تبلیغات
پیام آوران - آنچه در خرمشهر گذشت شادیها و غمها 12
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
 شهید جبلی که بعدهابا دیدن سمت ایشان بر روی سنگ قبرشان در گلستان شهدای اصفهان متوجه شدم مسئول طرح و برنامه تیپ نجف اشرف بود مرا در گمرک یافت.
او گویا تصمیم گرفته بود روی من تاثیر بگذارد.
 شب که همه خواب بودند مرا از خواب بیدار می کرد و در خواست می نمود برای نماز شب وضو بگیریم.





استقرار ما در سوله اینگونه بود که هر دسته که ظاهرا 22 یا 24 نفر بودیم درگوشه  از سوله اطراف خود مان ابرهای فشرده ای که می یافتیم  دور خودمان می چیدیم و می خوابیدیم.
آنهایی هم که از این ابرها گیرشان نمی آمد همینطور در فضای باز می خوابیدند.
بنابراین او آرام مرا بیدار می کرد. از سوله خارج می شدیم و در گوشه ای بیرون سوله شروع به خواندن نماز شب می شدیم .
******************************************************
من که کودکی بیش نبودم و تاب بیداری نداشتم در رکعت دوم در سجده به خواب می رفتم.
او نماز و عبادتش که تمام می شد بصورتی که یعنی نفهمیده من خواب هستم مرا بیدار می کرد و می خواست به سوله برگردیم.
حتما او معتقد بود این بیدار شدنها در من تاثیر بسزایی دارد.







واما چه دردانشگاه جندی شاهپور اهواز ، و چه در گمرک خرمشهر
آقا محمد برادر من حالت طنز خود را از دست نمی داد و روحیه خوبی برای رزمندگان بود.
موضوع از این قرار بود که هرروز عصربه هررزمنده ای یک عدد کمپوت می دادند.
********************************************************
کمپوتها را مسئول دسته می گرفت در بشکه ای که در آن آب و یخ ریخته بود قرار می داد و پس از خنک شدن به رزمندگان می داد .
اما همه به کمپوت آلبالو گیلاس علاقه داشتند و از سر شوخی همیشه سر این کمپوت دعوا بود. کسی سیب و گلابی را نمی پسندید.
پس مجبور شدند کاغذ روی کمپوتها را جدا کنند که معلوم نباشد گیر چه کسی چی می آید.





اما آقا محمد استاد شناسایی کمپوت آلبالو گیلاس بود از بس خورده بود و به من و یک نفر دیگر که در خاطر ندارم داده بود.
وقتی دست در بشکه کمپوتها می برد کمتر اتفاق می افتاد علیرغم کاغذ نداشتن کمپوت آلبالو گیلاس را نشناسد و بیرو ن نیاورد .
پایه خنده و قهقه براه بود .بعضا پس از بیرون آوردن کمپوت آلبالوی گیلاس دنبال او می گذاشتند و فرار می کرد.
*******************************************************
روزی متوجه شدیم که یکی از بچه ها سه کمپوت گرفته آقا محمد گفت باید ته وتوی ماجرا را در آوریم .
شخص مورد نظر آقای ورشابی بود. با او گپی زدیم گفت مریض بودم دکتر بهداری گفته کمپوت بخورم و برایم نوشته.







آقا محمد مخفیانه گفت :باید مریض شویم ،
پس من و خودش را برداشت و به بهداری رفتیم و ماجرای اینکه خودش و من چقدر مریض هستیم برای آقای دکتر تعریف کرد.
دکتر هم که تحت تاثیر قرار گرفته بودبا دست نوشته ای برای من روزی دوتا و برای آقا محمد روزی سه کمپوت دستور داد تدارکات تحویلمان دهد.
از فردای آن روز پایه خنده جور بود.
*******************************************************
 هم سهمیه دسته را می گرفتیم و هم آن که دکتر نوشته بود و به هر که دلمان هم می خواست می دادیم .
بچه ها می گفتند:" شما از کجا کمپوت می آورید"؟
 آقا محمد هم همه چیز را عمدا با حرف ف جواب می داد ومی گفت :
ما فریض شدیم ، فوکتور گفته باید فومپوت بخوریم تا فوب بشیم.
آنگاه خنده همه بود که به آسمان می رفت.
 می خوردیم و می خندیدیم.
بچه های دیگر هم می خواستند زرنگی کنند پس به بهداری مراجعه کردند و فقط پزشک به یک نفر دیگر مجوز دو کمپوت در روز داد و دیگر ننوشت.
یادم هست محمد آقا مجوز را بدقت محافظت می کرد و برای شوخی از دور به این وآن نشان می داد و باز می گفت : ما فریضیم فوکتور گفته باید فومپوت بخوریم و کلی می خندیدیم.
*******************************************************
آخه سر یک کمپوت آلبالو گیلاس دعوا بود اما ما روزی چهارتا می گرفتیم
 هدف محمد آقا هم خنداندن بچه ها بود و موفق هم بود و الا کمپوت ارزشی نداشت.
*******************************************************
دوست ندارم از تلخی ها بگویم اما نسل جوان باید بداند چقدر برای این انقلاب زحمت کشیده شده است.
بیاد دارم مثل همیشه صبح در سوله از خواب بیدار شدیم هیا هو و سر و صدا بود سوال کردیم:" چه خبر شده"؟! گفتند :" صبح زود یکی از ماشینها که می خواست سوله را ترک کند روی سر یکی از رزمنده ها رفته بود و شهید شده است ".
خاطره آن همیشه در ذهن من است چرا که شهادت ایشان  در حین جنگ نبود و واقعا سخت بود. علت هم آن بود که می بایست پراکنده در سوله می خوابیدیم .










 









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 مهر 1396 07:25 ب.ظ
For most up-to-date news you have to pay a visit internet and on world-wide-web I found this website as a best
website for latest updates.
شنبه 18 شهریور 1396 04:29 ق.ظ
Having read this I thought it was rather enlightening. I appreciate you spending some time and energy to put this content together.
I once again find myself spending a lot of time both reading and leaving
comments. But so what, it was still worth it!
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:10 ب.ظ
Appreciation to my father who informed me regarding this blog, this
blog is truly amazing.
شنبه 14 مرداد 1396 12:51 ق.ظ
Hi! I just wanted to ask if you ever have any trouble with hackers?

My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing
several weeks of hard work due to no back up. Do you have any methods to
stop hackers?
یکشنبه 4 تیر 1396 09:19 ب.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که
صدایی مناسب در آغاز آیا نه کار خوب با من پس از
برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما در واقع موفق به من مؤمن اما فقط برای while.
من با این حال مشکل خود را با فراز در منطق و شما ممکن است را
خوب به پر کسانی که معافیت.
که شما که می توانید انجام من می بدون شک تا پایان در گم.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 03:17 ق.ظ
I like the helpful information you provide in your articles.

I'll bookmark your weblog and check again here regularly.
I am quite sure I will learn many new stuff right here!
Best of luck for the next!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:30 ق.ظ
What's up mates, its fantastic article on the topic of tutoringand fully defined, keep
it up all the time.
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:36 ب.ظ
You're so interesting! I don't believe I've read through a single thing like that before.
So wonderful to discover another person with some
genuine thoughts on this subject matter. Seriously..
many thanks for starting this up. This website is one thing that is required on the internet, someone with some originality!
شنبه 19 فروردین 1396 10:12 ب.ظ
Everything is very open with a really clear description of the challenges.
It was truly informative. Your site is very helpful. Thank you
for sharing!
سه شنبه 15 فروردین 1396 04:23 ق.ظ
I'll immediately take hold of your rss as I can not in finding your
e-mail subscription link or e-newsletter service. Do you have any?

Please let me know in order that I may subscribe. Thanks.
جمعه 29 دی 1391 01:06 ب.ظ
داستان شهید شدن بوسیله یکی از ماشین ها هم بسیار دردناک بود...
حفظکم الله خیرا
محسن بارباز اصفهانیپوزش می خواهم هدفم بیان همه خاطرات و سختیهای جنگ بود.
جمعه 29 دی 1391 01:03 ب.ظ
سلام و درود بر شماوآقا محمد که این گونه جو جنگی آنروزها را تبدیل به فضایی صمیمی و دوستانه می کردید.ممنون از زحماتتان که باعث شدید با سهم کوچک خودکه درآن زمان پیاده کردید هنوزکه هنوزه دشمن ابای تعرض به این کشور را داشته باشد.
محسن بارباز اصفهانیامین جان درود بر شما انشا... نسل منبعد جنگ به خود نبیند
دوشنبه 4 دی 1391 02:50 ب.ظ
درود بر برادران شیرین کلام بارباز که درشادی بخشیدن به همرزمان همیشه پیشروبودند.
تنتان سالم ودلتان همیشه شاد باد.
محسن بارباز اصفهانیشاد باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ