تبلیغات
پیام آوران - در دره ای کاسه مانندگیر افتادیم،درگیر شدیم و به زحمت گریختیم 30
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)

همانطور که روی تپه‌ها به آرامی حرکت می‌کردیم. به سنگر عراقی‌ها برخورد کردیم. سنگری که همچون یک کانال با عرض نیم‌متر و به طول شش یا هفت متر حفر شده بود. بسیجی‌ها داخل آن مشغول استفاده از فشنگ‌های عراقی و پر کردن خشاب‌های اسلحه خود بودند. من و یکی دیگر از رزمنده‌ها که موقع درگیری با کمین عراقی‌ها تیراندازی زیادی کرده‌بودیم وارد کانال شدیم تا خشاب اسلحه خود را پر کنیم.

در همین میان چند رزمنده دیگر رسیدند و در تاریکی شب به خیال آنکه ما عراقی هستیم نارنجکی در قسمت ورودی کانال انداختند. یکی از بچه‌ها فریاد زد: نارنجک و همه خوابیدیم، نارنجک منفجر شد. صدای مهیب آن قابل وصف نیست، ترکش‌های قرمز رنگ آن به آسمان می‌رفت و پخش می‌شد. اما خداروشکر کسی صدمه‌ای ندید، گوش‌هایمان بنگ شده بود و تا مدتی سوت می‌زد.

بالأخره از سنگر بیرون آمدیم و با همان بسیجی‌ها به راه افتادیم و از تپه به سمت محل کاسه ای پایین رفتیم. ناگهان متوجه شدیم که عراقی‌ها نزدیک ما و بیرون از این دره کاسه مانند هستنند. با آن‌ها درگیر شدیم و شروع به تیراندازی کردیم...

با طلوع فجر و رسیدن وقت نماز، در حالی که درگیری ادامه داشت، با پوتین، نماز را به جهتی که احتمال می‌دادیم قبله باشد اقامه کردیم. خدا می‌داند چه حال خوش و عاشقانه‌ای میان رزمندگان ‌بود. خودوخدا، مرگ و زندگی، آیا برمی‌گردیم یا نه! فضا کاملا عرفانی شده‌بود.

درگیری با روشن شدن هوا شدید تر شد.

دوست، هم‌رزم و هم‌محله‌ای من از آقای سید امیر جعفر زاده را می‌گویم. در کنار خودم بود که تیری به بازروی او برخورد کرد. هرکه زخمی می‌شد مرتب داد می‌زدیم.

امدادگر گروهان یا دسته که در کوله‌پشتی خود باند و وسایل اولیه پزشکی داشت محل جراحت را می‌بست. امدادگر دست امیر را بست و رفت اما، از طرف دیگر دست او خون بیرون می زد. دوباره صدا زدیم، امدادگر! امدادگر! او این بار طرف دیگر دست او را بست. اما خون زیادی از امیر رفته بود و رنگش سفید شده بود و چون فشارش پایین آمده بود احساس سرما می‌کرد و شروع به لرزیدن کرد. ناگهان یادم آمد که از سنگر عراقی‌ها الکل جامدی برداشته بودیم. فوری آن را روشن کردم و آقای جعفرزاده نیز خود را با آن گرم کرد و حالش بهتر شد.

درگیری هر لحظه شدیدتر می‌شد. صدای امدادگر! امدادگر! بلند بود. دو امدادگری که همراه جمعیت پانزده نفری ما بودند دائم در حال دویدن به این سو و آن سو برای پانسمان زخم‌های رزمندگان بودند. فرمانده شیرازی همراه ما نیزکه از اعضا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود وتمام بدنش ترکش خورده بود و شدید زخمی شده بود بر روی برانکارد در کنار ما قرار داشت.

هر لحظه حلقه‌ی محاصره تنگ‌تر می‌شد و امکان بالا آمدن از تپه و فرار ما نبود ولی بالأخره تصمیم گرفتیم  و دست جمعی و هم عقیده به سمت بالای تپه دویدیم. هرچند بالابردن مجروحان خصوصاً این فرمانده شجاع با برانکارد بسیار مشکل بود. اما همه کمک کردند و با سرعت به سمت بالای تپه دویدیم.

عراقی‌ها با دیدن این صحنه ما را به رگبار بستند، قابل وصف نبود در تیررس آن‌ها بودیم و اطرافمان رگبار تیرها... اما به لطف خدا هیچ‌کس آسیب ندید و همه موفق به فرار شدیم. به شدت گرسنه و تشنه بودیم. از دور دیدم،  دو رزمنده همراه با بیست لیتری آب و دو جعبه خرما  برای پشتیبانی به سمت ما می‌آمدند، کمی آب و خرما خوردیم؛ آرام شدیم. چقدر آب و خرما چسبید و لذت بخش بود بود .اکنون دوباره به سمت خط دفاعی شروع به دویدن کردیم‌.

به خط پدافند محل استقرار رزمندگان رسیدیم. تویوتایی حامل تانکر آب، داخل آن آب و یخ و قوطی‌های آب‌ میوه خنک بود. رزمنده‌ای کنار آن ایستاده بود وداد میزد! بفرمایید، بفرمایید.

از تایر تانک بالا رفتم و دستم را داخل تانک آب و یخ کردم،  آبمیوه‌ای را بالا آوردم. جهت استحضارتان آب زردآلوی بسیار خنک و دلچسبی بود. در حین نوشیدن، از شدت تشنگی دعا کردم؛ خدایا هرکس این هدیه را برای جبهه داده است، هرآنچه از تو طلب کرده به او عطا فرما.

مرحله دوم، عملیات محرم

گرچه خسته شده بودیم اما طبق دستور فرماندهی باید در مرحله دوم عملیات شرکت می‌کردیم.

شب‌هنگام شده بود، آرام به سمت دپوی عراقی‌ها حرکت می‌کردیم، بسیار آهسته، حتی شلوارهایمان را با کش بسته بودیم که موقع راه رفتن صدا ندهد، خشاب‌ها و نارنجک‌ها و... را نیز همینطور.

سکوت کامل همه جا را فراگرفته بود چرا که با کوچکترین صدا عراقی‌ها ما را به رگبار می‌بستند. نزدیک دپوی عراقی‌ها ‌شدیم. بین راه منور که زده می‌شد سریع روی زمین دراز می‌کشیدیم که دشمن ما را نبیند. وقت آن رسیده بود که روی سرشان بریزیم و به آن‌ها بفهمانیم که تجاوز به یک کشور اسلامی به چه معناست؟

بسیم اعلام کرد سایر گردان‌ها در محورهای دیگر که باید به طور همزمان عمل می‌کردیم عقب‌تر از ما هستند. پس آرام نشستیم. اگر پیغامی بود اولین رزمنده که جلوتر از همه در ستون بود در گوش دومی می‌گفت و پیغام همینطور انتقال داده می شد تا به آخرین نفردر صف گردان برسد.نفر جلوی من در گوشم گفت:" وقت نماز است". پس ایستادیم و با همان لباس رزم و پوتین (الله اکبر) نماز را خواندیم.

 بی‌سیم رمز عملیات را اعلام کرد.

فرمانده الله اکبر گویان به سمت دپوی عراقی‌ها دوید و ماهم هرکدام به سمت دپو دویدیم. الله اکبر! الله اکبر می ‌گفتیم تا که رعب و وحشت در دل دشمن ایجاد شود. کسی به ما شلیک نمی‌کرد! با تعجب به آن طرف دپو رسیدیم. عراقی‌ها حمله را متوجه و قبل از رسیدن ما فرار و عقب‌نشینی کرده‌بودند! خدارا شکر؛ محل بدون هیچ فرد زخمی و یا شهیدی فتح شد.

مرحله سوم، عملیات محرم

شهادت دوستان، استرس و صدای انفجار، گردان ما را به شدت خسته کرده‌بود. رزمندگان علاقه مند بودند به عقب برگردند و نیروی تازه نفس جای آن‌ها را بگیرد اما هیچ نیرویی هنوز نرسیده بود. برای تقویت روحیه گردان روحانی گردان حاج آقا حسین حجابی که اتفاقاً پسر زندایی مادر مرحوم اینجانب بودند، دعوت به سخنرانی برای گردان شدند. ایشان در سخنرانی خود غوغا کرد. از علی(ع) گفتند، از زره ایشان که پشت نداشت چرا که پشت به دشمن نمی‌کردند. توصیه‌هایی مبنی بر اینکه سرباز اسلام در عملیات با قدم‌هایی استوار، سر خود را  متوکل به خداوند بالا می‌گیرد و...  خلاصه آنکه در دل همه‌ی رزمندگان موجی از نشاط و شادی ایجاد کرد. همه دوباره برای شرکت درمرحله سوم عملیات ابراز علاقه نمودند.

ابتدا ما را برای پدافند بردند، پدافند نگهداری، خط دفاعی بعد از عملیات را می‌گویند. تا به خط دفاعی برسیم، ماجراهای زیادی اتفاق افتاد. خاطرم هست به عراقی‌ها نزدیک بودیم طوری که از فاصله‌ی شاید هزار متری آن‌ها را می‌دیدیم که بین تانک‌های خود قدم ‌می‌زدند.

من هم روی تپه‌ای موضع گرفته بودم و به سمت بعثی‌ها شلیک می‌کردم در حالی که دقیقاً در یک متری من جنازه افسری بعثی که شب گذشته توسط رزمندگان به هلاکت رسیده بود بر روی زمین افتاده بود. من هر بار به آن نگاه می‌کردم که نکند زنده باشد!!!

بگذریم؛ به سمت بعثی‌ها شلیک می‌کردیم و جلو می‌رفتیم اما از آنجایی که کلاشینکوف سلاحی ضعیف با برد کم است گویا عراقی‌ها متوجه شلیک ما نمی‌شدند! با خود گفتم که جای یک اسلحه ژ3 که عراقی‌ها به آن توپ‌دستی می‌گفتند خالی است که عراقی‌ها متوجه شلیک ما به سمت خودشان بشوند.

در طول در گیری در مرحله سوم همراه من یکی از هم کلاسیهایم به نام آقای امید الله همراه بود و زمانی من و ایشان در منطقه ای زیر آتش غیر قابل وصفی قرار گرفتیم و عهد کردیم اگر از این عملیات سالم برگشتیم به پا بوس امام رضا علیه السلام برویم که در ادامه داستان ، جریان زیبای زیارت امام رضا علیه السلام را نقل خواهم کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 مهر 1396 03:58 ب.ظ
Hello would you mind letting me know which web host you're utilizing?

I've loaded your blog in 3 completely different browsers and
I must say this blog loads a lot quicker then most.
Can you suggest a good web hosting provider at a
fair price? Cheers, I appreciate it!
پنجشنبه 23 شهریور 1396 11:54 ب.ظ
As the admin of this site is working, no question very soon it will be well-known, due to its
feature contents.
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:27 ب.ظ
Hey, I think your website might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog site in Opera, it looks fine
but when opening in Internet Explorer, it has some overlapping.
I just wanted to give you a quick heads up! Other then that, superb blog!
جمعه 13 مرداد 1396 03:21 ب.ظ
I simply could not leave your website before suggesting that I really enjoyed the standard
info a person provide for your visitors? Is going to be back continuously in order
to check up on new posts
شنبه 7 مرداد 1396 09:13 ب.ظ
always i used to read smaller content which as well clear their motive,
and that is also happening with this paragraph which I am reading here.
جمعه 18 فروردین 1396 09:47 ب.ظ
You made some decent points there. I checked on the internet for more info about
the issue and found most people will go along with
your views on this web site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ