تبلیغات
پیام آوران - ادامه عملیات خیبر 34
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
یکشنبه 4 بهمن 1394 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی

 

شب اول را پشت خاکریز در گودال بزرگی که ظاهرا بیل مکانیکی آنرا در زمین در آورده بود پنج ، یا شش نفری خوابیدیم و به نوبت هم روی خاکریز می رفتیم و نگهبانی می دادیم و گذ شت .



اما دقیق در خاطرم نیست از ساعت 9 صبح فردا یا بعد از ظهر آن عراق شروع کرد به آتش تهیه روی سر ما ریختن.

آتش تهیه : عبارت است از اینکه دشمن با هرسلاحی ، لیکن بیشتر با توپ و خمپاره آنقدر روی منطقه آتش می ریزد تا مطمئن شود نیرویی در مقابل او دیگر نیست یا کاملا نیروها زمین گیر شوند و بعد حمله می کند.

خدا می داند آنقدر خمپاره 0 12 زد ، دوستانی که جبهه بودند می دانند که این خمپاره موقع آمدن چه صدای صوت وحشتناکی دارد و بدتر از آن اصابت به زمین و انفجار وحشتناک آن .


آنقدر شلیک کرد که همینطور که ما در گودال کژ کرده بودیم فریاد می زدیم.

این گودال به اصطلاح سنگر نه سقف داشت و نه چیز دیگر، گاه خمپاره که با فاصله می خورد ترکش آن که پاره آهنی داغ داغ بود مثل سنگ می آمد و به سر یکی از دوستان یا به کمر دیگری می خورد و چون فاصله زیادی راطی کرده بود مثل این بود که کسی پاره آجری را یا سنگی را پرتاب کند و به شما بخورد و اغلب بدلیل آتش پر حجم کسی بی نصیب نبود.

یادم هست یکی از ترکشها روی پوتین یکی از رزمندگان خورد و چنان دردی داشت که آخ او به آسمان رفت.

هم پایه خنده برای ما شده بود و هم سختی خودش را داشت .

شب شد آنقدر از شدت آتش تهیه خستگی و فشار عصبی روی ما بود  که به جز نگهبان همه در گودال بیهوش و بی خبر خوابمان برد.

قراردادی در جبهه بین رزمندگان بود که اگر کماندوهای بعثی به خاکریز ما نزدیک می شدند یا نیروهای عراقی جلو می آمدند و مشاهده می شد ند نگهبان داد می زد الله اکبر الله اکبر و همه که در سنگر بودند با اسلحه روی دپو یا همان خاکریز می رفتند و شروع به شلیک کردن می کردند.

ساعتی قبل از اذان صبح زمانی که پا سبخش خط که نگهبانان را کنترل می کرد که خواب نباشند و یا دشمن نفوذ نکرده باشد و خدای ناکرده سر نگهبان را بریده باشد به سنگری روی خاکریز سرزده بود و برای اطمینان از اینکه یک موقع دشمن جلو نیاید کلت منوری شلیک کرده بود.

کلت منور فشنگی دارد که پس از شلیک و رفتن در آسمان بخوبی تا چندین متر راروشن می کند.

ناگهان دیده بود که عراقیها در صف و به حالت خمیده در حال تک زدن و نزدیکی به دپو یا همان خاکریز ما هستند.

در این هنگام او و نگهبان و به تبع آنها سایر نگهبانان شروع به فریاد کردند که الله اکبر الله اکبر و دشمن که متوجه شد حمله اش لو رفته با تمام تجهیزات  به سمت دپوی ما آتش  گشود.

اما بشنوید از ما پنج یا شش نفر خواب در گودال بزرگ  که  به اصطلاح سنگر بود . سراسیمه از خواب بلند شدیم اسلحه ها را برداشتیم که روی دپو برویم و شروع به تیر اندازی کنیم لیکن چون اسلحه ها را کنار هم چیده بودیم بند اسلحه ها در هم گیر کرد و امکان جدا سازی اسلحه ها نبود و به جهت اضطراب هرکدام اسلحه خود را به طرفی می کشیدیم .

بالاخره من از هم رزمان خواستم کمی صبر کنند تا قفل بند های اسلحه ها را باز کنیم و این گره ای که ایجاد شده مرتفع نماییم و همین کار هم شد و بالای دپو رفتیم لیکن آنقدر آتش دشمن سنگین بود که سینه دپو زمین گیر شدیم و جرات بلند شدن نداشتیم تانکها و اسلحه های سنگین و نیمه سنگین دشمن با تیر رسام که قرمز رنگ بود نوک خاکریز را هدف قرار داده بود و هیچکدام جرات سر بلند کردن نداشتیم.

در این هنگام فرمانده دلاور گروهان ما آقای نوذری برخواست و باور کردنی نبود سر دپو می دوید و می گفت برخیزید این تیرها ده متر بالاتر از دپوست ، برخیزید . من با چشم خودم می دیدم که تیرها از بین پای او رد می شد ولی این مرد شجاع و قهرمان اینگونه می گفت و روی دپو می دوید.

وقتی ما شجاعت ایشان را دید م از روی زمین برخواسته  و سر خاکریز رفتیم و شروع به شلیک کردن کردیم.

آتش کم کم قطع شد و عراقیها نتوا نستند به خاکریز ما نزدیک شوند. در این هنگام بچه ها داد زدند نماز نماز.

می دانید در جنگ نماز خوف با همان پوتین که در پا دارند می خوانند. اسلحه ها را کنار مان گذاشتیم  و  گروهی  شروع به نماز خواندن کردیم آفتاب کم کم در حال در آمدن بود . ناگهان سربازی عراقی از دپو بالا آمد دستها را بالا برد و فریاد می زد دخیل الخمینی دخیل الخمینی ولی با کمال تعجب دید همه در حال نماز خواندن هستند و به او اصلا توجه نمی کنند بنابر این آرام سینه خاکریز ما نشست تا نماز بچه ها تمام شود آنگاه کنار او رفتیم و اورا در سنگر  کناری که سقف داشت بردیم وهم رزمان به عربی سوال کردند کجا بودی ؟ که هستی ؟ از کجا آمدی ؟ و او شروع به صحبت کرد که د یشب که به دپوی شما نزدیک شدیم چنان آتش سنگینی روی ما ریختید که ما از ترس ، پای دپوی شما نشستیم . سپس تعدادی از ما برگشتند و فرار کردند وتعدادی هم کشته شدند و منهم پایین دپو نشستم و وقتی مطمئن شدم آتش قطع شد خود را تسلیم کردم.

او خود را مهندس مخابرات معرفی کرد و قرار شد چون اطلاعات خوبی بخش مخابرات از نیروهای خود دارد به عقب فرستاده شود تا توسط مقامات مسئول اطلاعات دشمن کسب شود.

و اما ما در دیوار سنگر طاقچه ای می ساختیم که اغلب ساعت ، کمپوت ، بیسکویت ، خشاب و سایر وسایلمان را می گذاشتیم . این آقای مهند س  اسیر پر رو عراقی در سنگر ضمن اینکه به سوالات ما پاسخ می داد به خوبی از بیسکویتها میل کرده و پس از ساعتها گرسنگی بدون تعارف ما دلی از عزا در آورد که باعث شد تعدادی از هم رزمان می خندیدند و تعدادی نیز خشمگین می خواستند به او اعتراض کنند که با مداخله ما مشاجره ای حاصل نشد.




و اما فرمانده نوذ ری که بچه ینگ آباد که اسم فعلی آن نیک آباد می باشد و در مسیر زیارت به جرقویه قرار دارد و مرکز بخش جرقویه سفلی در شهرستان اصفهان می باشد. فرد ای آن شب پر خطر براثر اصابت خمپاره شصت در نزدیگی او و اصابت ترکش ، مظلومانه جان به جان تسلیم پروردگار نمود و اندوهی از غم و اندوه را تا اکنون که دوباره خاطره را نوشتم بر دل ما گذاشت.

و اما درد و دل با خودم خدایا این بچه ها چه بودند و چه کردند و ما نتوانستیم اوج معرفت و عرفان اینها را آن زمان بشناسیم و آیا جوان نسل جدید می تواند این همه اخلاص و فداکاری را فراموش کند.

خدایا کمک کن که از توطئه های این زمانه ما ها و جوانهایمان حفظ شوند . خدایا امید ما مثل همیشه به توست . ضمن اینکه دست اندر کاران نیز باید رسالت بیان واقعیات گذشته را به انجام برسانند.


 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 شهریور 1396 03:41 ق.ظ
Hello, after reading this remarkable piece of writing i am as well glad to share
my knowledge here with friends.
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:18 ب.ظ
I read this article fully regarding the difference of
most up-to-date and previous technologies, it's amazing
article.
جمعه 13 مرداد 1396 04:18 ب.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!

Cheers
جمعه 13 مرداد 1396 04:02 ب.ظ
I am extremely impressed with your writing skills and also
with the layout on your weblog. Is this a paid theme or did you customize it
yourself? Either way keep up the nice quality writing,
it's rare to see a nice blog like this one nowadays.
شنبه 7 مرداد 1396 12:38 ب.ظ
Hey fantastic website! Does running a blog like this take a lot of work?
I've very little knowledge of coding however I was hoping to start
my own blog soon. Anyhow, should you have any recommendations or techniques for new blog owners please share.
I understand this is off subject but I simply wanted to ask.

Thank you!
دوشنبه 21 فروردین 1396 08:13 ب.ظ
I like the valuable info you provide in your articles.

I will bookmark your weblog and check again here frequently.
I am quite certain I'll learn plenty of new stuff right here!
Good luck for the next!
سه شنبه 15 فروردین 1396 06:10 ب.ظ
This is very interesting, You're a very skilled blogger.

I've joined your rss feed and look forward to seeking more of your great
post. Also, I have shared your website in my social networks!
سه شنبه 15 فروردین 1396 10:18 ق.ظ
Hello! This is kind of off topic but I need some
help from an established blog. Is it very hard to set up your own blog?

I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about creating my own but I'm not sure where to begin. Do you have any ideas or suggestions?
Thank you
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ