تبلیغات
پیام آوران - خط پدافندی فاو : 35
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
شنبه 4 شهریور 1396 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی
هر از گاه صدای سوتی به گوش میرسید و خمپاره ای 120 یا 80یا 60 روی جاده خاکی محل عبور تویوتا ها فرود می آمد.
من اصابت خمپاره ای رابه ماشینی مشاهده نکردم اما امکان داشت روی سقف تویاتاها فرود آید.
این شلیکها بعد از ظهر ها بیشتر بود ، بنظرم می رسد چون هوا خنک می شد بعثیها حال و هوای بهتری پیدا می کردند و دیدبانهای آنها به تکاپو و گرا دادن محل نیروها و ادوات ما می افتادند و متقابلا از سوی ما پاسخ داده می شد  اما نه در حجمی که آتش آنها فرو د می آمد چرا که بعثیها بی کش و پیمان آتش می ریختند.
**************************************************
یکی از وظایف من در واحد پدافند لشگر امام حسین علیه السلام پاسخ گویی احکام شرعی عزیزان رزمنده واحد در منطقه عملیاتی فاو بود . عزیزان با بی سیم احکام خود را می پرسیدند و بنده پاسخ می دادم.
همچنین در مکانهای مختلف کلاس عقیدتی و یا نماز جماعت نیز داشتم.
از سویی هم نیروی رزمی پیاده بودم و روز و شب نگهبانی هم می دادم.
*************************************************
شبها حال و هوای خودش را داشت:
کاربر توپ 14/5 ضدهوایی بودم که بطرف خور عبدالله نشانه رفته بودیم و بعضا اگر ناو چه و یا قایقی  به ساحل نزدیک می شد به سمت آن شلیک می کردیم و اجازه نزدیک شدنشان را نمی دادیم. 
پس از شلیک گلوله ها چه زیبا سکوت شب را می شکست و سوت زنان در دل آسمان و در امتداد آبهای خور به طرف ناوها و قایقهای مدنظر حرکت می کرد.
*************************************************
سنگر نگهبانی :
 در طول خط مقدم و در نزدیکی توپ سنگر نگهبانی هم داشتیم و به نوبت نگهبانی می دادیم.
و اما داستانی جالب از رزمنده ای  حدودا چهار ده ساله و شیطون بگویم ،این رزمنده عزیز و کم سن در محل اسقرار ما شبها موشهای خرمایی که دوبرابر گربه ها بودند و گربه از آنها می ترسید و معمولا شبها اطراف سنگرهای ما  در حال حرکت بودند هدف تیر کلاشینکف قرار می داد و لاشه آنها را روبروی درب سنگر ،خون آلود روی هم می چید و در حال و هوای بچه گانه خود احساس قدرت می کرد.
***********************************************
صبح که می شد و قتی رزمندگان از سنگر بیرون می آمدند وبا این صحنه روبرو می شدند همگی حالشان بهم می خورد و معترض او می شدیم که این موشها گناه دارند ضمنا حال ما را نیزبهم می زنی و اما گوش او بد هکار این حرفها نبود و ادامه بازیهای باید گفت نوجوانی را داشت.
 علیرغم میل باطنی همگان مجبور شدیم شکایت اورابه فرماندهی محور بنماییم و ایشان را به پشت خط انتقال دادند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 شهریور 1396 11:59 ب.ظ
hello there and thank you for your info – I've certainly picked up anything new from right here.
I did however expertise several technical issues using this
website, as I experienced to reload the website a lot
of times previous to I could get it to load correctly.
I had been wondering if your web host is OK? Not that I am
complaining, but sluggish loading instances times will
sometimes affect your placement in google and could damage your high-quality score if ads and marketing
with Adwords. Anyway I'm adding this RSS to my e-mail and
could look out for much more of your respective intriguing content.
Ensure that you update this again very soon.
یکشنبه 5 شهریور 1396 06:37 ق.ظ
I simply could not leave your site before suggesting that I
actually loved the usual info a person supply to your visitors?

Is going to be back incessantly in order to investigate cross-check new posts
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ