تبلیغات
پیام آوران - دوباره به جبهه و پاسگاه زید - کوشک برگشتم 18
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
این بار به لشگر نجف اشرف  تیپ قمر بنی هاشم مربوط به عزیزان نجف آباد اعزام شدم. چه لحجه شیرین و قشنگی داشتند و چه انسانهای پاکی بودند.
یادم هست. صبح بعد از نماز در اعزام قبلیم در دانشگاه جندی شاهپور خوابیده بودیم. پاسدار آقای هاشمی که در واقع مسئول امور داخلی بود با بلند گوی دستی ا مد با عصبانیت
به زبان نجف آبادی گفت :   برادرا، ای وخ زادید که وخ زادید ، ای وخ نزادید  کمی تامل کرد و احساس کرد با رزمنده ها تند برخورد کرده  و گناه کرده گفت: کو هو چی. مارا میگی اینقدر خندیدیم که دیگه نشد بخوابیم.
***************************************************



 در اعزام جدیدم انرژی اتمی بودم نزدیک سه راهی شادگان اهواز و در بخش تبلیغات در اتاقی که انواع نوارهای مذهبی بود مستقر بودم و نوار به رزمنده ها امانت می دادم .
عاشق آن بودیم که ظهر بشه نماز بخوانیم و با خدا صفا کنیم.
************************************************
اول نمازها همه با هم زمزمه می کردیم : ( شما عزیز خواننده هم حفظ کن و بخوان) یا محسن قد اتاک المصی: ای نیکو کار به تحقیق معصیت کار آمده.
 انت المحسن عن المصی : تو نیکو کاری و من معصیت کار.
فبحق محمدا و آل محمد ان یتجاوز عن المصی: قسم به حق محمد و آل محمد اجازه بده به تو نزدیک شوم.
**********************************************





اکنون سیممان وصل، ارتباط برقرار، اجازه ورود می دادند
وهای های اشکها روان می شد .
دیگر تکبیر می گفتیم یعنی همه چیز جز خدارا حرام می کردیم الله اکبر ماشین عرفان روشن می شد دیگر زمینی نبودیم عبد بود ومعبود ، عشق بود و معشوق ، من چه بگویم می شود لذت عشق را گفت؟
بیخود نیست که امام ره فرمودند اینان ره صد ساله را یک شبه رفتند.
*****************************************************
آرزوی یه دونه از اون نمازها به دلم مانده . چرا این طور می شد چون چند روز بعد خط مقدم بود و مرگ و زندگی.
نماز که تمام می شد گویا از پروازی دلنشین آمده بودیم همدیگر را عجیب دوست داشتیم دست هم را به واقع می فشردیم و سر هم را به سینه می چسباندیم .
هرکسی در خیال خود می گفت دیگری به خدا نزدیک تر است و احترام خاصی برای همه قائل بود.






اکنون وقت نهار بود .
هر روز دونفر مسئول غذا دادند و ظرف شستن برای دسته بودند که معمولا 22 نفر را یک دسته می گفتند.
به این دو نفر آنروز اصطلاحا شهردار می گفتند.
*******************************************
سفره را پهن کردیم و  قبل از خوردن دعای سفره را با هم می خواندیم : اللهم جعل نعمت المشکوره تصلو بها نعمت الجنه برحمتک یا ارحم اراحمین و حمله به غذا راشروع می کردیم.
خنده بود و چلو قرمه سبزی ، یا چلو قیمه ، یا پنیر و هندوانه ،یا کوکو سیب زمینی با انعطاف دمپایی ابری که من بدم می آمد و یا برنج و ذراتی ریز از گوشت در آن و بندرت آبگوشت و خنده و گفتگو و خوردن جایتان خالی.
*********************************************



اکنون نهار تمام شد. همه می گفتند آقای شهردار سفره را جمع کن و چایی بیاور .
از اتفاق آنروز شهردار یکی از شهرها که آمده بود به جبهه سر بزند و هردفعه در دسته ای میهمان می شد آنجا بود!! و فکر می کرد به او طعنه می زنند که سفره را جمع کند. گویا ناراحت هم شده بود چون میهمان بود .
بچه های ناقلا وقتی با تذکر همراهانش  فهمیدند شهرداری هم مهمان داریم و در جمع ماست تازه شروع به اذیت کردن کردند.
**********************************************
 شهردار بیچاره هم از خجالت خودش جمع کرده بود ونمی دانست چه کند تا بالاخره موضوع شهردار بودن خودمان را به او گفتیم و راحت شد.













نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 14 اردیبهشت 1397 08:10 ب.ظ
There is certainly a great deal to know about this topic.
I really like all of the points you made.
شنبه 1 مهر 1396 07:27 ب.ظ
I'm amazed, I must say. Rarely do I encounter a blog that's equally educative and amusing, and let me tell you, you've hit the
nail on the head. The problem is something not enough men and women are speaking intelligently
about. I am very happy that I came across this during my search for something relating
to this.
دوشنبه 27 شهریور 1396 07:56 ب.ظ
What's up friends, how is the whole thing, and what you desire to
say regarding this post, in my view its in fact awesome in favor of me.
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:17 ب.ظ
I was curious if you ever considered changing the structure of your
blog? Its very well written; I love what youve got to say.
But maybe you could a little more in the way of content so people could connect with it better.
Youve got an awful lot of text for only having one
or two pictures. Maybe you could space it out better?
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:42 ب.ظ
What's up, its nice paragraph concerning media print, we all understand media is a wonderful source
of information.
شنبه 14 مرداد 1396 06:25 ب.ظ
Thanks , I've recently been looking for information approximately this subject for a long
time and yours is the greatest I've found out till now. But, what concerning the conclusion? Are you certain in regards to the source?
جمعه 13 مرداد 1396 03:42 ب.ظ
At this moment I am going to do my breakfast, after having my breakfast coming again to read
further news.
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:04 ب.ظ
For the reason that the admin of this web site is working, no question very quickly it will be well-known, due to its feature contents.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 10:48 ق.ظ
These are really fantastic ideas in on the topic of
blogging. You have touched some pleasant factors here.
Any way keep up wrinting.
جمعه 25 فروردین 1396 03:28 ق.ظ
Marvelous, what a website it is! This web site
provides valuable facts to us, keep it up.
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:14 ب.ظ
I do not know whether it's just me or if perhaps everybody else encountering problems with your site.
It appears as if some of the text on your content are running off
the screen. Can somebody else please comment and let me know if this is happening
to them as well? This might be a issue with my web browser because I've had this happen before.
Kudos
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ