تبلیغات
پیام آوران - یکشب ماندن در کنار رزمندگان در سنگری عقب تر خط پدافندی فاو 37
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
هوا سرد بود و شب را در کنار رزمندگان در سنگری عقب تر از خط مقدم ماندم . این روش من بود که هر از گاه به سنگری می رفتم و به رزمندگان به عنوان روحانی و امام جماعت سر می زدم.
البته ملبس به لباس روحانیت نبودم اما پیراهنی اصطلاحا آخوندی می پوشیدم.
*************************************************
وقت نماز مغرب و عشاء شد نماز را به جماعت خواندیم و طبق رسم مرسوم سفره را پهن کردن و مشغول باز کردن کنسرو تن ماهی و کنسرو بادمجان شدند (بنده مهمان بودم) و مشغول غذا خوردن بودیم که ناگهان دو نفر از بچه ها گفتند مار را ، مار را و سپس همه از سنگر بیرون دویدیم.
بیرون هوا فوق العاده مه آلود و شرجی و سرد بود چرا که نزدیک خور عبدالله بودیم.

 سوال کردم که داستان مار چه بود . دو نفر رزمنده گفتند در حین غذا ماری از سقف سنگر به طرف وسط سفره آویزان شد و وحشت از آن ،ما را فراری داد .
اکنون بچه ها دیگر حاضر نبودن داخل سنگر بروند و احساس خطر می کردند.
پیر مردی رزمنده گفت امشب را که سرد است داخل سنگر بخوابید و فردا پتویی داخل سنگر آتش بزنید تا مار اگر هست از دود آن فرار کند . لیکن هیچکس حاضر به رفتن داخل سنگر نشد.
آنقدر هوا سرد بود که  مثل کسی که خروسک گرفته باشد بچه ها  صدایشان گرفته بود و صحبت می کردند.
من که روحانی بودم و باید شجاعت بیشتری از خود نشان میدادم که بچه ها ی رزمنده در آن هوای بسیار سرد بیرون از سنگر آسیب نبینند به بچه ها گفتم من که داخل می خوابم ، مار هم حتما رفته هر کس خواست بیاید و پیشنهاد می کنم بیایید چون از سرما مریض می شوید.
جالب بود که احدی نیامد و بنده داخل رفتم و  آخر سنگر خوابیدم و پتو را روی سرم کشیدم و ذکر می گفتم و خوب ترس هم داشت و داشتم.
هر از گاه موشها روی گونیهای سنگر دنبال هم می گذاشتند و خاکها از پشت پلاستیکی که روی گونیها کشیده بودیم پایین می ریخت و بنده پیش خودم می گفتم مار دارد به طرف من حرکت می کند و از ترس چیزی نبود داد بزنم اما می بایست قوی می بودم.
در همین حال و هوا بودم که خوابم برد.
صبح که برای نماز بیدار شدم و از سنگر بیرون آمدم بچه های مظلوم را دیدم که بشدت سرما خورده بودند.
سرفه ، عطسه ، و آبریزش بینی، ناراحت شدم اما کاری ازدستم برنمی آمد .نماز را خواندم و به سمت سنگر خودمان که در خط مقدم بود حرکت کردم .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 08:39 ب.ظ
Hello to every , since I am really eager of reading this weblog's
post to be updated on a regular basis. It consists of fastidious information.
سه شنبه 7 شهریور 1396 07:29 ب.ظ
Wow that was odd. I just wrote an extremely long
comment but after I clicked submit my comment didn't show up.

Grrrr... well I'm not writing all that over again. Regardless,
just wanted to say excellent blog!
یکشنبه 5 شهریور 1396 08:19 ق.ظ
Hi, i read your blog from time to time and i own a similar one and i was just curious
if you get a lot of spam comments? If so how do you prevent it, any plugin or anything you can advise?
I get so much lately it's driving me mad so any support is very much
appreciated.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ