تبلیغات
پیام آوران - اعزام به خط مقدم 13
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
سه شنبه 5 دی 1391 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی

با خط و عوارض محل آشنا می شدیم تابتوانیم آماده عملیات باشیم.بنابراین به خط مقدم اعزام شدیم.
اکیپ جالبی بودیم من و آقا محمد برادرم ، آقای خلیلی ،آقای غلامحسین داودی در یک سنگر و همه هم اهل مزاح بودند.
**************************************************
نمی دانستیم روزها و شبها چگونه می گذشت زیبا ترین زمان به نظر من عصر، قبل از غروب آفتاب بود که از سنگر بیرون می آمدیم و با کتری سیاه خودمان و بوسیله چوب صندو قهای مهمات چایی در ست می کردیم.
 وای که چقدر می خندیدیم و چایی می خوردیم اما کم کم که آفتاب غروب می کرد غم عالم روی سینه ام می نشست .







به یاد مدرسه و هم نیمکتیهای خودم می افتادم .
به یاد پدر و مادرم ، برادران و خواهرانم ،اینکه جنگ کی تمام می شود .
اینکه عملیات چه موقع است و کی شهید می شود ؟ اینکه چرا زمینه درس خواندن در مدرسه نیست تا این آفتاب برود و غروب شود.
****************************************************

اذان و سنگر:
اکنون هوا غروب کرده بود و واحد تبلیغات با بلند گو ها اذان پخش
 می کرد .
به یاد دارم زمانی که کنار تانکر آب رفتم تا وضو بگیرم به ستاره ها که خوب نمایان بودم خیره شدم و به قول بچه ها سیمهایم وصل شد.
با خدا صحبت کردم : "خدایاآینده من را چه قرار خواهی داد سر انجام من چه خواهد شد"؟
*************************************************
اکنون اشک از کنار چشمانم مانند رود کوچکی روان شده بود شانه هایم شروع به تکان خوردن کرد.
مولای من تقدیر مرا خوب قرار بده و ... .
***************************************************






در سنگرهمه آماده بودند هرکسی به فرد دیگری می گفت پیش نماز شود و نهایتا ریش سفید ها مارا که سن کمتری داشتیم مجبور به پیش نمازی می کردند.
 می گفتند شما جوانید و گناهانتان کمتر از ماست.
******************************************************
اکنون نوجوان پیش نماز ،در قنوت دعا می خواند که خدایا از گناهان من در گذر، خدایا مرگ مرا شهادت در راه خودت قراده و پیر مرد اقتدا کننده های های پشت سرم گریه می کند .





این نوجوان چه می گوید کدام گناه اورا ببخشی و امام جماعت نوجوان که خود در حال و هوای عجیبی است خود بیشتر ضجه می زند .
دقایق زیادی می گذرد و همه ما نند زمزمه شب عاشورا با معبود راز و نیاز دارند.
****************************************************
 اینجا محل شوخی نیست آیا دقایقی دیگر مورد اصابت تیر دشمن قرار می گیرم ؟
آیاگلو له تانک به سقف سنگر اصابت خواهد کرد؟
 و اکنون موقع رکوع و سپس سجود است.
***************************************************
آه چگونه بنویسم گویا این غافله نماز جماعت خوان همین الان
می خواهند خدا را ملاقات کنند .
سخنان امام حسین (ع )را نوجوان در سجده می خواند: "الهی رضا به رضائک ، تسلیما لامرک ،صبرا علی البلائک ،لا معبود سواک ": "خدایا راضیم به رضای تو، صبر می کنم در بلا، معبودی جز تو ندارم یا
 غیاث المثتغیثین، ای دادرس دادخواهان".
**************************************************




خدایا فرشتگان را بفرست که اینان را از سجده بلند کنند این نوجوان چگونه ناله می کند و برادران بزرگ اقتدا کننده به او چگونه تاب این ناله را به درگاه تو دارند اکنون غوغایی برپاست فقط گریه است و گریه است و گریه.
 آیا مهدی( عج )هم با ما در سنگر هم ناله شده است؟
 چگونه می توان وصف این حالات را نوشت و  اکنون نماز تمام می شود.




تک به سنگر کناری بعد از عرفان:


دوست دارم  از زیباییها بیشتر بگویم مرا متهم نکنید، همیشه از شکم حرف می زند.


واما:

چند نوع کنسرو برای خوردن بیشتر نمی آوردن خصوصا شبها که حتما غذا کنسروی بود. ماهی بود و قرمه سبزی،بادمجان و قیمه و لوبیا.

 متاسفانه همه عاشق کنسرو تن جنوب بودند و این کنسرو هم تعدادی داده می شد و کفایت تعداد رزمندگان علاقه مند به این کنسرو را
نمی کرد.
اعضای سنگر به ظاهر مظلوم کناری ما کنسرو های خود را در صندوق مهماتی که در ب ورودی سنگر بود می گذاشت و هر کسی را وسوسه می کرد تا به آن تک بزند.
ماهم که عرفان با لایی داشتیم و نماز راهم با آن شکوه خوانده بودیم اکنون نوبت دنیا بود که توجه کنیم.
***************************************************
 و اکیپ ما هم که اکیپ مزاح و شوخی و روحیه دادن بود. بنابراین با انواع روشهای گربه ای و سینه خیز سر صندوق حاوی کنسر و آنها
 می رفتیم .
بی انصاف کامل هم نبودیم کنسرو های ماهی آنها را برمی داشتیم و به جای آن بادمجان می گذاشتیم.
****************************************************
 چند شبی مارا تحمل کردند و بالاخره در شبی تاریخی  در پاتکی حساب شده بدون اینکه بدانیم کی و از کجا خوردیم کل کنسرو های ما را بدون جایگزینی کنسروی تک زدند و حال متوجه شدیم که ما فقط زرنگ نیستیم.
بدتر آنکه گرسنگی فشار آورده بود بنابراین اکیپ صلح و دوستی به سنگر مجاور فرستادیم و با التماس تعدادی کنسرو بادمجان به ما دادند که آن شب تا صبح از گرسنگی ناله نکنیم و بتوانیم نگهبانی بدهیم.











 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 مهر 1396 07:17 ب.ظ
Hurrah, that's what I was seeking for, what a information! present here at this blog,
thanks admin of this web page.
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:01 ق.ظ
Hey! This is kind of off topic but I need some guidance from an established blog.
Is it hard to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about making my own but I'm not sure where to begin. Do you have any points or suggestions?
Thanks
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:24 ب.ظ
What's up to all, the contents present at this web site are really remarkable for people experience, well, keep up the good work fellows.
جمعه 13 مرداد 1396 05:57 ب.ظ
Nice post. I used to be checking continuously this blog and I'm inspired!
Extremely helpful info specifically the ultimate part :) I take care of such info a lot.

I used to be seeking this certain information for a long time.
Thank you and best of luck.
سه شنبه 20 تیر 1396 03:00 ب.ظ
I wanted to thank you for this excellent read!! I definitely enjoyed every
bit of it. I have you bookmarked to look at new things you
post…
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:48 ب.ظ
I simply couldn't go away your web site prior to suggesting
that I really enjoyed the usual info an individual
supply to your guests? Is gonna be back continuously in order to
investigate cross-check new posts
دوشنبه 14 فروردین 1396 06:55 ب.ظ
Hello to every body, it's my first go to see of this website;
this blog carries awesome and really good information in favor of
visitors.
دوشنبه 18 دی 1391 11:46 ب.ظ
حالو هوای نوشته شما اشک ما رانیزمانندرودکوچکی ازکنارچشمانمان روان کردوشانه های مارا نیز تکان داد. روح برادرانی که درآن جماعت نمازخوان بودند ودیگر نیستند شاد وآرزوی سلامتی برای انهایی که درجمعمان هستند .
محسن بارباز اصفهانیسلام و تشکر از روح معنوی شما مهم آن است که انسان دلداده انسانهای پاک باشد آن هنگام با آنها محشور می شود.
داستان کسی است که به نماز جماعت نرسید ولی آهی که از دیر رسیدن کشید با ارزشتر از حضوری بود که بعضی از نمازگزاران داشتند پیروز و موفق باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ