تبلیغات
پیام آوران - شیطنت بچه گانه در جبهه 22
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
پنجشنبه 2 خرداد 1392 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی
در سنگر بیکار نشسته بودم و نوبت پست من هم نبود. بچه ها رفته بودند به سنگرهای دیگر سر بزنند و دید و بازدید کنند.
بیرون امدن از سنگر کیفی نداشت چون بیابان بود و تابش آفتاب، هر دفعه  بادی می وزید و گرد و خاک را به هوا بلند می کرد و ضایعاتی ازگونی و پوسته بیسکویت و... که دفن نشده بود به آسمان می رفت .
*************************************************
در فکر بودم چه کنم که ناگهان چشمم به تلفن صحرایی افتاد.
گوشی رابرداشتم و چرخ هندلی آنرا گرداندم. اپراتور گوشی و برداشت و گفت الو... بفرمایید... .
کمی تامل کردم و شروع به فوت کردن در تلفن کردم و سپس تلفن راقطع کردم.
بار دوم و سوم و چهارم این کار را ادامه دادم اما اپراتوری که گوشی را برمی داشت انگار رگ نداشت و هیچ نمی گفت.
***************************************************
بد نبود توانسته بودم یه نفر را سر کار بگذارم.
 از شما چه پنهان تصمیم داشتم صدای گربه هم در بیاورم اما گفتم جبهه است و زشت است .
 همین که فوت توی گوشی می کردم توانسته بودم اذیت کنم و حال یه نفر را بگیرم و اصطلاحا سر کار ش بگذارم.
***************************************************
چند روزی گذشت و کار من همین بود.
  یک روز ساعت ده صبح دیدم سربازی از دو تا سنگر بالاتر ما اومد و شروع به گپ زدن با من کرد.
خیلی از روحیه و مهربانی اون خوشم اومد.
 از احوالش پرسیدم ،گفت: من سرباز سپاه هستم و در لشگر امام حسین (ع) خدمت می کنم و اپراتور مرکزی تلفنها هستم.
بعد از اون  گفت:" می خوای با دستگاه تلفن آشنا شوی ؟ من شیطون از خداخواسته قبول کردم و به سنگر او رفتیم".
*************************************************



شروع به توضیح دادن کرد که وقتی کسی گوشی را برمی دارد  و دسته تلفن را می تاباند، اینجا این چراغ روشن می شود و  سنگر او  که اسمش بالای چراغ نوشته شده مشخص می شود و تلفن ما شروع به زنگ زدن می کند.
 بعد من گوشی برمی دارم و به محلی که دستور دهد ارتباط می دهم.
من نگاه کردم دیدم بالای چراغی نوشته تبلیغات !!!!
از خجالت نمی دانستم چه بگویم .
خدا رحم کرد صدای گربه در نیاورده بودم.
 سرباز خوب مرا تنبیه کرده بود و اکنون تلاش داشت بحث را عوض کند.
*************************************************
 اما حالت من اینگونه بود که گویا چندنفر  مرا کتکم زدند و می خواستم فقط فرار کنم.
نهایتا خداحافظی کردم و به سنگر برگشتم .
این داستان درسی برایم شد که انسانها را به روشهای مختلف
می توان آموزش داد فقط باید کمی سعه ی صدر داشت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 01:41 ب.ظ
Remarkable! Its really awesome piece of writing, I have
got much clear idea concerning from this paragraph.
جمعه 24 شهریور 1396 01:36 ق.ظ
Awesome things here. I am very glad to see your article.
Thanks a lot and I'm having a look ahead to touch you. Will
you please drop me a e-mail?
شنبه 14 مرداد 1396 09:21 ب.ظ
For the reason that the admin of this web site is working, no doubt very soon it will be renowned, due to
its feature contents.
جمعه 13 مرداد 1396 03:06 ب.ظ
I'm impressed, I must say. Seldom do I come across a blog that's
both equally educative and amusing, and let me tell you, you've hit the nail on the head.
The problem is an issue that too few folks are speaking intelligently about.

I am very happy that I came across this during my hunt
for something relating to this.
سه شنبه 3 مرداد 1396 07:59 ب.ظ
Ahaa, its good dialogue concerning this piece of writing at this
place at this website, I have read all that, so now me also commenting here.
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:17 ب.ظ
An impressive share! I have just forwarded this onto a friend
who was conducting a little research on this.

And he in fact bought me breakfast simply because I stumbled upon it for him...
lol. So let me reword this.... Thank YOU for
the meal!! But yeah, thanx for spending
time to talk about this subject here on your website.
دوشنبه 14 فروردین 1396 09:32 ب.ظ
Great post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
Extremely helpful information particularly the last part :) I care for such information a lot.
I was seeking this particular information for a long time.
Thank you and good luck.
پنجشنبه 2 خرداد 1392 03:15 ب.ظ
میو میو ................
درود بر شما
شادوموفق باشید.
محسن بارباز اصفهانیتشکر شما هم موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ