تبلیغات
پیام آوران - ادامه داستان درگیری در عملیات محرم 31
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)

بالأخره به خطی که قرار بود پدافند و محل استقرار ما باشد رسیدیم. تنگه ای سمت راست خط بود که اگر دشمن از آن عبور می‌کرد بچه ها را دور می‌زد. بما گفته شد که اگر هر اتفاقی افتاد این تنگه را رها نکنید. در آن زمان تنگه‌ی جنگ اُحد برایم متصور شد ابتدا از میان خودمان آقای مصطفی رقائی که به نظرمان از همه عارفتر بود را به‌عنوان فرمانده انتخاب کردیم. ما بر اساس تعالیم مذهبی معتقد بودیم؛ فرمانده هرچه بگوید با حکم ولایتش باید انجام داد. کشته هم که بشویم شهید محسوب می‌شویم و برای ایجاد نظرواحد در تصمیم گیریها این بهترین تصمیم ما بود.


عکس آرشیوی و مربوط به شهید محمودی در این خاطره نیست

****************************************************

اکنون هرکداممان سنگری به شکل قبرکمی پایین تر از نوک تپه ای که بر روی آن مستقر شدیم حفر نمودیم. در کنار سنگر من رزمنده‌ای بنام آقای محمودیان بود که بسیار ما با هم دوست شده بودیم و بعدا شهید شد وتا فردا ظهر موقعی که شهید شد بچه ها نگذاشتند من بفهمم چون خیلی با هم اخت شده بودیم. بعد ها که به اصفهان برگشتم متوجه شدم که ایشان بچه خیابان احمد آباد -  شهید توانای اصفهان است. خیلی باهم رفیق شده بودیم. طوری‌که همه متوجه اُلفت و دوستی میان ما شده ‌بودند. شب‌ها، پس از آنکه نگهبانی دادیم، چون سنگرهایمان کنار هم بود با هم گپ می‌زدیم(سنگرمان همان قبر مانندی بود که در رمل‌ها کنده بودیم) .


خاطرم هست در مقابل از روی تپه چراغ‌های روشن شهری را می‌دیدم که می‌گفتند شهر العماره‌ی عراق است.

آنش خیلی سنگین بود همانطور که قبلاًَ گفتم نمی‌دانم چطور و چرا در آتش سنگین به‌خواب می‌رفتیم؟!!!

******************************************************

خمپاره 60یا 120 که نوک تپه‌ی رملی می‌خورد، رمل‌ها را رو به پایین داخل سنگرهایی که حفر کرده ‌بودیم می‌ریخت و سنگر را پر می‌کرد و ما باید با زحمت دوباره آن را خالی می‌کردیم. یکبار که من خواب بودم خمپاره به بالای سنگرم اصابت کرد و حجمی از رمل مرا مدفون کرد، فقط سرم بیرون مانده بود و نمی‌توانستم خودم را بلند کنم. فریاد زدم محمودیان! محمودیان! به کمک من آمدند و مرا نجات دادند.


*****************************************************

اما از آب و غذا بگویم؛ که پی ام پی که خودروای زرهی و با چرخ زنجیری است می آمد دو گونی کیک و دوعدد بیست لیتری آب پایین تپه می‌انداخت و می‌رفت. و این غذای ما بود!!!

شب دوم یا سوم بود؛ برای خوردن کیک و آب که در کنار تک درختی در  پایین تپه قرار داشت، رفتم. نم نم باران می‌آمد و هوا مهتابی و روشن بود، دیدم محمودیان کنار درخت رو به آسمان خوابیده، به آرامی کیک و آبم را خوردم و کنار او آمدم، کمی اورا تکان دادم و گفتم محمودیان! محمودیان! خیس می‌شوی برخیز برویم. اما او خواب بود و جوابی نداد. دلم نیامد بیشتر از این صدایش کنم.

******************************************************

به سنگرم برگشتم. واقعیت آن بود که محمودیان شهید شده‌بود. و بچه‌ها جسد مبارکش را پایین کنار درخت برده بودند اما به من چیزی نگفتند فردای آن روز مرتب سراغش را می گرفتم وآقا مصطفی رقائی فرمانده گفت: او بر اثر اصابت ترکش خمپاره60 به شهادت رسیده است. و من تازه متوجه ناآگاهی شب گذشته خود شدم. اندوهی تمام وجودم را فراگرفت، چه بگویم حال مرا چه کسی می‌تواند درک کند! نوجوانی شانزده ساله بهترین دوست خود را از دست داده است. خدایایک رزمنده در منطقه‌ی جنگی چه کشیده است؟ خدایا نسل جدید چه وظیفه‌ای دارند؟؟


Related image

******************************************************

آخرین باری که پی ام پی آمده بود جسد شهید محمودیان را با خود برده بود و دیگر نیامد و آب و غذاهم نداشتیم.

 صبح روز بعد با آقا مصطفی رقائی صحبت کردیم که موافقت کند دو یا سه نفر از بچه‌ها به سمت چپ خط بروندو کمی آب و غذا تهیه کنند، ایشان قبول کردند و دونفر از بچه‌ها رفتند. زمان زیادی گذشت و بچه‌ها نیامدند. پس از مدتی سراسیمه برگشتند، علت را پرسیدیم آن‌ها گفتند سمت چپ ما همه عراقی هستند و دیشب شبیخون زده‌اند و رزمندگان بر اساس دستور فرماندهی کل عقب‌نشینی کردند. درواقع ما جلوی خط پدافند ایران و کنار بعثی‌ها هستیم. آنها گفتندکه چند سنگر را دیدند که دیشب عراقیها در آن نارنجک انداخته بودند و رزمندگان داخل آنها شهید شده اند .

******************************************************

همه تعصب خاصی داشتیم و گفتیم به ما گفتنند که این تنگه را باید نگه داریم و عقب نمی‌رویم. شب همان روز شورای مشورتی گذاشتیم. همگی  پذیرفتیم که در شب به خط رزمنده‌های پشت سرمان برگردیم. به صف شدیم و برگشتیم. در حالی‌که خسته بودیم، دوستمانمان شهید شده بودند، داخل پوتین‌هایمان پر از رمل شده بود. قدم برداشتن بر روی رمل‌ها با اسلحه و تجهیزات سنگین و با شکم گرسنه و تشنه زحمت و توان بسیاری می‌طلبید.

*****************************************************

هربار که دشمن منور می‌زد، می‌نشستیم دوباره که برمی‌خاستیم مسیر را نمیدانستیم و گاهی به منطقه‌ای که صدای عراقی‌ها می‌آمد نزدیک می‌شدیم و برمی‌گشتیم.  گاهی نیز از محلی صدای تانک‌های آن‌ها می‌آمد و بازمی‌گشتیم. گاهی مسیری طولانی می‌رفتیم و دوباره با دور زدن تپه‌ای دوباره به محل قبلی خود می‌رسیدیم. آنقدر خسته و سرگردان شده بودیم که حتی تپه‌ای که روی آن مستقر بودیم را نمی‌یافیم.

بچه‌ها دور هم حلقه زدند. من گفتم بچه‌ها من از حاج آقا داوری روحانی محله خودمان شنیدیم که هرگاه کاملاً درمانده و گرفتار شدید امام زمان(عج) را صدا بزنید و بگویید المستغاث بک یاصاحب الزمان. (امام زمان علیه السلام به دادم برس )

******************************************************

 انگار بچه‌ها منتظر شنیدن این حرف بودند همه از ته دل بلند بلند شروع به گریه کردند. آقا مصطفی رقائی از ما خواست ساکت باشیم تا عراقی‌ها محل ما را متوجه نشوند. همینطور که امام زمان(عج) را آرام و گریه‌کنان صدا می‌زدیم و حرکت کردیم . محل قبلی استقرارمان که پیدا نمی‌کردیم را روبروی خود دیدیم.

 انگار کسی ما را برداشته  و در محل قبلی قرار داده‌بود. همه خوشحال شدیم  که از سرگردانی و احتمال اسارت نجات یافتیم. صبح که شد برادر پاسداری که چهره‌ای زرد و ریش‌هایی حنایی داشتدر حال عبور به تپه ای که روی آن مستقر بودیم رسید گویا او نیز جامانده بود.

به ما گفت حرکت کنید تا عقب برگردیم. مردد بودیم.

 وی گفت من فرمانده‌ی یکی از گردان‌های استان فارس هستم. بنابراین، به حکم اینکه فرمانده است قبول کردیم و پس از ساعت‌ها پیاده‌روی به خط خودی‌ها رسیدیم.

******************************************************

خطی که نیروها مستقر شده بودند در رمل نبود. دپو یا دیواری توسط بلدوزرها کشیده شده بود . همه مشغول درست کردن سنگر شدیم، گونی‌ها را از خاک پر کرده روی هم قرار می‌دادیم و چاردیواری می‌ساختیم. روی دیوارها الوار گذاشته روی الوارها پلیت(مثل پلیت درب مغازه‌ها) و بعد دوباره روی پلیت گونی خاک قرار می‌دادیم و نهایتاً بلدوزر روی گونی‌ها خاک می‌ریخت.

وقتی داشتیم الوارها را می‌چیدیم به یکی از رزمنده‌ها که معلم بود گفتم، سر الوار را بگیر روی دیوارهای سنگر بگذاریم. ایشان گفت کمرم درد می‌کند و نمی‌توانم.


من از کاهلی ایشان ناراحت شدم. به طرف دیگر سنگر رفتم تا فرد دیگری را پیدا کنم ناگهان صدای خمپاره60 آمد. صدای این نوع خمپاره بسیار کم و به صورت پِر پِر پرصدا می‌دهد و تشخیص صدای آن برای کسی که مدتی در منطقه باشد میسر است. من سریع بر روی زمین دراز کشیدم خمپاره به زمین خورد و منفجر شد. برخاستم و به طرفی که قبلاً بودم رفتم که با صحنه‌ای دلخراش روبرو شدم. دیدم رزمنده معلم که گفته بود کمرم درد می کند ترکشی به شقیقه‌ی او اصابت کرده بود و قطره خونی کمی روی شقیقه ایشان ریخته بودوگویا سال‌هاست معبود خود را زیارت کرده است و آرام خوابیده بود !!!!

******************************************************

من آن زمان شانزده سال بیشتر نداشتم و تصور عدم همکاری آن رزمند برای ساخت سنگر ، و فکری که اشتباه در باره او کرده بودم، در کنار دیدن صحنه‌ی شهادت او مرا از خود بیخود کرد و شروع به گریه کردم. در این لحظه معاون فرمانده گروهان ما آقای طباخ از راه رسید و با تصور اینکه من ترسیده‌ام، تلاش داشت مرا آرام کند اما واقعیت آن بود که ظرفیت احساسی و عاطفی من پر شده بود و نه تنها من بلکه گردانی که تعدادی از دوستان و همرزم هایشان  شهید و زخمی شد ه بودند نیز اینچنین بودند و من ماجرا را برای ایشان توضیح ندادم و بعد از سالیان درازی که آقای طباخ را در پشت جبهه دیدم ایشان یاد آوری می کردند که یادت هست گریه می کردی و من همچنان واقعیت را تا امروز از ایشان پنهان نمودم.

اکنون تصمیم گرفته شد که ما را به عقب برگردانند و چنین نیز شد.

نیروهای تازه نفس جای ما را گرفتند. و ما به شهرک دارخویین در نزدیکی اهواز محل استقرار لشگر امام حسین علیه السلام برگشتیم.


******************************************************






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 فروردین 1397 07:16 ب.ظ
Practically all moissanite information will contain the properly-known details that moissanite takes 104 years to
reproduce in a laboratory.
سه شنبه 21 فروردین 1397 07:19 ق.ظ
"From the Kenneth Jay Lane Jewelry Assortment. Take a.. The strategy of getting Cosmetic Eyebrow Tattoo is equal to getting creative tattoo.
سه شنبه 21 فروردین 1397 06:08 ق.ظ
Have been taking little over a month.
شنبه 1 مهر 1396 07:27 ب.ظ
naturally like your web site but you have to take a look at the
spelling on quite a few of your posts. Several of them are rife with spelling issues and I find it very bothersome to inform the reality then again I will surely come again again.
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:50 ب.ظ
What's Taking place i am new to this, I stumbled upon this I've discovered
It positively helpful and it has helped me out loads.

I'm hoping to contribute & help different users like its helped me.
Good job.
جمعه 13 مرداد 1396 03:24 ب.ظ
Greetings! I've been reading your website for a
long time now and finally got the bravery
to go ahead and give you a shout out from Houston Texas!
Just wanted to mention keep up the great work!
جمعه 13 مرداد 1396 01:32 ب.ظ
Hiya! Quick question that's completely off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly? My website looks weird when browsing from my
iphone. I'm trying to find a template or plugin that might be able to resolve this problem.
If you have any suggestions, please share. Cheers!
شنبه 7 مرداد 1396 09:31 ب.ظ
Valuable info. Lucky me I discovered your website unintentionally, and I'm
stunned why this twist of fate didn't took place in advance!
I bookmarked it.
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:15 ق.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wished to say that I have really enjoyed surfing around your blog posts.
After all I'll be subscribing to your feed and I hope
you write again very soon!
دوشنبه 21 فروردین 1396 03:45 ب.ظ
Simply desire to say your article is as astounding.
The clearness in your post is simply great and
i can assume you're an expert on this subject. Fine with your permission allow me to grab
your RSS feed to keep up to date with forthcoming post.

Thanks a million and please carry on the enjoyable work.
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:31 ق.ظ
Do you have a spam issue on this site; I also am a blogger,
and I was wondering your situation; we have developed some nice methods and we are looking to exchange methods with others, please shoot me an email if interested.
یکشنبه 13 فروردین 1396 12:20 ق.ظ
Thank you, I've just been searching for information approximately this subject for ages and yours is
the greatest I've came upon till now. But, what about the bottom line?

Are you positive concerning the source?
شنبه 12 فروردین 1396 03:28 ب.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is a really well written article.
I will make sure to bookmark it and come back to read more of
your useful info. Thanks for the post. I'll definitely return.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ