تبلیغات
پیام آوران - گردان احتیاط بودیم اما وارد عمل شدیم 28
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)

 

شاید برای نسل جدید باور کردنی نباشد که وقتی فرماندهی به نیرویی بسیجی می گفت شما در عملیات شرکت نکن و یا در پشت خط در قسمت تدارکات باش  به جای اینکه خود را از خطر در امان بداند زار زار گریه می کرد و این را عدم توفیق می دانست که در عملیات شرکت نمی کند .

چقدر التماس می کرد شاید رای فرمانده عوض شود و از طرفی چون فرمانده را ولی می دانست که از طرف رهبری و سلسله وار امرش به خداوند متعال برمی گشت توانایی اعتراض نداشت و حکم فرمانده را می پذیرفت.



گردان ما هم گردان احتیاط شد پس اگر  نیرو کم می آمد ما وارد عمل می شدیم .

غم و اندوه ما را فراگرفت و با اشک و آه خوابیدیم اما طبق دستور با پوتین و تجهیزات کاملا آماده.

نیمه شب بود که برای تجدید وضو از چادر محل مقر بیرون آمدم ، تگرگ شدیدی می آمد . برایم سوال برانگیز شده بود که امشب چه خبر است ؟

همینطور که مقابل تانک آب مخصوص آشامیدن و وضوگرفتن  نشسته بودم به آسمانی که تیره و تار شده بود و غرش می کرد نگاه می کردم و با خدای خودم مناجات می کردم: خدا بچه ها را یاورشان باش .

خدا چرا ما سعادت حضور در عملیات را نداشتیم؟

بالاخره به چادر برگشتم و با پوتین به حالت اضطرار مشغول نماز شب شدم.

صدایی به گوشم رسید که می گفت  :

"برخیز، برخیز، سریع، سریع ، بچه ها کمک می خواند بدوید بدوید"!!!

بچه ها آماده سراسیمه بلند شدند .


در مدت کمی زیر رگبار باران سوار تویوتا ها شدیم و ما را به سمت رودخانه دویرج و در محور چم سری که قبل عملیات یعنی عصرآنروز ما را توجیه کرده بودند حرکت دادند.

به محل  رودخانه باریک فصلی رسیدیم.

در حالی از تویوتا ها پیاده می شدیم که رگباره خمپاره اطراف تویوتاها امان نمی داد و دائم به زمین اصابت کرده و منفجر می شدند.

اما گویا عروسی بود!! و ترقه می زدند؟!!!

اگر بگویم ذره ای بچه ها می ترسیدند دروغ گفته ام البته ترس از انفجار ناگهانی کنار انسان طبیعی است و الا احساس در انسان مشگل دارد اما اینکه حالا شهید یا زخمی می شوم ابدا و اصلا !!!

گویا خدا به همه دنیا را داده بود که بالاخره در عملیات شرکت کرده اند.

و اما آب فرو کش کرده بود و در حد نیم متر آب گل آلود به شدت جریان داشت.

خواهید پرسید در تاریکی شب گل آلود بودن را از کجا دیدی ؟

بله موقع حمله ما به دشمن هواپیماهای دشمن آنقدر منور در آسمان می ریختند، خصوصا بمبهای منور خوشه ای که مثل چهل چراغ همه جا روشن می شد و همه چیز را می دیدی و هد فشان هم همین بود که در معرض دید دشمن قرار بگیری.

ادامه دهم که تعدادی لوله روی رودخانه انداخته بود ند  و روی آن تعدادی در پلیتی و ما  از آنها عبور کردیم .

وظیفه ما آن بود که چون بچه ها جلو رفته بودند و از کمینهای عراقی ها عبور کرده بودند و در واقع تعدادی از عراقیها پشت سر اینها حضور داشتند می بایست این کمینها را خنثی می کردیم.

بنابراین در ادامه داستانهای بسیار جذاب و شیرین و تلخ از ماجرای خنثی کردن کمینها و عملیات محرم برای شما خواهم گفت که حتما مطالعه نمایید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 مهر 1396 11:36 ق.ظ
Hello there! I could have sworn I've been to this website before but after checking through some of the post I realized it's new to me.
Anyways, I'm definitely happy I found it and I'll be bookmarking and
checking back frequently!
سه شنبه 28 شهریور 1396 04:18 ق.ظ
Hi there to every one, it's really a fastidious for me to visit this web site, it contains precious Information.
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:49 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you design this website yourself or did you hire someone to do it for you?
Plz reply as I'm looking to create my own blog and would like to know where u
got this from. thanks a lot
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:21 ب.ظ
I always emailed this website post page to all my friends, since if like to read it after that
my contacts will too.
جمعه 13 مرداد 1396 05:01 ب.ظ
Hello, I enjoy reading through your article. I like to write a little comment to support you.
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:39 ب.ظ
Hello to every one, it's genuinely a pleasant for
me to pay a quick visit this site, it includes priceless
Information.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:53 ق.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that I
have really enjoyed surfing around your blog posts.
After all I'll be subscribing to your rss feed and
I hope you write again very soon!
شنبه 26 فروردین 1396 09:46 ق.ظ
I don't even know how I ended up here, but
I thought this post was great. I don't know who you are but certainly you're
going to a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
شنبه 19 فروردین 1396 07:44 ب.ظ
Hi there, just wanted to tell you, I enjoyed this article.
It was inspiring. Keep on posting!
یکشنبه 13 فروردین 1396 05:57 ق.ظ
Hello mates, nice piece of writing and nice urging commented
at this place, I am really enjoying by these.
شنبه 12 فروردین 1396 02:04 ب.ظ
My spouse and I absolutely love your blog and find most of your post's
to be exactly what I'm looking for. can you offer guest writers to write
content in your case? I wouldn't mind producing a post or elaborating
on some of the subjects you write concerning here. Again, awesome web
site!
پنجشنبه 8 خرداد 1393 08:51 ب.ظ
با سلام خدمت استاد عزیز

آقا درود بر شما. از اینکه هنوز وبلاگتون سرپاست خوشحال شدم. راستی از منابع طبیعی نمی نویسید؟
موفق باشید
محسن بارباز اصفهانیسلام عزیز دلم جوان محبوب از خدا بخواه توفیق بده همه خاطرات را بنویسم انشاا... بعد خاطرات اداریم را می فرستم. ارادتمند
شنبه 13 اردیبهشت 1393 05:20 ب.ظ
سلام

وبلاگ خیلی خوبی داری، از مطالبت لذت بردم
بیا تبادل لینک کنیم ;)

موفق باشی
محسن بارباز اصفهانیباسلام خودتون و وبلاکتون و موضوع آنرا مرقوم فرمایید از محبت شما سپاسگزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ