تبلیغات
پیام آوران - وقت اعزام بود و به خط مقدم اعزام شدم 19
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
خوب جالب بود دوباره به خط مقدم آمده بودم. این بار به عنوان یک نیروی تبلیغاتی و نه به عنوان یک رزمنده پیاده.
 البته شب که می شد در خط مقدم محدوده خودمان را که بالای سنگر ما و نوک خاک ریز بود نگهبانی می دادیم.
**************************************
لیست نگهبانی را اول شب غروب می نوشتن و اسم رمز شب هم که  ا ز قرار گاه مرکزی اعلام می شد به ما می گفتند تا وقتی پاس بخش یا هرکسی که معمولا جز پاسبخش کسی نبود برای سر زدن مراجعه     می کرد یا پست را می خواست عوض کنداسم شب را از او سوال     می کردیم و واقعا اگر نمی دانست هرکس بود و  نزدیک می شد دستور شلیک به اورا داشتیم
.
***********************************************************************************************
بیاد دارم که بعضی اوقات از فرط شیطنت در روز، شب به شدت خوابمان می آمد. جوان هم که خواب را دوست دارد .







مثلا نوبت دوم برای نگهبانی دادن بودیم خیلی زور می گفت فقط یک و نیم ساعت خوابیده بودیم برویم و نگهبانی بدهیم  به خصوص اگر هم هوا سرد بود.
تذکر بدهم که براساس نوبت نگهبانی از ورودی سنگر به آخر آن       می خوابیدیم که اگر مثلا نفر بعدی نوبت نگهبانی دارد آخر سنگر نباشد که برای بیدار کردن آن مابقی بیدار شوند.
***********************************
بگذریم... ما را صدا می کردند سر پست نگهبانی می رفتیم می دیدیم خیلی خوابمان می آید ، نیم ساعتی تحمل می کردیم می دیدیم:  هم سرماست و هم خوابمان می آید.
 پاسبخش که در طول خط  چند نفر بودند وقتی مراجعه می کرد       می گفتیم نوبت نفر بعدی است او هم می رفت و نفر بعدی را صدا    می کرد یا قبل از آمدن پاسبخش خودمان می رفتیم نفر بعدی را صدا می زدیم .
*********************************************
آن بنده خدای مظلوم و خواب آلود هم فکر می کرد نوبت او شده و سر پست می آمد و امثال من شیطون می رفتیم می خوابیدیم.
نزدیک صبح که می شد هر که را صدا می زدند که آقا پست توست  می گفت من نگهبانی داده ام و نیرو کم می آمد .ول وله می شد فانوسهای سنگر را نور آنرا زیاد می کردند و بحث در می گرفت کی پست نداده؟! بالاخره می فهمیدند این جوان ناقلا دوباره کار خود را کرده با اوردنگی ما را از سنگر می انداختند بیرون و سر پست می فرستادند.
*****************************************
 اما خوب حالا دیگر خوابمان را رفته بودیم و هوا هم کمکم داشت گرگ و میش می شد باد ملایمی می وزید و این موقع پست دادن صفا داشت.
اینهم نمونه دیگر از شوخیهای ما بود که گاه سر خود ما هم این بلارا      می آوردند و خاطرات خوبی است برای ساختن فیلم انشاا.... فیلم سازان از آن استفاده کنند.





























نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 شهریور 1396 08:22 ق.ظ
Everything is very open with a really clear description of the
issues. It was really informative. Your site is extremely helpful.
Thank you for sharing!
جمعه 13 مرداد 1396 06:07 ب.ظ
Hurrah! In the end I got a web site from where I
be capable of truly obtain valuable data regarding my
study and knowledge.
شنبه 7 مرداد 1396 11:30 ب.ظ
I am sure this article has touched all the internet users,
its really really nice article on building up new blog.
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:03 ب.ظ
Attractive component to content. I simply stumbled upon your site and in accession capital to say that I get in fact loved account your blog posts.
Anyway I will be subscribing on your augment and even I fulfillment you get entry
to consistently rapidly.
یکشنبه 13 فروردین 1396 05:23 ب.ظ
I'm impressed, I have to admit. Seldom do I encounter a blog that's equally educative and entertaining, and without a doubt, you have hit the nail on the
head. The problem is something that too few people are speaking intelligently
about. I am very happy that I found this during my hunt
for something relating to this.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ