تبلیغات
پیام آوران - روزها چگونه گذشت تا به عملیات رسیدیم 10
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)
ادامه عملیات رمضان:
در لشکر نجف اشرف با فردشریفی بنام آقای جبلی آشنا شدم بی ریا بودن ایشان ، اظهار لطف و تقوی در برخورد و انجام امور دینی ایشان مرا مجذوب کرد.
بعدها که در ادمه خواهید خواند بنده متوجه شدم ایشان مسئول طرح و برنامه لشگر نجف اشرف بوده است.
ایشان شاید آن موقع 27 سال داشت و من 17 سال و عجیب شیفته برخورد و رفتا ر ایشان شدم.
دانشگاه محل استقرار ما نیمه کاره بود و هر طبقه آن از هر سویی بدون درب و شیشه بود و جمع کثیری از رزمندگان در طبقه دوم آن مستقر بودیم و محدوده استفاده ما از سالن تعداد پتویی بود که پهن کرده بودیم و سطحی که اشغال می کرد محل استفاده ما بود.










آقای جبلی پیشنهاد داد که اگر موافقید برای شما و دوستانتان که اکنون هم بیکار هستید من آموزش قرآن بگذارم .ماهم قبول کردیم و ایشان سوره انسان را از قرآن شروع کرد و شفارش نمود اگر من شهید شدم و شما کربلا رفتید در مقابل حرم امیر المومنین (ع) این سوره را که روی گنبد مبارک ایشان نوشته شده   به یاد من بخوانید.




یا مولا علی علیه السلام

آقای جبلی که بعدا هم شهید شد ضمن یاد دادن رو خوانی قرآن چنان زیبا از تفسیر آیه برایمان صحبت می کرد که بزودی همه شیفته او شدند و برای جلسه بعدی لحظه شماری می کردند.
آقای جبلی عنایت ویژه به من پیدا کرده بود و گویا تصمیم داشت از این رزمنده کوچولو آنچه در خور یک سرباز اسلام است بسازد بنابراین مرا رها نکرد و هرروز ارتباط ایشان با من قوی تر می شد.
روزها می گذشت. کار ما دویدن صبحگاهی ، شوخی ، نماز ، و مرخصی شهری بود.
به یاد دارم با برادر و دیگر دوستان رزمنده که برای مرخصی می رفتیم آنقدر شوخی می کردند که از خنده دل درد می گرفتیم خصوصا آقا محمد برادر من.
بعنوان مثال سوار تاکسی که می شدیم کمی نزدیک مقصد که می رسیدیم برادرم شروع به دعاکردن به شکل مداحی می کرد:
خدا آقای راننده را نگهدار .
همه ما می گفتیم آمین.  خدا خانواده ایشان را نگهدار همه می گفتیم آمین. خدا در این هوای گرم کاری کن که تایر ایشان پنچر نشود همه می گفتند آمین.و.... اکنون به مقصد رسیده بودیم و ایشان هنوز به شکل مداحی و مزاح گونه دعا می کرد تاوقتی که می گفت خدا به دل آقای راننده بینداز تا از ما کرایه نگیرد و  همه در حالی که با راننده تاکسی قهقه می زدند می گفتند آمین .
اکنون راننده تا کسی دیگر حاضر نبود کرایه بگیرد و تعارفات شروع می شد.
 کلی وقت می خندیدیم تا پول را به زور به او بدهیم .  در واقع روز خوبی برای ما و آن آقای راننده شروع شده بود.













ادامه دارد........






































نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 شهریور 1396 09:49 ق.ظ
Wow, marvelous blog format! How long have you been blogging for?

you made blogging glance easy. The overall look of your website
is magnificent, let alone the content material!
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:47 ب.ظ
If you desire to grow your know-how only keep visiting this web page and be updated with the hottest gossip posted here.
شنبه 14 مرداد 1396 11:28 ق.ظ
I want to to thank you for this excellent read!! I certainly enjoyed every bit of it.
I have got you bookmarked to check out new things you
post…
جمعه 13 مرداد 1396 04:45 ب.ظ
Hey there just wanted to give you a brief heads up and let you know a few of
the pictures aren't loading properly. I'm not sure why but I think its a linking issue.

I've tried it in two different web browsers and both show the same outcome.
شنبه 7 مرداد 1396 06:59 ب.ظ
Your means of telling everything in this article is in fact pleasant, every one can effortlessly understand it, Thanks a lot.
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:55 ب.ظ
Hello! This is my first visit to your blog! We are a group of volunteers and starting a
new initiative in a community in the same niche.
Your blog provided us valuable information to work on.
You have done a wonderful job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ