپاه بود دیدم که مرتب آرپی جی شلیک می کرد و آنقدر شلیک کرده بود که از صدای شلیک گویا پرده های گوشش پاره شده بود و از دو گوش او خون می ریخت.
بالاخره آنقدر عراقیها با ما جنگیدند تا به نزدیک دپوی ما رسیدند . آنها را براحتی می دیدم راهی برای ماندن  پشت دپو نبود.
فرمانده شیرازی اجازه عقب رفتن داد.  ما هم بطرف جاده آسفالت شروع به دویدن کردیم . روی جاده کمی دویدیم اما خستگی و گرما درگیری مداوم و شب تا صبح نخوابیدن تاب دویدن را از ما گرفته بود.
علیرغم همه مشگلات به یاد نمی آورم که به تشنگی و گرسنگی فکر کرده باشم. اکنون هول فرار از دست اسارت را مورد هدف تیر قرار گرفتن را داشتیم و بس.
****************************************************
 حمل سلاح و تجهیزات همراهمان شامل: فانسخه ، خشاب ها و قمقمه آب و نارنجک و کلاه هم از شدت خستگی بسیار سخت شده بود. روی 
جاده آسفالت گویا در چهارباغ اصفهان هستیم به طرف عقب درحال قدم زدن بودیم  و نای برگشتن و پشت سر خودمان را دیدن را  نداشتیم.
بالاخره پشت سرم را نگاه کردم .
عراقیها نیز از شدت گرما و خستگی این طرف دپوی ما آمده بودند و نای بالا بردن اسلحه را نداشتند و روی دپوی مانشسته بودند و مارا در چنگال خود می دیدند و تماشا می کردند.
***************************************************
در ادامه ببینید چه ماجرای عجیبی پیش آمد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ