تبلیغات
پیام آوران
 
پیام آوران
اتمام ماموریت رزمنده تحویل اسلحه به اسلحه خانه نیست نوشتن خاطرات است (مقام معظم رهبری)

[

بسمه تعالی

عملیات فتح المبین

ممرزدرختی است در شمال کشور- mamraz.mihanblog.com

تاریخ اعزام به منطقه 61/1/3


ایام عید بود هنوز درختان سبز نشده بودند مشغول دیدن کارتون از تلویزیون بودم آخر من

شانزده سال بیشتر نداشتم.

ندایی درونی بدون مقدمه مرا برای اعزام به جبهه فرا می خواند.

هنوز هم که سال ها از نبرد حق علیه باطل می گذرد نمیدانم این ندا از کجا مرا صدا می زد.

سراسیمه از جای برخواستم و عاشقانه به سمت بسیج مدارس روانه شدم اما صدافسوس

که مسئولین بسیج نبودند با زحمت آقایان ملک احمدی و تحویل پور از نیروهای رسمی سپاه

که قبلا در آموزش های نظامی مدرسه با ایشان آشنا شده بودم را یافتم، مرا راهنمایی کردند که با آقای شهیر صحبت کنم ، ایشان هم برای اعزامم موافقت نمی کردند ومی گفتند قد شما کوتاه است .آنقدر اصرار کردم تا موفق شدم و پذیرفتند .

برای جبهه ثبت نام کردم و عازم منطقه ی عملیاتی فتح المبین شدم.


آنچه در منطقه ی عملیاتی گذشت:

    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


گفتم که ما را داخل بار بند ماشین انداختند.
ماشین براه افتاد و من در حالی که بشدت خسته و کوفته بودم فقط سرو صدای انفجار و  فریادهای برو جلو و بیا عقب و شلیک کن در گوشم زمزمه می شد و در حال خودم بودم که ناگهان صدای غرش هواپیماهای عراقی شنیده شد که بالای سر ما در حال حرکت بودند
رزمندگان از ماشین پایین پریده و همراه راننده ماشین داخل نیزارها دویده ومخفی شدند و ما دونفر کف ، بار بر ماشین خوابیده بودیم و از خستگی و خشکی پا  نمی توانستیم حرکت کنیم.
هواپیماهابا فاصله نیزارها را بمباران کردند و خدا را شکر به رزمندگان آسیبی نرسید.
****************************************************
مسیری طولانی را طی کردیم تا به اردوگاه عرب روبروی شهرک دارخوئین رسیدیم.  به سوله پدافند رفتیم .حالت محزون و خاصی از شدت فشارهای روحی و روانی پیدا کرده بودم  .
خوابیدم و هراز گاه آرام گریه می کردم .
من اطلاع از حال خود ندارم لیکن معاون واحد پدافند برادر بهرامی می گفت که در زمانی که خواب بودی مرتب فریاد می زدی برو . بیا . شلیک کن و....
****************************************************
اکنون  بیش از دو سوم عمر خودم را کرده ام و به نظرم می رسد باید از حالات خود برای نسل جدید بگویم . البته این نوشتن برای تعریف از خودم که باعث شود جایگاه و مقامی بدست آورم نیست لیکن  باید بگویم اخلاص ما در دوران پانزده سالگی تا آخرین روزهای جنگ که شاید 23 ، 24 سال بیشتر نداشتیم با هیچ چیز قابل بیان نیست.
بقول امام اون بسیجی ره صد ساله را یک شبه طی می کند.
و اکنون بدست آوردن آن حالات چه برای بنده و چه برای شخص دیگر سالهای سال نیاز به تهذیب نفس و ریاضت کشیدن دارد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


همینطور که روی جاده آسفالت قدم می زدیم مشاهده کردیم دو تا تویوتا از داخل محل که دور آن دپو زده شده بود چراغ روشن بیرون آمد و به سمت عقب می رود.
روی جاده بسیاری از رزمندگان بودند . تعدادی پشت تویو تای اولی پریدند و ما نیز که با تویوتای دومی فاصله داشتیم با سرعت خودمان را به آن رساندیم و پشت ما شین پریدیم.
 داخل این تو یو تا مملو از جعبه مهمات بود .
من هنوز یکی از پا های خودم را جمع نکرده بودم که سیل جمعیت رزمندگان پشت تویو تا پرید .
همگی روی پای من نشسته بودند و زیر پای من جعبه مهمات .آنچه فریاد زدم آخ پام آخ تورا خدا بگذارید پایم را جمع کنم کسی به کسی نبود.
**************************************************
از سویی بچه ها درب سمت شاگرد را باز کردند و سه تا چهار نفر کنار راننده نشستند و راننده بیچاره در حالی که نمی توانست ماشین را کنترل کند و ماشین به چپ و راست متمایل می شد و هر آن امکان خطر بود با سرعت دور می شد.
عراقیها که فرار ما را دیدند به زانو نشسته و به طرف ما شروع به شلیک کردن کردند اما خدا با م بود و به ماشین ما تیرها اصابت نکرد.
**************************************************
البته روی جاده بسیاری بودند که نتوانستند سوار ماشین شوند و علی القاعده به اسارت در آمدند.
بالاخره به سه راهی ام القصر - فاو رسیدیم .
تویو تای جلویی سمت چپ پیچید و گویا به اسارت نیروهای کمین کرده عراقی که دیگر پشت سر ما را تصرف کرده بودند در آمدند و برای همین راننده ما به سمت راست و داخل فا پیچید.
***************************************************
تا آنجا در شهر پیش رفتیم که به پل لوله ای زده شده روی اروند رسیدیم.
پشت پل و در شهر فاو انواع ماشینها مانده بودند و رانندگان آن رفته بودند و دلیل آنهم این بود که پل توسط هواپیماهای عراقی زده شده بود و امکان حرکت وسایل موتوری نبود. آب تا زانوی افراد بود و از روی باقیمانده پل بطرف دیگر پل حرکت می کردند.
***************************************************
من که قبلا خیلی دویده بودم و پاهایم گرم بود وارد آب شدم و در نزدیکی آنطرف پل دیگر پایم حرکت نمی کرد و رزمنده دیگری هم چنین شد و ما در منتها الیه پل نشسته بودیم و نمی شد راه برویم.
صحنه مثل روز قیامت بود همه می دویدند که سریع رد شوند و بالاخره دو نفر رزمنده دست ما رگرفتند و کشان کشان کنار ماشینی که مثل هزار پا بار بندی داشت که دها تایر داشت و این بار بند ارتفاع زیادی هم داشت آوردند و با گفتن یک یاعلی بلند کردند و داخل ماشین انداختند.
******************************************************






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شاید ساعت ده صبح بود که درب سوله محل استقرارمان در اردوگاه عرب استاده بودم و رزمندگان و فعالیت آنها را نظاره می کردم که ناگهان حاج آقا علیرضایی فرمانده شجاع و با غیرت پدافند لشگر امام حسین علیه السلام با موتور تریل آمد و گفت سریع باشید سریع عراق در منطقه فاو به ما پاتک زده و سریع باید عازم خط شویم.
***************************************************
با کمک آقای غلام رمضانی معاون ایشان و دیگر بچه ها یکعدد توپ 14/5 دولول پشت تویوتا بستیم و عازم خط شدیم.


ابتدا به اروند رسیدیم. سریع ما را سوار قایق موتوری کردند و ماشین را هم با پلهای کشنده آنطرف اروند آوردند و در جاده فاو ام القصر به طرف خط مقدم با تویو تا به راه افتادیم تا به آخرین نقطه جاده که رزمندگان در آن مستقر بودند رسیدیم.
تازه گریدرها آمدند و شروع به زدن دپو برای ما شدند.
***************************************************
از شجاعت و شهامت راننده های گریدر بهت زده شده بودم .
بالای ماشین در تیررس دشمنی که مرتب با همه سلاحهای سبک و نیمه سنگین ، کلاش ، آرپی جی ،و غیره شلیک می کرد و می دیدیم چگونه موشکها از کنار گریدرها رد می شود ولی انگار نه انگار رانندگان کار خود را می کردند . هنوز هم یاد آوری آن صحنه ها برایم تعجب انگیز و هیجان آور است. راستی اینان چه کسانی بودند و اعتقادشان چه بود؟
دپو زده شد و ما توپ یا همان تفنگ 14/5 دولول را مستقر کردیم و چون صرفه جویی در مهمات باید می کردیم با کلاش با دشمن درگیرشدیم.
***************************************************
بی سیمی داشتیم و هر از گاه از پشت جبهه مطلع می شدیم و تویو تا ها یک مورد برایمان کوکو سیب زمینی و بشکه آب آوردند.
کمکم هوا تاریک شد و من و هم رزمم آقای طباطبایی از واحد پدافند مشغول نگهبانی شدیم.
یادم هست بواسطه قدرت جوانی تا صبح نگهبانی دادیم.
در شب هر زگاه با دیدن موضعی که عراقیها شلیک می کنند ماهم با کلاش شلیک می کردیم.
صبح حدود ساعت نه بود که ارتباط بی سیم ما با پشت جبهه قطع شد و این در صورتی اتفاق می افتاد که ما محاصره شده باشیم.


*************************************************
دیگر خبری از آمدن تویوتا ها و آوردن آب و آذوقه نبود.
بلی ما محاصره شده بودیم و خبر کم کم به خط مقدم رسید.
از طرفی زیر رگبار شدید گلوله های تانک و توپ و موشک و آرپی جی و کلاشینکف و مسلسل و حمله مدام بالگردهای آمریکایی که به کمک بعثیون آمده بودند قرار گرفته بودیم و آنها مصمم بودند که فاو را باز پس بگیرند.
ضمنا با فاصله سمت راست ما را بمباران شیمیایی نمودند.
بوی مواد شیمیایی که توسط بادآورده می شد باعث شد تعدادی از رزمندگان حالشان بدشود. از جمله هم رزمند بنده آقای طباطبایی.
(مجبورم برای درک سختی موقعیت رزمندگان نکاتی را بنویسم)
****************************************************
در این لحظات آتش و خون رزمنده ای در سنگر کناری ما براثر انفجار احیانا خمپاره شصت بینایی خود را از دست داد و در حالی که از دو چشم او خون می ریخت شروع به داد زدن و دویدن و فاطله گرفتن از دپو و در واقع در تیررس قرار گرفتن دشمن نمودم که ما دویدیم و او را آوریم و پشت دپو نشاندیم و از او می خواستیم تحمل کند که البته درد وحشتناکی داشت اما باز همکاری کرد و نشست و به خود می تابید.

در این هنگام گلوله مستقیم توپی را به دپوی ماشلیک کردند و یکی از رزمندگان در نزدیکی ما کل صورت او جدا شد وشهید شد.
اکنون یک شهید داشتیم و یک زخمی و حجم آتش.
*************************************************
آنچنان یورش بعثیها زیاد بود که قابل بیان نیست.
به چشم خود می دیم که تانکها شلیک می کردند و سپس حرکت و نیروهای عراقی پشت تانکها در آن هوای داغ و سوزان می دویدند.
ما هم با دو لول 14/5 و انواع سلاحها به آنها شلیک می کردیم . کمی عقب نشینی می کردند و دوباره جلو می آمدند.
شاید در هفتاد و یا هشتاد متری یکدیگر بودیم.
ناگهان متوجه شدم عده ای سرباز وطیفه که خطر اسارت را حس کرده بودند بطرف عقب و از روی جاده می دویدند.
*************************************************
بالگردهای آپاچی آمریکایی هم پایین آمده بودند و مرتب جاده را می زدند.
دولول ما کنار جاده آسفالت و روی خاکریز مستقر شده بود. و مرتب بطرف بالگرد و نیروهای عراقی که پشت تانک مخفی شده بودند شلیک می کردیم.


نگران بچه ها شدم روی جاده آسفالت دویدم یکی یکی آنها را بو سیدم و خواهش می کردم پشت دپو برگردید اگر چنین نکنید خط می شکند و خود شما نیز روی جاده آسفالت هدف تیر قرار خواهید گرفت.
تعدادی از آنها را برگرداندم و تعدادی هم رفتند .
وقتی بالگردها شلیک می کردند به کناره های جاده که تا زمین اصلی شاید ششمتر یا بیشتر فاصله داشت می رفتند و دوباره روی جاده بر می گشتند و همگی آنها و ما کم کم نای راه رفتن هم نداشتیم.
*********************************************
به پشت دپو برگشتم فرمانده دلیر شیرازی را که از بچه های سپاه بود دیدم که مرتب آرپی جی شلیک می کرد و آنقدر شلیک کرده بود که از صدای شلیک گویا پرده های گوشش پاره شده بود و از دو گوش او خون می ریخت.
بالاخره آنقدر عراقیها به ما نزدیک شدند که صدای هم را می شنیدیم و راهی برای ماندن نبود.
فرمانده شیرازی اجازه عقب رفتن داد. روی جاده آسفالت کمی دویدیم اما خستگی و گرما  تاب دویدن را از ما گرفته بود اصلا نمی توانم بگویم تشنگی و گرسنگی چرا که به تنها چیزی که اکنون فکر می کنم و توجه نداشتیم به مقوله تشنگی و گرسنگی بود.
****************************************************
اکنون حمل سلاح و تجهیزات هم امکان پذیر نبود و با دست خالی روی جاده گویا در چهارباغ اصفهان هستیم به طرف عقب قدم می زدیم و نای برگشت و پشت سر را دیدن را هم نداشتیم.
بالاخره پشت سر را نگاه کردم عراقیها نیز از شدت گرما و خستگی این طرف دپوی ما آمده بودند و نای بالا بردن اسلحه را نداشتند و مارا در چنگال خود می دیدند و فقط گاه فریاد می زدند قف قف : بایست بایست . تعال تعال : بیا اینجا بیا اینجا.
***************************************************
در ادامه ببینید چه ماجرای عجیبی پیش آمد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


با موتور در حال تردد در اردوگاه بودم که شخصی جلوی مرا گرفت و با عجله و اجبار می خواست موتور مرا سوار شود و برود که محکم در مقابل او ایستادم و ممانعت کردم. پس با داد گفت لااقل برو به واحد موتوری بگو آب بیاورد مصدومان شیمیایی الان از راه  می رسند .
سریع به واحد موتوری اردوگاه عرب رفتم و خبر را رساندم .تانکر آب براه افتاد. و قتی رسیدم با صحنه دلخراشی روبرو شدم. تعداد زیادی از هم وطنان عرب و خوزستانی ورزمنده را دیدم که داخل تویوتا پیکرشان روی هم ریخته شده بود و مثل ذغال سیاه شده بودند.
ماجرا از این قرار بود که این انسانهای مظلوم در سه راه شادگان منتظر ماشین بودند که توسط میگهای عراقی مورد حمله شیمیایی قرار گرفته بودند.
مشخص نبود چه تعدادی از آنها شهید شدند. لیکن هنوز بوی گوگردی که از بدنشان استشمام می شد زمانی که بوی مشابه استنشاغ کنم در ذهن خود یاد آوری و در بینی خود حس می کنم .
وقتی تانکر آب شروع به ریختن آب روی آنها نمود بعضا تکانی می خوردند.  اما بسیاری از مصدومان مثل زغال خشک و سیاه شده بودند.
اکنون دیگر کاری از دست من بر نمی آمد شنیده بودم که اگر وان آب و صابون هم داشته باشند آنها را در آن شستشو می دهند که از وان خبری نبود. ماندن من دیگر فایده ای نداشت بنابراین  بایستی به سوله  خودمان بر می گشتم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


عرض کردم بنده طلبه ، دانشجو و نیروی رزمی بودم و حاج آقا داودی از دوستانم نیز طلبه بودند که به واحد پدافند لشگر امام حسین علیه السلام اعزام شده بودند.
بنابراین نیروهای واحد پدافند را برای فعالیت فرهنگی اعم از نماز جماعت و کلاس  بین خودمان تقسیم کردیم .
من در سوله ای نماز می خواندم و حاج آقا داودی هم در سوله ای دیگر.
عجب حال و هوایی داشت با رزمندگان بودن ، اکنون که بیاد می آورم بغض تمام وجودم رامی گیرد.
پس از نماز رزمندگان ما را بعنوان مهمان در سوله خود  نگه می داشتند و آنچه از غذا و میوه آن روز سهمیه گرفته بودند  در طبق اخلاص گذاشته و از ما پذیرایی می کردند.
**************************************************
چه بیاد ماندنی است نماز های مغرب و عشاء وسط اردوگاه محل استقرار رزمندگان پدافند ضد هوایی لشگر و گپ های پس از نماز و شوخیهای زیبا و شیرین رزمندگان.
و اما از بازیهای عصر بچه ها در کنار سوله ها بگویم :
 زمانی که در سوله می خوابیدیم روی اهنهای سقف سوله بصورت صف رتیلهای پشمالوی زرد رنگ حرکت می کردند و ما که مجبور بودیم داخل سوله بخوابیم چپیه را روی صورتمان می کشیدیم و می خوابیدیم و من همیشه بیاد قسمتی از ذکر نماز غفیله می افتادم که و ذالنون اذ ذهب مغاضبا و.... و در حقیقت داستان ذنون و یا همان حضرت یونس که خداوند را در تاریکی شکم ماهی خواند و خداوند او را از تاریکی شکم ماهی نجات داد. و منهم از خدا می خواستم که ما را هم از آن موقعیت دلهره آور نجات دهد.
واما صبح و عصر بازی بچه های رزمنده آن بود که رتیلها را می آورند پشت سوله و رها می کردند آنگاه رتیلها با سرعت خاکها را کنار زده زیر خاک می رفتند ، دوباره آنها را بیرون می آوردند و همین کار تکرار می شد و دیدنی هم بود.
****************************************************






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 شهریور 1396 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی
توفیق شد دوباره بصورت بسیجی به جبهه اعزام شدم.
و مجدد در واحد پدافند لشگر امام حسین علیه السلام واقع در شهرک دارخوئین بعنوان نیروی رزمی مشغول خدمت شدم .
پس از مدتی که هواپیماهای بعثی لشگر نجف اشرف و ظاهرا یکبار قبل از آن شهرک دارخوئین را  بمباران کرده بود تصمیم گرفته شد نیروها در موقعیت جدیدی در بیابانهای منطقه به نام موقعیت عرب در سوله ها اسکان داده شوند.
سولها برپا شد و سه سوله هم به واحد پدافند لشگر اختصاص داده شد.
ساخت  سوله ها به این شکل بود که از میله هایی بصورت کمانی و ورقهای پلیتی که روی میله ها قرار داده شده بود و  سپس روی پلیتها را با بلدوزر خاک ریخته بودند ساخته شده بود و کف سوله ها  خاکی بودند.
با همت معاون واحد پدافند آقای غلام رمضانی ، بنده و تنی چند از رزمندگان دیگر را به سوله بردند و مشغول به سیمان کردن کف یکی از سوله هاشدیم.
هوا بسیار گرم بود و کار کردن آنهم بعد از ظهری که ما را آنجا بردند واقعا کاری طاقت فرسا بود.
همه دست به دست هم دادیم کار سیمان کردن را شروع کردیم
و بالاخره سوله ها آماده شد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


اولین باری که احساس کردم تغییر روحیه در لشگریان ما بوجود آمده و خطر بیخ گوش ماست زمانی بود که به من پیشنهاد شد به سنگری بروم که نیروهای آن را اجباری برای سربازی پس از دستگیری درخیابانها به جبهه اعزام کرده بودند.
آنشب در سنگر پشت جبهه پس از خواندن نماز جماعت مغرب و عشاء بهت زده به نوع حرف زدن  و رفتار خارج از محدوده این سرباز های اجباری  بهت زده نگاه می کردم.
آنچه بین آنها ندیدم اخلاق اسلامی ، گذشت و ایثار بود که برای جبهه ما با معنویتی که قبلا سراغ داشتم منافات داشت.
شاید بر من خورده بگیرید که چرا این حقایق را نوشتم ؟ لیکن من با خود عهد کردم واقعیتها را بنویسم تا  نقاط ضعف را بدانیم و به عظمت  بسیجیان ، ارتشیان و سپاهیان مخلصی که مردانه جان فدا کردند پی ببریم.
کسانی که امروز مظلوم هرکدام بدون توقع در گوشه ای از این کشور در  کنار خانواده به ظاهر آرامند و ی
ا درگلزار شهدا و یا  آرامستانها آرمیده اند و نظاره گر اعمال و رفتار ما هستند.
 آری حقیقت آن است که روح بزرگ شهدا و روح گذشتگان و روان پاکبازان حاضر در کنار خانواده های خود از عملکرد بعضی از مسئولین و اقشاری که بدون تعهد نسبت به آرمانها عمل می کنند آزرده و یقینا خشمگین هستند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


هوا سرد بود و شب را در کنار رزمندگان در سنگری عقب تر از خط مقدم ماندم . این روش من بود که هر از گاه به سنگری می رفتم و به رزمندگان به عنوان روحانی و امام جماعت سر می زدم.
البته ملبس به لباس روحانیت نبودم اما پیراهنی اصطلاحا آخوندی می پوشیدم.
*************************************************
وقت نماز مغرب و عشاء شد نماز را به جماعت خواندیم و طبق رسم مرسوم سفره را پهن کردن و مشغول باز کردن کنسرو تن ماهی و کنسرو بادمجان شدند (بنده مهمان بودم) و مشغول غذا خوردن بودیم که ناگهان دو نفر از بچه ها گفتند مار را ، مار را و سپس همه از سنگر بیرون دویدیم.
بیرون هوا فوق العاده مه آلود و شرجی و سرد بود چرا که نزدیک خور عبدالله بودیم.

 سوال کردم که داستان مار چه بود . دو نفر رزمنده گفتند در حین غذا ماری از سقف سنگر به طرف وسط سفره آویزان شد و وحشت از آن ،ما را فراری داد .
اکنون بچه ها دیگر حاضر نبودن داخل سنگر بروند و احساس خطر می کردند.
پیر مردی رزمنده گفت امشب را که سرد است داخل سنگر بخوابید و فردا پتویی داخل سنگر آتش بزنید تا مار اگر هست از دود آن فرار کند . لیکن هیچکس حاضر به رفتن داخل سنگر نشد.
آنقدر هوا سرد بود که  مثل کسی که خروسک گرفته باشد بچه ها  صدایشان گرفته بود و صحبت می کردند.
من که روحانی بودم و باید شجاعت بیشتری از خود نشان میدادم که بچه ها ی رزمنده در آن هوای بسیار سرد بیرون از سنگر آسیب نبینند به بچه ها گفتم من که داخل می خوابم ، مار هم حتما رفته هر کس خواست بیاید و پیشنهاد می کنم بیایید چون از سرما مریض می شوید.
جالب بود که احدی نیامد و بنده داخل رفتم و  آخر سنگر خوابیدم و پتو را روی سرم کشیدم و ذکر می گفتم و خوب ترس هم داشت و داشتم.
هر از گاه موشها روی گونیهای سنگر دنبال هم می گذاشتند و خاکها از پشت پلاستیکی که روی گونیها کشیده بودیم پایین می ریخت و بنده پیش خودم می گفتم مار دارد به طرف من حرکت می کند و از ترس چیزی نبود داد بزنم اما می بایست قوی می بودم.
در همین حال و هوا بودم که خوابم برد.
صبح که برای نماز بیدار شدم و از سنگر بیرون آمدم بچه های مظلوم را دیدم که بشدت سرما خورده بودند.
سرفه ، عطسه ، و آبریزش بینی، ناراحت شدم اما کاری ازدستم برنمی آمد .نماز را خواندم و به سمت سنگر خودمان که در خط مقدم بود حرکت کردم .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 شب بود صدای تیر اندازی از سنگر دست چپ و کمی پایین تر ما بالا رفت .
نگهبانان حساس شدیم . آن موقع نوبت نگهبانی من نیز بود.
پاسبخش سراسیمه آمد محل را بررسی کردند نی های شکسته ، گل شدن خاکهای کنار ساحل که در نور ماه کاملا مشخص بود حاکی از آمدن غواصهای عراقی برای شناسایی بود.


به تیر اندازی داخل آب کردیم که اگر هستند کشته شوند اما خبری نشد.
****************************************************
فردای آن روز خبر رسید که به نگهبانان خط پدافندی کنار خور سنگ پرانی شده !!!؟؟؟؟؟؟
*************************************************
شبی بنده در سنگر مشغول نماز شب بودم و فانوسی درب ورودی سنگر آویزان بود ناگهان دیدم فردی با لباس کامل نظامی هیکل مناسب و پوتین وارد سنگر شد لیکن بدلیل نور فانوس دیدن داخل سنگر گویا برای او کمی سخت و من اورا واضح تر می دیدم . کمی تامل کرد متوجه شد کسی در حال ایستاده است .ابتدا تکان نخورد و نگاه می کرد سپس آرام از سنگر خارج شد .من سریع اسلحه که به دیوار بود برداشتم و از سنگر خارج شدم اثری از او ندیدم .به نگهبان گفتم او نیز چیزی ندیده بود اهذا موضوع را فردا به مسئول محور گزارش کردیم.
**************************************************
داستانها حاکی از آن بود که فاو آبستن حادثه ای است.
حال یا مسئولین موضوع را جدی نگرفتن و یا تدبیر لازم برای آمادگی دفاع اندیشیده نشد و توان به اندازه کافی نبود که سر انجام کار فاو به عقب آمدن نیروهای ما انجامید که در ادامه خاطرات به آن اشاره می کنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1396 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی
هر از گاه صدای سوتی به گوش میرسید و خمپاره ای 120 یا 80یا 60 روی جاده خاکی محل عبور تویوتا ها فرود می آمد.
من اصابت خمپاره ای رابه ماشینی  مشاهده نکردم اما امکان داشت روی سقف تویاتاها فرود آید.
این شلیکها بعد از ظهر ها بیشتر بود ، بنظرم می رسد چون هوا خنک می شد بعثیها حال و هوای بهتری پیدا می کردند و دیدبانهای آنها به تکاپو و گرا دادن محل نیروها و ادوات ما می افتادند و متقابلا از سوی ما پاسخ داده می شد  اما نه در حجمی که آتش آنها فرو می ریخت چرا که  بی کش و پیمان می رسید.
**************************************************
منهم که اون موقع طلبه بودم ودر واقع روحانی واحد پدافند لشگر امام حسین ع بودم یا با بی سیم احکام رزمنده ها را پاسخ میدادم و یا در مکانهای مختلف کلاس و یا نماز جماعت داشتم.
البته من نیروی رزمی پیاده بودم و روز و شب نگهبانی هم می دادم.
*************************************************
شبها حال و هوای خودش را داشت:
پشت توپ 14/5 ضدهوایی بودیم که بطرف خور عبدالله نشانه رفته بود و بعضا اگر ناو چه و یا قایقی دارای چراغ به ساحل نزدیک می شد به سمت آن شلیک می کردیم و گلوله ها چه زیبا سکوت شب را می شکست و سوت زنان در دل آسمان و در امتداد آبهای خور به طرف ناوها و قایقهای احتمالی حرکت می کرد.
*************************************************
سنگر نگهبانی :
البته سنگر نگهبانی هم داشتیم و به نوبت نگهبانی می دادیم.
رزمنده ای حدودا چهار ده ساله و شیطون شبها موشهای خرمایی که دوبرابر گربه ها بودند و گربه از آنها می ترسید و از اطراف سنگرها در شب در حال حرکت بودند هدف قرار می داد و لاشه انها رویروی درب سنگر خون آلود روی هم می چید و در حال و هوای بچه گانه خود احساس قدرت می کرد.
***********************************************
صبح که می شد و با این صحنه روبرو می شدیم حالمان بهم می خورد و معترض او می شدیم و گوش او بد هکار این حرفها نبودو
بنابراین شکایت اورابه فرماندهی محور کردیم و ظاهرا او را در نهایت به پشت خط انتقال دادند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 بهمن 1394 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی

 

شب اول را پشت خاکریز در گودال بزرگی که ظاهرا بیل مکانیکی آنرا در زمین در آورده بود پنج ، یا شش نفری خوابیدیم و به نوبت هم روی خاکریز می رفتیم و نگهبانی می دادیم و گذ شت .



اما دقیق در خاطرم نیست از ساعت 9 صبح فردا یا بعد از ظهر آن عراق شروع کرد به آتش تهیه روی سر ما ریختن.

آتش تهیه : عبارت است از اینکه دشمن با هرسلاحی ، لیکن بیشتر با توپ و خمپاره آنقدر روی منطقه آتش می ریزد تا مطمئن شود نیرویی در مقابل او دیگر نیست یا کاملا نیروها زمین گیر شوند و بعد حمله می کند.

خدا می داند آنقدر خمپاره 0 12 زد ، دوستانی که جبهه بودند می دانند که این خمپاره موقع آمدن چه صدای صوت وحشتناکی دارد و بدتر از آن اصابت به زمین و انفجار وحشتناک آن .


آنقدر شلیک کرد که همینطور که ما در گودال کژ کرده بودیم فریاد می زدیم.

این گودال به اصطلاح سنگر نه سقف داشت و نه چیز دیگر، گاه خمپاره که با فاصله می خورد ترکش آن که پاره آهنی داغ داغ بود مثل سنگ می آمد و به سر یکی از دوستان یا به کمر دیگری می خورد و چون فاصله زیادی راطی کرده بود مثل این بود که کسی پاره آجری را یا سنگی را پرتاب کند و به شما بخورد و اغلب بدلیل آتش پر حجم کسی بی نصیب نبود.

یادم هست یکی از ترکشها روی پوتین یکی از رزمندگان خورد و چنان دردی داشت که آخ او به آسمان رفت.

هم پایه خنده برای ما شده بود و هم سختی خودش را داشت .

شب شد آنقدر از شدت آتش تهیه خستگی و فشار عصبی روی ما بود  که به جز نگهبان همه در گودال بیهوش و بی خبر خوابمان برد.

قراردادی در جبهه بین رزمندگان بود که اگر کماندوهای بعثی به خاکریز ما نزدیک می شدند یا نیروهای عراقی جلو می آمدند و مشاهده می شد ند نگهبان داد می زد الله اکبر الله اکبر و همه که در سنگر بودند با اسلحه روی دپو یا همان خاکریز می رفتند و شروع به شلیک کردن می کردند.

ساعتی قبل از اذان صبح زمانی که پا سبخش خط که نگهبانان را کنترل می کرد که خواب نباشند و یا دشمن نفوذ نکرده باشد و خدای ناکرده سر نگهبان را بریده باشد به سنگری روی خاکریز سرزده بود و برای اطمینان از اینکه یک موقع دشمن جلو نیاید کلت منوری شلیک کرده بود.

کلت منور فشنگی دارد که پس از شلیک و رفتن در آسمان بخوبی تا چندین متر راروشن می کند.

ناگهان دیده بود که عراقیها در صف و به حالت خمیده در حال تک زدن و نزدیکی به دپو یا همان خاکریز ما هستند.

در این هنگام او و نگهبان و به تبع آنها سایر نگهبانان شروع به فریاد کردند که الله اکبر الله اکبر و دشمن که متوجه شد حمله اش لو رفته با تمام تجهیزات  به سمت دپوی ما آتش  گشود.

اما بشنوید از ما پنج یا شش نفر خواب در گودال بزرگ  که  به اصطلاح سنگر بود . سراسیمه از خواب بلند شدیم اسلحه ها را برداشتیم که روی دپو برویم و شروع به تیر اندازی کنیم لیکن چون اسلحه ها را کنار هم چیده بودیم بند اسلحه ها در هم گیر کرد و امکان جدا سازی اسلحه ها نبود و به جهت اضطراب هرکدام اسلحه خود را به طرفی می کشیدیم .

بالاخره من از هم رزمان خواستم کمی صبر کنند تا قفل بند های اسلحه ها را باز کنیم و این گره ای که ایجاد شده مرتفع نماییم و همین کار هم شد و بالای دپو رفتیم لیکن آنقدر آتش دشمن سنگین بود که سینه دپو زمین گیر شدیم و جرات بلند شدن نداشتیم تانکها و اسلحه های سنگین و نیمه سنگین دشمن با تیر رسام که قرمز رنگ بود نوک خاکریز را هدف قرار داده بود و هیچکدام جرات سر بلند کردن نداشتیم.

در این هنگام فرمانده دلاور گروهان ما آقای نوذری برخواست و باور کردنی نبود سر دپو می دوید و می گفت برخیزید این تیرها ده متر بالاتر از دپوست ، برخیزید . من با چشم خودم می دیدم که تیرها از بین پای او رد می شد ولی این مرد شجاع و قهرمان اینگونه می گفت و روی دپو می دوید.

وقتی ما شجاعت ایشان را دید م از روی زمین برخواسته  و سر خاکریز رفتیم و شروع به شلیک کردن کردیم.

آتش کم کم قطع شد و عراقیها نتوا نستند به خاکریز ما نزدیک شوند. در این هنگام بچه ها داد زدند نماز نماز.

می دانید در جنگ نماز خوف با همان پوتین که در پا دارند می خوانند. اسلحه ها را کنار مان گذاشتیم  و  گروهی  شروع به نماز خواندن کردیم آفتاب کم کم در حال در آمدن بود . ناگهان سربازی عراقی از دپو بالا آمد دستها را بالا برد و فریاد می زد دخیل الخمینی دخیل الخمینی ولی با کمال تعجب دید همه در حال نماز خواندن هستند و به او اصلا توجه نمی کنند بنابر این آرام سینه خاکریز ما نشست تا نماز بچه ها تمام شود آنگاه کنار او رفتیم و اورا در سنگر  کناری که سقف داشت بردیم وهم رزمان به عربی سوال کردند کجا بودی ؟ که هستی ؟ از کجا آمدی ؟ و او شروع به صحبت کرد که د یشب که به دپوی شما نزدیک شدیم چنان آتش سنگینی روی ما ریختید که ما از ترس ، پای دپوی شما نشستیم . سپس تعدادی از ما برگشتند و فرار کردند وتعدادی هم کشته شدند و منهم پایین دپو نشستم و وقتی مطمئن شدم آتش قطع شد خود را تسلیم کردم.

او خود را مهندس مخابرات معرفی کرد و قرار شد چون اطلاعات خوبی بخش مخابرات از نیروهای خود دارد به عقب فرستاده شود تا توسط مقامات مسئول اطلاعات دشمن کسب شود.

و اما ما در دیوار سنگر طاقچه ای می ساختیم که اغلب ساعت ، کمپوت ، بیسکویت ، خشاب و سایر وسایلمان را می گذاشتیم . این آقای مهند س  اسیر پر رو عراقی در سنگر ضمن اینکه به سوالات ما پاسخ می داد به خوبی از بیسکویتها میل کرده و پس از ساعتها گرسنگی بدون تعارف ما دلی از عزا در آورد که باعث شد تعدادی از هم رزمان می خندیدند و تعدادی نیز خشمگین می خواستند به او اعتراض کنند که با مداخله ما مشاجره ای حاصل نشد.




و اما فرمانده نوذ ری که بچه ینگ آباد که اسم فعلی آن نیک آباد می باشد و در مسیر زیارت به جرقویه قرار دارد و مرکز بخش جرقویه سفلی در شهرستان اصفهان می باشد. فرد ای آن شب پر خطر براثر اصابت خمپاره شصت در نزدیگی او و اصابت ترکش ، مظلومانه جان به جان تسلیم پروردگار نمود و اندوهی از غم و اندوه را تا اکنون که دوباره خاطره را نوشتم بر دل ما گذاشت.

و اما درد و دل با خودم خدایا این بچه ها چه بودند و چه کردند و ما نتوانستیم اوج معرفت و عرفان اینها را آن زمان بشناسیم و آیا جوان نسل جدید می تواند این همه اخلاص و فداکاری را فراموش کند.

خدایا کمک کن که از توطئه های این زمانه ما ها و جوانهایمان حفظ شوند . خدایا امید ما مثل همیشه به توست . ضمن اینکه دست اندر کاران نیز باید رسالت بیان واقعیات گذشته را به انجام برسانند.


 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 

عملیات خیبر:دوم اسفند 62

این عملیات یکی از مهمترین عملیاتهای هشت سال دفاع مقدس است .

اول اینکه از منطقه صعب العبوری شروع شد و شهدای زیادی از جمله فرماندهان بزرگ جنگ مثل شهید همت را تقدیم و شهید خرازی دست خود را از دست داد و ازجمله دلیر مردان شناسا یی علی هاشمی به شهادت رسید که مدتها جسد آن در هور ماند و بعد تفحص شد ودر تهران بر روی دست مردم تشیع شد.

*****************************************************************

بگذریم : رزمنده ها رفتند و جزیره را گرفتند . د و محور وجود داشت محور هور بود و محور زید که در جنوب قرار داشت و بسیار محور زید سخت و پر مانع بود . اما در هور عراق احتمال عملیات نمی داد و چند گردان مردمی بیش در جزیره نداشت و در پاسگاهها نگهبانان مرزی.

***************************************************************

شب هنگام بود که ما را با تویو تا کنار هور بردند و مرتب فرماندهان داد می زد ند پیاده شوید پیاده شوید .

 ماهم سریع پیاده شدیم . وسیله بزرگی که درب آن باز شده بود و کنار ساحل بود راهنمایی شدیم داخل آن شویم. موتورهای آن صدای زیادی می داد ملوان آن داد می زد سریع سریع الان می زنند سریع سریع و ما با اضطراب شدید هجوم بردیم و سوار شد یم.

***************************************************************

هرکدام در گوشه ای ایستاده بودیم که یکی از رزمندگان گفت این هاور کراف است و بسیار با سرعت روی آب و خشکی حرکت می کند و پروانه بزرگی روی آن دارد که آنرا هدایت می کند.

من تاکنون هاور کراف ندیده بودم آن موقع هم که شب بود و همه قسمت آن مشخص نبود و نمی شد دید این وسیله چیست.

بالاخره درب بسته شد و با سرعت حرکت کرد.

عجب حال عرفانی قشنگی داشتیم . خودمان بود یم و خدای خودمان شهادت در چند قدمی بود حس می کردی. اگر خلوص جوانی ، عشق امام و قدرت اسلام نبود چه کسی حاضر بود در آن دریای نبرد برود؟

****************************************************************

شاید بیست دقیقه تا نیم ساعت بود حرکت می کردیم که ناگهان هاورکراف محکم به جسم سختی برخورد کرد و هر کدام به سمتی پرت شدیم . در این هنگام درب آن باز شد و باز ملوان آن شروع به داد زدن کرد که : پیاده شوید ، پیاده شوید و ما پیاده شدیم.

هاور کراف با همان سرعت زیاد خود وارد جزیره مجنون و خشکی شده بود و ما حس کردیم با جسم سختی برخورد کرد.

****************************************************************

اکنون هاور کراف با سرعت بسیار خیره کننده ای روی خشکی دور زد وتوانستم بخوبی در مهتا ب آنرا ببینم و برگشت داخل آب و رفت.

 حال دیگر ما مانده ایم و هور عظیمی پشت سرمان و خشکی مقا بلمان که عراقیهاهم رو در روی ما هستند. راهی برای برگشت نیست . مقاومت یا شهادت.

***************************************************************

در تیرس عراقیها به سمت مواضعمان حرکت کردیم :

دریک ستون از پشت تپه ای یک متری حرکت کردیم . در گوش نفر اول فرمانده گفت که اگر دیده شوید همه را خواهند کشت کاملا در حا لت خمیده و با سرعت باید این تپه را عبور کنیم. یادم هست هوا مهتابی بود و هربار صدای گلوله رسامی می آمد . خمیده حرکت می کردیم . گلوله رسا م معمولا گلوله هایی هستند که از خود نور قرمز می دهند و گاه از مقابل ما عبور می کرند.

***************************************************************

پشت این تپه که حرکت می کریم گاه ارتفاع تپه ، خاک ان بیست سانتیمتر و گاه یک و نیم متر می شد.

 اصلا حالت منظمی نداشت و نکته مهم آنکه خیلی از اجساد عراقیها که قبلا موقع تصرف بد ست رزمندگان کشته شده بودند ریخته بود و ما از روی جسدها حرکت می کردیم.

هنوز آن حالت لیز خوردن پا یم روی جسدها را در ذهن دارم.

****************************************************************

بالاخره از این محل وحشتناک و سکوت محض عبور کردیم و به دپو یا همان خاکریز بلندی رسیدیم که هیچ سنگری هم نداشت فقط بچه ها آنجا را فتح کرده بودند و چون خسته بودند برگشتند و اکنون ما باید به جای آنها مستقر می شدیم.

ادامه دارد:






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 

بسمه تعالی

با آقای امید ا... همرزمم و هم کلاسی دوره دبیرستان در کشاکش در گیری در عملیات محرم با هم عهد کردیم اگر سالم برگشتیم به شکرانه لطف خداوند به


 پا بوسی وزیارت امام رضا (ع) برویم.

***************************************************************************

مرحله سوم عملیات تمام شد و به پشت جبهه شهرک دارخویین محل استقرار شهرک امام حسین (ع ))برگشتیم.

اعلان کردند به هر رزمنده فقط بلیط رایگان یک مسیر را می دهیم. ما هم بلیط برای مشهدمقدس گرفتیم در حالی که من فقط صد تومان پول داشتم و آقای امید الله همین قدر و یا کمتر!

در حالی عازم مشهد مقدس بودیم که به خانواده ها خبر رسیده بود در محور عملیاتی محرم رودخانه ای بوده که طغیان کرده و همه بچه ها را آب برده ؟!البته طغیان بود، وگفته می شد تعدادی هم غرق شدند اما نه اینکه همه رزمندگان غرق شده باشند.

باید حق میدادیم خانواده ها از جمله خانواده بنده  به شدت نگران برگشتنم بودند در حالی که بنده عازم مشهد شده بودم.

**************************************************************************



ورود به مشهد مقدس : به یاد دارم هوا سرد بود که در یکی از خیابانهای منتهی به حرم بودیم و گنبد نورانی و تمام طلای سلطان علی ابن موسی الرضا ع به خوبی مشاهده می شد . با همان لبا س و پوتین رزم جبهه بودیم و حال و هوای خوشی داشتیم به دور از امور دنیوی به قول امام راحل رحمه الله علیه با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری امیدوار به گرفتن فضل از آقا امام رضا علیه السلام خالصانه و مخلصانه رفته بودیم که به آقا بگوییم دوسدت داریم و مطیع شما هستیم و تشکر که ما را در کوران جنگ و در گیری حفظ نمودید.

************************************************************************

گرسنه بودیم و هر دو بیش از یکصدو پنجاه تومان که سال 61 هم پولی نبود نداشتیم. سیراب فروشی را دیدیم . یادم هست 25 تومان ازما گرفت و سیراب دبشی خوردیم . اکنون باید محل اسکانمان مشخص می شد . به مسافر خانه ای مراجعه کردیم و خواستیم ارزانترین اتاق را به ما بدهد . او نیز اتاقی را که ظاهرا قبلا حمام بود و دو تخت با فنرهای دربه داغون داخل آن بود به ما نشان داد و ما الزاما پذیرفتیم و برای یک شب 25 تومان نیز به او دادیم .

**************************************************************************

اکنون دو نوجوان شانزده ساله خسته و کوفتده از فرط خستگی طی مسیر از جنوب تا خراسان روی تخته دراز کشیدیم و به خواب رفتیم . آنقدر خسته بودیم که نماز مغرب و عشاء ما هم غذا شد!!!

صبح زود با اضطراب نماز بیدار شدیم .ناراحت از قضا شدن نماز دیشب سریع نماز صبح را خوانده دوباره کمی استراحت کردیم و برای خوردن صبحانه از مسافر خانه خارج شدیم.

*************************************************************************

میزبانی امام رضا علیه السلام:

به محض خروج از مسافرخانه بنده استادی قبلا داشتم که در زمان تعطیلی مدارس توسط خانواده برای آموختن هنر برق کاری در منازل نزد ایشان می رفتم به نام امیر آقای کاشف ناگهان در پیاده رو با دوستشان ایشان را

دیدم. آمیر آقا خوشحال و شادمان مرا در آغوش گرفت و مصاحفه کرد و حال و احوال ، کجا بودی ؟ با این سن سربازی رفتی ؟ ! من هم خلاصه داستان آمدن مشهد را گفتم و ایشان گفت شما باید پیش ما بیایید . از او اصرار و از ما انکار ، جالب بود که من مرتب تعارف می کردم شما بفرمایید خدمت باشیم و در دل نگران که اگر آمدند با وضعیت محل اسکان ما جالب نمی شود .اما ایشان نمی پذیرفت و بالاخره راضی شد ما برای نهار در هتلی که هستند نزد ایشان برویم.


دست​ خط متبرک امام رضا (ع) + عکس

قرآن منصوب به دستخط مبارک امام رضا ع که در کتابخانه نسخ خطی استان مبارک نگهداری می شود

**************************************************************************

اکنون با آقای امید الله به چایخانه ای رفتیم و صبحانه نان و پنیری خوردیم و دقیق یادم نیست چقدر پرداخت کرد یم ولی از صد تومان رقم کمی برای ما مانده بود .

با توکل به زیارت آقا با همان لباس خاکی رزم مشرف شدیم و برای نهار به هتلی که آدرس داده بودند رفتیم.

طبیعی است در رستوران هتل پذیرایی بسیار خوبی به صرف نهار از ما شد و اکنون آقای کاشف اجازه نمی داد که ما به مسافر خانه برگردیم.

ایشان را راضی کردیم برای خواب برویم لیکن برای صبحانه نهار و شام بیاییم.

به سختی پذیرفت . در مدت سه روزی که مشهد بودیم با پرداخت 50 تومان دیگر به مسافر خانه برای دو شب به خوبی به زیارت رسیدیم و بهترین غذا را هم مهمان آقای کاشف بودیم.

*************************************************************************

اکنون زمان برگشت بود:

 حقیقت پولی برای خرید بلیط بازگشت نداشتیم ، برای خدا حافظی نزد آقای کاشف رفتیم ایشان گفت برویم بلیط بگیریم با هم عازم ترمینال شدیم بلیط اتوبوس برایمان گرفت و فقط قاب عکسی که مشهد عکس گرفته بود گفت برایم به اصفهان ببرید.

در زمان برگشت از شیشه اتوبوس که بیرون را نگاه می کردم اشک در چشمانم حلقه می زد و با خود می گفتم آقا علی ابن موسی الرضا خود می دانند چه کنند.

***********************************************************************

سالها پس از این موضوع داستان و وضعیت پولیمان را برای آقای کاشف گفتم و ایشان مات و مبهوت برای لحظاتی سر خود را زیر انداخته بود و از اینکه مامور شده بود زائرین امام رضا علیه السلا م را پذیرایی نماید بغض گلویش را گرفته بود و می فشرد.

به اصفهان و منزل رسیدم :

آنگونه که می گفتند کم کم خا نواده آماده می شدند که بعنوان مفقود الاثربرایم مراسم بگیرند بهت زده بودند که چگونه برگشتم و من با کوله باری از خاطره وقایع جنگ را برای فامیل و دوستان بیان می کردم.

مبحث بعدی داستان عملیات خیبر:

 

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بالأخره به خطی که قرار بود پدافند و محل استقرار ما باشد رسیدیم. تنگه ای سمت راست خط بود که اگر دشمن از آن عبور می‌کرد بچه ها را دور می‌زد. بما گفته شد که اگر هر اتفاقی افتاد این تنگه را رها نکنید. در آن زمان تنگه‌ی جنگ اُحد برایم متصور شد ابتدا از میان خودمان آقای مصطفی رقائی که به نظرمان از همه عارفتر بود را به‌عنوان فرمانده انتخاب کردیم. ما بر اساس تعالیم مذهبی معتقد بودیم؛ فرمانده هرچه بگوید با حکم ولایتش باید انجام داد. کشته هم که بشویم شهید محسوب می‌شویم و برای ایجاد نظرواحد در تصمیم گیریها این بهترین تصمیم ما بود.


عکس آرشیوی و مربوط به شهید محمودی در این خاطره نیست

****************************************************

اکنون هرکداممان سنگری به شکل قبرکمی پایین تر از نوک تپه ای که بر روی آن مستقر شدیم حفر نمودیم. در کنار سنگر من رزمنده‌ای بنام آقای محمودیان بود که بسیار ما با هم دوست شده بودیم و بعدا شهید شد وتا فردا ظهر موقعی که شهید شد بچه ها نگذاشتند من بفهمم چون خیلی با هم اخت شده بودیم. بعد ها که به اصفهان برگشتم متوجه شدم که ایشان بچه خیابان احمد آباد -  شهید توانای اصفهان است. خیلی باهم رفیق شده بودیم. طوری‌که همه متوجه اُلفت و دوستی میان ما شده ‌بودند. شب‌ها، پس از آنکه نگهبانی دادیم، چون سنگرهایمان کنار هم بود با هم گپ می‌زدیم(سنگرمان همان قبر مانندی بود که در رمل‌ها کنده بودیم) .


خاطرم هست در مقابل از روی تپه چراغ‌های روشن شهری را می‌دیدم که می‌گفتند شهر العماره‌ی عراق است.

آنش خیلی سنگین بود همانطور که قبلاًَ گفتم نمی‌دانم چطور و چرا در آتش سنگین به‌خواب می‌رفتیم؟!!!

******************************************************

خمپاره 60یا 120 که نوک تپه‌ی رملی می‌خورد، رمل‌ها را رو به پایین داخل سنگرهایی که حفر کرده ‌بودیم می‌ریخت و سنگر را پر می‌کرد و ما باید با زحمت دوباره آن را خالی می‌کردیم. یکبار که من خواب بودم خمپاره به بالای سنگرم اصابت کرد و حجمی از رمل مرا مدفون کرد، فقط سرم بیرون مانده بود و نمی‌توانستم خودم را بلند کنم. فریاد زدم محمودیان! محمودیان! به کمک من آمدند و مرا نجات دادند.


*****************************************************

اما از آب و غذا بگویم؛ که پی ام پی که خودروای زرهی و با چرخ زنجیری است می آمد دو گونی کیک و دوعدد بیست لیتری آب پایین تپه می‌انداخت و می‌رفت. و این غذای ما بود!!!

شب دوم یا سوم بود؛ برای خوردن کیک و آب که در کنار تک درختی در  پایین تپه قرار داشت، رفتم. نم نم باران می‌آمد و هوا مهتابی و روشن بود، دیدم محمودیان کنار درخت رو به آسمان خوابیده، به آرامی کیک و آبم را خوردم و کنار او آمدم، کمی اورا تکان دادم و گفتم محمودیان! محمودیان! خیس می‌شوی برخیز برویم. اما او خواب بود و جوابی نداد. دلم نیامد بیشتر از این صدایش کنم.

******************************************************

به سنگرم برگشتم. واقعیت آن بود که محمودیان شهید شده‌بود. و بچه‌ها جسد مبارکش را پایین کنار درخت برده بودند اما به من چیزی نگفتند فردای آن روز مرتب سراغش را می گرفتم وآقا مصطفی رقائی فرمانده گفت: او بر اثر اصابت ترکش خمپاره60 به شهادت رسیده است. و من تازه متوجه ناآگاهی شب گذشته خود شدم. اندوهی تمام وجودم را فراگرفت، چه بگویم حال مرا چه کسی می‌تواند درک کند! نوجوانی شانزده ساله بهترین دوست خود را از دست داده است. خدایایک رزمنده در منطقه‌ی جنگی چه کشیده است؟ خدایا نسل جدید چه وظیفه‌ای دارند؟؟


Related image

******************************************************

آخرین باری که پی ام پی آمده بود جسد شهید محمودیان را با خود برده بود و دیگر نیامد و آب و غذاهم نداشتیم.

 صبح روز بعد با آقا مصطفی رقائی صحبت کردیم که موافقت کند دو یا سه نفر از بچه‌ها به سمت چپ خط بروندو کمی آب و غذا تهیه کنند، ایشان قبول کردند و دونفر از بچه‌ها رفتند. زمان زیادی گذشت و بچه‌ها نیامدند. پس از مدتی سراسیمه برگشتند، علت را پرسیدیم آن‌ها گفتند سمت چپ ما همه عراقی هستند و دیشب شبیخون زده‌اند و رزمندگان بر اساس دستور فرماندهی کل عقب‌نشینی کردند. درواقع ما جلوی خط پدافند ایران و کنار بعثی‌ها هستیم. آنها گفتندکه چند سنگر را دیدند که دیشب عراقیها در آن نارنجک انداخته بودند و رزمندگان داخل آنها شهید شده اند .

******************************************************

همه تعصب خاصی داشتیم و گفتیم به ما گفتنند که این تنگه را باید نگه داریم و عقب نمی‌رویم. شب همان روز شورای مشورتی گذاشتیم. همگی  پذیرفتیم که در شب به خط رزمنده‌های پشت سرمان برگردیم. به صف شدیم و برگشتیم. در حالی‌که خسته بودیم، دوستمانمان شهید شده بودند، داخل پوتین‌هایمان پر از رمل شده بود. قدم برداشتن بر روی رمل‌ها با اسلحه و تجهیزات سنگین و با شکم گرسنه و تشنه زحمت و توان بسیاری می‌طلبید.

*****************************************************

هربار که دشمن منور می‌زد، می‌نشستیم دوباره که برمی‌خاستیم مسیر را نمیدانستیم و گاهی به منطقه‌ای که صدای عراقی‌ها می‌آمد نزدیک می‌شدیم و برمی‌گشتیم.  گاهی نیز از محلی صدای تانک‌های آن‌ها می‌آمد و بازمی‌گشتیم. گاهی مسیری طولانی می‌رفتیم و دوباره با دور زدن تپه‌ای دوباره به محل قبلی خود می‌رسیدیم. آنقدر خسته و سرگردان شده بودیم که حتی تپه‌ای که روی آن مستقر بودیم را نمی‌یافیم.

بچه‌ها دور هم حلقه زدند. من گفتم بچه‌ها من از حاج آقا داوری روحانی محله خودمان شنیدیم که هرگاه کاملاً درمانده و گرفتار شدید امام زمان(عج) را صدا بزنید و بگویید المستغاث بک یاصاحب الزمان. (امام زمان علیه السلام به دادم برس )

******************************************************

 انگار بچه‌ها منتظر شنیدن این حرف بودند همه از ته دل بلند بلند شروع به گریه کردند. آقا مصطفی رقائی از ما خواست ساکت باشیم تا عراقی‌ها محل ما را متوجه نشوند. همینطور که امام زمان(عج) را آرام و گریه‌کنان صدا می‌زدیم و حرکت کردیم . محل قبلی استقرارمان که پیدا نمی‌کردیم را روبروی خود دیدیم.

 انگار کسی ما را برداشته  و در محل قبلی قرار داده‌بود. همه خوشحال شدیم  که از سرگردانی و احتمال اسارت نجات یافتیم. صبح که شد برادر پاسداری که چهره‌ای زرد و ریش‌هایی حنایی داشتدر حال عبور به تپه ای که روی آن مستقر بودیم رسید گویا او نیز جامانده بود.

به ما گفت حرکت کنید تا عقب برگردیم. مردد بودیم.

 وی گفت من فرمانده‌ی یکی از گردان‌های استان فارس هستم. بنابراین، به حکم اینکه فرمانده است قبول کردیم و پس از ساعت‌ها پیاده‌روی به خط خودی‌ها رسیدیم.

******************************************************

خطی که نیروها مستقر شده بودند در رمل نبود. دپو یا دیواری توسط بلدوزرها کشیده شده بود . همه مشغول درست کردن سنگر شدیم، گونی‌ها را از خاک پر کرده روی هم قرار می‌دادیم و چاردیواری می‌ساختیم. روی دیوارها الوار گذاشته روی الوارها پلیت(مثل پلیت درب مغازه‌ها) و بعد دوباره روی پلیت گونی خاک قرار می‌دادیم و نهایتاً بلدوزر روی گونی‌ها خاک می‌ریخت.

وقتی داشتیم الوارها را می‌چیدیم به یکی از رزمنده‌ها که معلم بود گفتم، سر الوار را بگیر روی دیوارهای سنگر بگذاریم. ایشان گفت کمرم درد می‌کند و نمی‌توانم.


من از کاهلی ایشان ناراحت شدم. به طرف دیگر سنگر رفتم تا فرد دیگری را پیدا کنم ناگهان صدای خمپاره60 آمد. صدای این نوع خمپاره بسیار کم و به صورت پِر پِر پرصدا می‌دهد و تشخیص صدای آن برای کسی که مدتی در منطقه باشد میسر است. من سریع بر روی زمین دراز کشیدم خمپاره به زمین خورد و منفجر شد. برخاستم و به طرفی که قبلاً بودم رفتم که با صحنه‌ای دلخراش روبرو شدم. دیدم رزمنده معلم که گفته بود کمرم درد می کند ترکشی به شقیقه‌ی او اصابت کرده بود و قطره خونی کمی روی شقیقه ایشان ریخته بودوگویا سال‌هاست معبود خود را زیارت کرده است و آرام خوابیده بود !!!!

******************************************************

من آن زمان شانزده سال بیشتر نداشتم و تصور عدم همکاری آن رزمند برای ساخت سنگر ، و فکری که اشتباه در باره او کرده بودم، در کنار دیدن صحنه‌ی شهادت او مرا از خود بیخود کرد و شروع به گریه کردم. در این لحظه معاون فرمانده گروهان ما آقای طباخ از راه رسید و با تصور اینکه من ترسیده‌ام، تلاش داشت مرا آرام کند اما واقعیت آن بود که ظرفیت احساسی و عاطفی من پر شده بود و نه تنها من بلکه گردانی که تعدادی از دوستان و همرزم هایشان  شهید و زخمی شد ه بودند نیز اینچنین بودند و من ماجرا را برای ایشان توضیح ندادم و بعد از سالیان درازی که آقای طباخ را در پشت جبهه دیدم ایشان یاد آوری می کردند که یادت هست گریه می کردی و من همچنان واقعیت را تا امروز از ایشان پنهان نمودم.

اکنون تصمیم گرفته شد که ما را به عقب برگردانند و چنین نیز شد.

نیروهای تازه نفس جای ما را گرفتند. و ما به شهرک دارخویین در نزدیکی اهواز محل استقرار لشگر امام حسین علیه السلام برگشتیم.


******************************************************






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


همانطور که روی تپه‌ها به آرامی حرکت می‌کردیم. به سنگر عراقی‌ها برخورد کردیم. سنگری که همچون یک کانال با عرض نیم‌متر و به طول شش یا هفت متر حفر شده بود. بسیجی‌ها داخل آن مشغول استفاده از فشنگ‌های عراقی و پر کردن خشاب‌های اسلحه خود بودند. من و یکی دیگر از رزمنده‌ها که موقع درگیری با کمین عراقی‌ها تیراندازی زیادی کرده‌بودیم وارد کانال شدیم تا خشاب اسلحه خود را پر کنیم.

در همین میان چند رزمنده دیگر رسیدند و در تاریکی شب به خیال آنکه ما عراقی هستیم نارنجکی در قسمت ورودی کانال انداختند. یکی از بچه‌ها فریاد زد: نارنجک و همه خوابیدیم، نارنجک منفجر شد. صدای مهیب آن قابل وصف نیست، ترکش‌های قرمز رنگ آن به آسمان می‌رفت و پخش می‌شد. اما خداروشکر کسی صدمه‌ای ندید، گوش‌هایمان بنگ شده بود و تا مدتی سوت می‌زد.

بالأخره از سنگر بیرون آمدیم و با همان بسیجی‌ها به راه افتادیم و از تپه به سمت محل کاسه ای پایین رفتیم. ناگهان متوجه شدیم که عراقی‌ها نزدیک ما و بیرون از این دره کاسه مانند هستنند. با آن‌ها درگیر شدیم و شروع به تیراندازی کردیم...

با طلوع فجر و رسیدن وقت نماز، در حالی که درگیری ادامه داشت، با پوتین، نماز را به جهتی که احتمال می‌دادیم قبله باشد اقامه کردیم. خدا می‌داند چه حال خوش و عاشقانه‌ای میان رزمندگان ‌بود. خودوخدا، مرگ و زندگی، آیا برمی‌گردیم یا نه! فضا کاملا عرفانی شده‌بود.

درگیری با روشن شدن هوا شدید تر شد.

دوست، هم‌رزم و هم‌محله‌ای من از آقای سید امیر جعفر زاده را می‌گویم. در کنار خودم بود که تیری به بازروی او برخورد کرد. هرکه زخمی می‌شد مرتب داد می‌زدیم.

امدادگر گروهان یا دسته که در کوله‌پشتی خود باند و وسایل اولیه پزشکی داشت محل جراحت را می‌بست. امدادگر دست امیر را بست و رفت اما، از طرف دیگر دست او خون بیرون می زد. دوباره صدا زدیم، امدادگر! امدادگر! او این بار طرف دیگر دست او را بست. اما خون زیادی از امیر رفته بود و رنگش سفید شده بود و چون فشارش پایین آمده بود احساس سرما می‌کرد و شروع به لرزیدن کرد. ناگهان یادم آمد که از سنگر عراقی‌ها الکل جامدی برداشته بودیم. فوری آن را روشن کردم و آقای جعفرزاده نیز خود را با آن گرم کرد و حالش بهتر شد.

درگیری هر لحظه شدیدتر می‌شد. صدای امدادگر! امدادگر! بلند بود. دو امدادگری که همراه جمعیت پانزده نفری ما بودند دائم در حال دویدن به این سو و آن سو برای پانسمان زخم‌های رزمندگان بودند. فرمانده شیرازی همراه ما نیزکه از اعضا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود وتمام بدنش ترکش خورده بود و شدید زخمی شده بود بر روی برانکارد در کنار ما قرار داشت.

هر لحظه حلقه‌ی محاصره تنگ‌تر می‌شد و امکان بالا آمدن از تپه و فرار ما نبود ولی بالأخره تصمیم گرفتیم  و دست جمعی و هم عقیده به سمت بالای تپه دویدیم. هرچند بالابردن مجروحان خصوصاً این فرمانده شجاع با برانکارد بسیار مشکل بود. اما همه کمک کردند و با سرعت به سمت بالای تپه دویدیم.

عراقی‌ها با دیدن این صحنه ما را به رگبار بستند، قابل وصف نبود در تیررس آن‌ها بودیم و اطرافمان رگبار تیرها... اما به لطف خدا هیچ‌کس آسیب ندید و همه موفق به فرار شدیم. به شدت گرسنه و تشنه بودیم. از دور دیدم،  دو رزمنده همراه با بیست لیتری آب و دو جعبه خرما  برای پشتیبانی به سمت ما می‌آمدند، کمی آب و خرما خوردیم؛ آرام شدیم. چقدر آب و خرما چسبید و لذت بخش بود بود .اکنون دوباره به سمت خط دفاعی شروع به دویدن کردیم‌.

به خط پدافند محل استقرار رزمندگان رسیدیم. تویوتایی حامل تانکر آب، داخل آن آب و یخ و قوطی‌های آب‌ میوه خنک بود. رزمنده‌ای کنار آن ایستاده بود وداد میزد! بفرمایید، بفرمایید.

از تایر تانک بالا رفتم و دستم را داخل تانک آب و یخ کردم،  آبمیوه‌ای را بالا آوردم. جهت استحضارتان آب زردآلوی بسیار خنک و دلچسبی بود. در حین نوشیدن، از شدت تشنگی دعا کردم؛ خدایا هرکس این هدیه را برای جبهه داده است، هرآنچه از تو طلب کرده به او عطا فرما.

مرحله دوم، عملیات محرم

گرچه خسته شده بودیم اما طبق دستور فرماندهی باید در مرحله دوم عملیات شرکت می‌کردیم.

شب‌هنگام شده بود، آرام به سمت دپوی عراقی‌ها حرکت می‌کردیم، بسیار آهسته، حتی شلوارهایمان را با کش بسته بودیم که موقع راه رفتن صدا ندهد، خشاب‌ها و نارنجک‌ها و... را نیز همینطور.

سکوت کامل همه جا را فراگرفته بود چرا که با کوچکترین صدا عراقی‌ها ما را به رگبار می‌بستند. نزدیک دپوی عراقی‌ها ‌شدیم. بین راه منور که زده می‌شد سریع روی زمین دراز می‌کشیدیم که دشمن ما را نبیند. وقت آن رسیده بود که روی سرشان بریزیم و به آن‌ها بفهمانیم که تجاوز به یک کشور اسلامی به چه معناست؟

بسیم اعلام کرد سایر گردان‌ها در محورهای دیگر که باید به طور همزمان عمل می‌کردیم عقب‌تر از ما هستند. پس آرام نشستیم. اگر پیغامی بود اولین رزمنده که جلوتر از همه در ستون بود در گوش دومی می‌گفت و پیغام همینطور انتقال داده می شد تا به آخرین نفردر صف گردان برسد.نفر جلوی من در گوشم گفت:" وقت نماز است". پس ایستادیم و با همان لباس رزم و پوتین (الله اکبر) نماز را خواندیم.

 بی‌سیم رمز عملیات را اعلام کرد.

فرمانده الله اکبر گویان به سمت دپوی عراقی‌ها دوید و ماهم هرکدام به سمت دپو دویدیم. الله اکبر! الله اکبر می ‌گفتیم تا که رعب و وحشت در دل دشمن ایجاد شود. کسی به ما شلیک نمی‌کرد! با تعجب به آن طرف دپو رسیدیم. عراقی‌ها حمله را متوجه و قبل از رسیدن ما فرار و عقب‌نشینی کرده‌بودند! خدارا شکر؛ محل بدون هیچ فرد زخمی و یا شهیدی فتح شد.

مرحله سوم، عملیات محرم

شهادت دوستان، استرس و صدای انفجار، گردان ما را به شدت خسته کرده‌بود. رزمندگان علاقه مند بودند به عقب برگردند و نیروی تازه نفس جای آن‌ها را بگیرد اما هیچ نیرویی هنوز نرسیده بود. برای تقویت روحیه گردان روحانی گردان حاج آقا حسین حجابی که اتفاقاً پسر زندایی مادر مرحوم اینجانب بودند، دعوت به سخنرانی برای گردان شدند. ایشان در سخنرانی خود غوغا کرد. از علی(ع) گفتند، از زره ایشان که پشت نداشت چرا که پشت به دشمن نمی‌کردند. توصیه‌هایی مبنی بر اینکه سرباز اسلام در عملیات با قدم‌هایی استوار، سر خود را  متوکل به خداوند بالا می‌گیرد و...  خلاصه آنکه در دل همه‌ی رزمندگان موجی از نشاط و شادی ایجاد کرد. همه دوباره برای شرکت درمرحله سوم عملیات ابراز علاقه نمودند.

ابتدا ما را برای پدافند بردند، پدافند نگهداری، خط دفاعی بعد از عملیات را می‌گویند. تا به خط دفاعی برسیم، ماجراهای زیادی اتفاق افتاد. خاطرم هست به عراقی‌ها نزدیک بودیم طوری که از فاصله‌ی شاید هزار متری آن‌ها را می‌دیدیم که بین تانک‌های خود قدم ‌می‌زدند.

من هم روی تپه‌ای موضع گرفته بودم و به سمت بعثی‌ها شلیک می‌کردم در حالی که دقیقاً در یک متری من جنازه افسری بعثی که شب گذشته توسط رزمندگان به هلاکت رسیده بود بر روی زمین افتاده بود. من هر بار به آن نگاه می‌کردم که نکند زنده باشد!!!

بگذریم؛ به سمت بعثی‌ها شلیک می‌کردیم و جلو می‌رفتیم اما از آنجایی که کلاشینکوف سلاحی ضعیف با برد کم است گویا عراقی‌ها متوجه شلیک ما نمی‌شدند! با خود گفتم که جای یک اسلحه ژ3 که عراقی‌ها به آن توپ‌دستی می‌گفتند خالی است که عراقی‌ها متوجه شلیک ما به سمت خودشان بشوند.

در طول در گیری در مرحله سوم همراه من یکی از هم کلاسیهایم به نام آقای امید الله همراه بود و زمانی من و ایشان در منطقه ای زیر آتش غیر قابل وصفی قرار گرفتیم و عهد کردیم اگر از این عملیات سالم برگشتیم به پا بوس امام رضا علیه السلام برویم که در ادامه داستان ، جریان زیبای زیارت امام رضا علیه السلام را نقل خواهم کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 خرداد 1393 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی

همانگونه که اشاره کردم از رود فصلی که روی آن چند لوله ودرب پلیتی انداخته بودند زمانی عبور کردیم که آب فروکش کرده بود .

در بیابان مسیری را طی کردیم تا به جاده آسفالت رسیدیم.

سمت چپ جاده در ستونی حرکت می کردیم دقیقا یادم نیست چندم ماه بود لیکن هوا به

اندازه ای روشن بود که تقریبا صورت همدیگر را می دیدیم.

در کنار ما سمت چپ جاده  تپه با ارتفاع زیاد بود که خود عامل استتار ما بود.

در بین راه  به یقین  به کمینهای عراقی که رزمندگان قبلی از آن عبور کرده بودند بر می خوردیم و عراقیهای داخل آن منتظر بودند که هوا روشن شود و فرار کنند .

اما اکنون عراقیها از کمینها هرکس را می دیدند شلیک می کردند .



در مسیر حرکت حال عرفانی عجیبی داشتیم احتمال  شهادت در چند قد می ما بود.

درحین حرکت ناکهان پشت سر من چیزی منفجر شد و سرم به شدت به گلنگدن کلاشینکفی که دستم بود برخورد کرد. گوشهایم شروع به سوت کشیدن کرد و برای   لحظا تی گیج و مه مات شدم .

به خود که آمدم درد شدیدی در ناحیه شقیقه ام حاصل از برخورد گلنگدن با سرم حس کردم و صحبت بچه ها را می شنیدم که می گفتند آرپیجی عراقی بود که وسط صف خورد و شهید شد.


بعد ها در اصفهان متوجه شدم ظاهرا آقای سلیمانی که مثل خودم شانزده سال داشت و اقوام دوست جانبازم آقای حمید زرگرزاده بودند، جانبازی که در داستانهای قبل هم اسم ایشان آمد شهید شده بود. روحش شاد و یادش گرامی باد.

اکنون کم کم بچه ها ازستونی که حرکت می کردیم پراکنده شدند. وسط جاده آسفالت شیبداربه سمت بالا بودیم که صدای بلدوزری پشت سر ما  آمد ، هم رزمم آقای امیر جعفرزاده و بچه های دیگر جلوی آنرا گرفتند که باید ما را ببری . او هم بیل خود را پایین آورد و ما سوار بیل شدیم .ما را با لا برد و شروع به حرکت کرد. کار خطرناکی کرده بودیم چرا که در تیرس گلوله ها و آرپیجی نیروهای کمین دشمن قرار گرفته یودیم.به هر تقدیر تا جایی که می شد ما را برد ، سپس پیاده شدیم و به راهمان ادامه دادیم بین راه به کمینی برخورد کردیم که روی تپه بود وما پایین تپه ، با شدت آن هم با دوشیکا که دوستان می دانند حتی برای ساقط کردن بال گرد و هواپیما در سطح پایین ازآن استفاده می کنند به سمت ما با تیر رسام که در شب قرمز رنگ است شلیک می کرد... .

دوستم آقای حمید زرگرزاده جانباز عزیز که بی سیم چی هم بود چون صدای شلیک دوشیکا مانع از شنیدن صدای بیسیم برایش می شد پشت به دوشیکا به بی سیم گوش می کرد که ناگهان تیر به باسن او اصابت و از شکم او بیرون آمده بود.


البته بنده در حال تیر اندازی به این کمین بودم و متوجه نشدم اما بعدا دوستان ویا خود آقای زرگرزاده سالهای بعد موضوع را به من گفتند.

بگذریم این تیربار ما را زمین گیرکرده بود و اجازه حرکت نمی داد .

تعدادی از دوستان تصمیم گرفتند در دره ای سمت چپ بروند و از پشت این تیربار را خاموش کنند .

بنده هم با آنها همراه شدم .

به سمت دره دویدیم و پایین رفتیم. فرماندهی از بچه های سپاه نارنجک تفنگی سر لوله تفنگ ژه 3 قرار داد و شلیک کرد و با لطف خدا صاف روی سقف سنگر کمین فرود آمد و تیربارچی عراقی به هلاکت رسید وتیربار خاموش شد.




اکنون در بیابان تاریک ما از گردان جدا شده بودیم و بدون در نظر داشتن مقصد مشخص و اطلاع از محل خودمان شروع به حرکت روی تپه ها کردیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 

شاید برای نسل جدید باور کردنی نباشد که وقتی فرماندهی به نیرویی بسیجی می گفت شما در عملیات شرکت نکن و یا در پشت خط در قسمت تدارکات باش  به جای اینکه خود را از خطر در امان بداند زار زار گریه می کرد و این را عدم توفیق می دانست که در عملیات شرکت نمی کند .

چقدر التماس می کرد شاید رای فرمانده عوض شود و از طرفی چون فرمانده را ولی می دانست که از طرف رهبری و سلسله وار امرش به خداوند متعال برمی گشت توانایی اعتراض نداشت و حکم فرمانده را می پذیرفت.



گردان ما هم گردان احتیاط شد پس اگر  نیرو کم می آمد ما وارد عمل می شدیم .

غم و اندوه ما را فراگرفت و با اشک و آه خوابیدیم اما طبق دستور با پوتین و تجهیزات کاملا آماده.

نیمه شب بود که برای تجدید وضو از چادر محل مقر بیرون آمدم ، تگرگ شدیدی می آمد . برایم سوال برانگیز شده بود که امشب چه خبر است ؟

همینطور که مقابل تانک آب مخصوص آشامیدن و وضوگرفتن  نشسته بودم به آسمانی که تیره و تار شده بود و غرش می کرد نگاه می کردم و با خدای خودم مناجات می کردم: خدا بچه ها را یاورشان باش .

خدا چرا ما سعادت حضور در عملیات را نداشتیم؟

بالاخره به چادر برگشتم و با پوتین به حالت اضطرار مشغول نماز شب شدم.

صدایی به گوشم رسید که می گفت  :

"برخیز، برخیز، سریع، سریع ، بچه ها کمک می خواند بدوید بدوید"!!!

بچه ها آماده سراسیمه بلند شدند .


در مدت کمی زیر رگبار باران سوار تویوتا ها شدیم و ما را به سمت رودخانه دویرج و در محور چم سری که قبل عملیات یعنی عصرآنروز ما را توجیه کرده بودند حرکت دادند.

به محل  رودخانه باریک فصلی رسیدیم.

در حالی از تویوتا ها پیاده می شدیم که رگباره خمپاره اطراف تویوتاها امان نمی داد و دائم به زمین اصابت کرده و منفجر می شدند.

اما گویا عروسی بود!! و ترقه می زدند؟!!!

اگر بگویم ذره ای بچه ها می ترسیدند دروغ گفته ام البته ترس از انفجار ناگهانی کنار انسان طبیعی است و الا احساس در انسان مشگل دارد اما اینکه حالا شهید یا زخمی می شوم ابدا و اصلا !!!

گویا خدا به همه دنیا را داده بود که بالاخره در عملیات شرکت کرده اند.

و اما آب فرو کش کرده بود و در حد نیم متر آب گل آلود به شدت جریان داشت.

خواهید پرسید در تاریکی شب گل آلود بودن را از کجا دیدی ؟

بله موقع حمله ما به دشمن هواپیماهای دشمن آنقدر منور در آسمان می ریختند، خصوصا بمبهای منور خوشه ای که مثل چهل چراغ همه جا روشن می شد و همه چیز را می دیدی و هد فشان هم همین بود که در معرض دید دشمن قرار بگیری.

ادامه دهم که تعدادی لوله روی رودخانه انداخته بود ند  و روی آن تعدادی در پلیتی و ما  از آنها عبور کردیم .

وظیفه ما آن بود که چون بچه ها جلو رفته بودند و از کمینهای عراقی ها عبور کرده بودند و در واقع تعدادی از عراقیها پشت سر اینها حضور داشتند می بایست این کمینها را خنثی می کردیم.

بنابراین در ادامه داستانهای بسیار جذاب و شیرین و تلخ از ماجرای خنثی کردن کمینها و عملیات محرم برای شما خواهم گفت که حتما مطالعه نمایید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دقیقا یادم نیست که چه ساعتی حمله عراقیها به مقر ما شروع شد! فکر کنم با کاتیوشا و
  خمپاره به مقر ما  حمله کردند. در خاطرات یکی از بچه های اطلاعات وعملیات خواندم که بعد از نماز صبح به ما حمله کردند.

چادر ها در آتش می سوخت و قاعدتا ما سریع محل را ترک کردیم اما پس از بازگشت گفته شد تعدادی از عزیزان رزمنده که در حمام صحرایی و چادر ها بودند به شهادت رسیدند و این روی روحیه ما قبل از عملیات تاثیر منفی داشت.


البته همین اتفاقها باعث شد که کم کم در جبهه حفاظت و اطلاعات به شکل قوی تری شکل بگیرد و مسئولین حواس خود راجمع کنند که محل نیروها و زمان عملیات و غیره لو نرود و این یک اصل در جنگ است که نباید از نظر دور داشت.

بعدها از سوی بچه های حفاظت نقل شد که همان دامدارانی که در اطراف چادرهای ما با گوسفندان پرسه می زدند تعدادی از آنها نیروهای نفوذی عراقی بودند و با بیسیم هایی که زیر شکم گوسفندان خود بسته بودند اطلاعات محل ما را به دشمن گرا داده بودند.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مشاهدات زیبای من از عملیات محرم :

از دو کوهه عازم منطقه عین خوش شدیم.

 مکان رملی بود و برای ما چادر زده بودند.

ماه ماه محرم بود و زمان عزاداری . همه از منزل و دستجات عزاداری محلی خود دور بودند و دلشان لک زده بود یکی اهل دل و مداحی و عزاداری باشد و با او هم نوا شوند.

******************************************************

از آنجا که شاید با لطف خدا نوشتهایم مورد توجه فیلمسازان محترم قرار گیرد و ایشان نیز رسالتشان را به انجام رسانده و از مطالب استفاده کنند، جزئیات راهم می نویسم.

یادم هست سیب های ریز درختی که سبز و قرمز کم رنگ با هم مخلوط بود بصورت گونی پر درب چادر ما قرار داده شده بود و بنده که آن زمان فقط شانزده سال داشته و ذائقه خوردنم هم بدلیل کودکی خوب بود مرتب از این سیبها می خوردم و دچار ناراحتی شدید گوارشی شدم و بعد که مجبور شدم با شرمندگی و پوزش از نوشته در صف طولانی دستشویی صحرایی بایستم متوجه شدم که فقط من مریض نشدم و همراهان سیب زیاد خورده زیادند و خوب بیماری شدیدی هم گرفتیم.

******************************************************



از این مطلب که بگذریم روحانی باحالی به گردان ما مراجعه کرده بود.

 نزدیک ظهر گفت همه روی تپه های رملی به یاد صحرای کربلا پای برهنه شویم و کودکان امام حسین علیه السلام را یاد کنیم

و شروع کرد با زبان معمولی داستان واقعه ای که قبل از ظهر عاشورا اتفاق افتاده بود را بیان نمود.

**************************************************

وای که چه حالت عرفانی وجود داشت نوشته از بیان آن قاصر است .

 نگاه کن نوجوانهای پانزده ، شانزده ، هفده ساله را که چگونه سیلاب اشک روی گونه های آنهاست . سیلابی که با گرد رمل مخلوط شده و گونه ها را گلی و سیاه کرده!!!

***************************************************



اکنون روحانی پای برهنه ، حمله به چادر کودکان امام حسین علیه السلام را توصیف کرد و گفت : بچه های امام حسین( ع )از ترس حمله ای که دشمن به چادرشان کرد در صحرا می دویدند و شروع به دویدن کرد و بچه ها به دنبال او ضجه می زدند حسین حسین و می دویدند .

***************************************************

او ایستاد و گفت : الان دشمن گوشواره را با گوش حضرت رقیه سلام ا... علیها جدا کرد و این بچه از ترس در صحرا روی خار مغیلان می دوید و شروع به دویدن کرد و رزمنده ها به دنبال او ، این کار تکرار می شد و ما پای برهنه و سرگردان بیاد امام حسین ع روی تپه ها می دویدیم و ضجه می زدیدیم.

******************************************


 تا او بار دیگر نشست و واویلا، گفت : حضرت زینب همینطور دنبال بچه های امام حسین (ع)می دوید و آنها را جمع می کرد و دشمن دوباره حمله می کرد و آنها پراکنده می شدند ایشان دیگر خسته و مایوس شدند نشستند و خاک گرم کربلا را بر سر مبارکشان  ریختند و گفتند:" خدا دیگر به فریادم برس".

این را گفت و حبیبی یا حبیبی چه ول وله ای شد با خود گفتم به خاطر این مصیبت اگر از زاری اکنون جانمان را از دست بدهیم کم است و همه همینطور فکر می کردند، بنابراین خودش و بچه ها رملها را دو دسته برمی داشتند روی سر می ریختند. های های گریه می کردند. ناله می زدند ، ضجه می زدند و از خود بی خود شده بودند و حسین حسین می گفتند.

من لیاقت درک حضور امام زمان عج را نداشته و ندارم اما گمان می کنم آقا در آن صحرا با این دل سوختگان مخلص هم نوا یی و عزاداری کردند .

و تاکنون دیگر نمونه آن را ندیدم و شاید نخواهم دید.

 

خدا می داند نمی توانم احساس آن موقع را به رشته تحریر در آورم اما می دانم اکنون که قطرات اشک از چشم من جاری است شمای خواننده نیز گریه می کنی... .

 اکنون همه خسته ، رملی و خاک آلود ، سر به زیر به طرف

چادرها بر گشتند، با این ناراحتی که چرا کربلا نبودیم مولایمان را یاری کنیم.

 ادامه واقعیت در نوشته بعدی السلام علیک یا اباعبداالحسین و اصحابه.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


عملیات محرم یکی از زیبا ترین خاطرات من از جبهه است.
بر خلاف سایر اعزامها که کوتاه و یک ماه قبل از عملیات عازم جبهه می شدم و پس از شرکت در عملیات بر می گشتم این بار سه ماه و خورده ای در منطقه بودم.
ابتدا به یاد دارم شهرک دار خویین بودیم و چه حال و هوایی داشت ورزش صبحگاهی از شهرک تا انرژی اتمی که مسیری طولانی بود.
صبحهااین مسیر را می دویدیم و در تمام طول مسیر به نوبت از صف بیرون می آمدیم وشعار میدادیم و بچه ها با روحیه بالا جواب می دادند.



آیات قرآن را می خواندیم که " بسم ا... بسم ا... اذا جا ء نصر ا... و الفجر والفجر ورایت الناس یدخلون فی دین ا... ، ید خلون فی دین ا... ".
یا می گفتیم : "مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا ، همه میگن بقیه جواب میدادند مرگ بر آمریکا ، بلند میگن ، مرگ بر آمریکا ، توهم بگو مرگ بر آمریکا و الی آخر".
***************************************************
و اما از شیطنت بچه ها بگویم  ناقلاها مثلا همرزم من شهید موسوی و آقای حمید زرگرزاده از مهندسین متعهد فعلی و جانباز عزیز قبل ازشروع  صبحگاه من را با فامیل خنده داری (آقای کالباسی) به فرمانده شهیدم آقای مطلبی معرفی کرده بودند و به شوخی اشاره نموده بودند که ایشان خیلی صدای خوبی برای شعار دادن در صبحگاه دارد!!!و برای شعار در حین دویدن ایشان را صدا بزنید.
دویدن صبحگاهی شروع شد.من دیدم فرمانده فامیلی خنده داری را مرتب و با صدای بلند صدا می زند (آقای کالباسی ، آقای کالباسی ) و هم رزمان  مرتب می خندند ! فرمانده بالاخره پرسید این که معرفی کردید کجاست که جواب نمی دهد و آن دو مرا نشان دادند!! .
گروهان بود که می خندید و فرمانده باور کرده بود که فامیل من این است که می گوید. من هم خودم خنده ام گرفته بود. بالاخره از صف بیرون آمدم کمی شعار دادم بچه ها جواب دادند و فرمانده را توجیه کردم که فامیلم را درست نمی گوید و فامیل من چیست.
یاد آور شوم بعدا بلایی به سرشان آوردم که شنیدنی است و در داستانهای بعدی خواهم آورد.
**********************************************************************************************************************









یاد آور شوم بعد از دویدن طولانی در صبحگاه بر می گشتیم و صبحانه ای لذیذ از نان و چایی و پنیر می خوردیم . بچه های جنگ لیوانهای قرمز دسته دار پلاستیکی را یادشان هست که هر گونه چایی هم در آن می ریختی بوی پلاستیک خود را می داد و آن زمان حرف ازسرطان و غیره و خوردن چایی در لیوان پلاستیکی و اشکال بهداشتی آن نبود.
و اماروز ها پس از صبحگاه و صرف صبحانه دست جمعی که با دعای سفره هم شروع می شد و آن دعا این بود که : اللهم الرزقنا نعمت المشکوره و تصلوا بها نعمت الجنه برحمتک یا ارحم اراحمین.  هرکس پی کاری در شهرک دارخویین می رفت :یکی مرخصی برای اهواز می گرفت ، یکی سر زدن به دوستش را اولویت می داد ، یکی سرزدن به سلاح گردانهای دیگر برایش جالب بود ، یکی سر زدن به واحد تبلیغات و هدیه عطر و قرآن گرفتن را لذت می برد و یکی هم صحبت و شوخی با دیگران تانزدیک اذان ظهر را دوست داشت.
از زمان قبل از اذان چه حال عرفانی داشت همه آماده نماز می شدند و جو عوض می شد.
حیف و صد حیف  آن ساعات و لحظات رفت که رفت !!، رفت آن زمان کنار اصحاب واقعی امام زمان (عج) بودن و رفت آن نماز جماعت و لذتش!!!!
 در کدام نماز دیگر در کنار خرازی مهربان خواهی ایستاد ؟ در کدام نماز جماعت سیل جمعیت مخلصان را خواهید دید.
بچه های جبهه یاد دارید در قنوت چه ولوله ای می شد؟
الهی رضا به رضائک ، تسلیما لامرک ، اللهم الرزقنی توفیق شهاده فی سبیلک و... .اکنون آن حال و هواهست ؟سعی کنیم آنرا ایجاد کنیم مثل آن موقع نمی شود اما مشابه آن امکان پذیر است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 خرداد 1392 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی

داستان از این قرار بود که  میزان زیادی آجیل بسته بندی شده برای ما می فرستادند و اخلاقا می گفتند هرکس بسته آجیل را باز کرد و خورد باید نامه ی داخل آن  راجواب دهد . خوردن آجیل هم نامحدود بود.

اگربگویم روزی ده تا دوازده نامه جواب می دادیم بنظر شما چقدر آجیل می خوردیم ؟!

اما برایتان بگویم که گاهی اوقات از آجیل خوردن پشیمان می شدیم چرا که هر نامه ای می دادیم جواب آن بر می گشت و دوباره باید جواب می دادیم و از خوردن آجیلی دیگر جا می ماندیم !!

*********************************************

البته شوخی می کنم موضوع آن بود که نوشتن نامه زیاد هم مارا خسته می کرد اگر چه کار دیگری جز نگهبانی ،  نامه نوشتن ،روزنامه خواندن ، و عبادات نداشتیم.

برایتان بگویم که ممکن بود نامه از دانش آموزی باشد که در نوشته سعی می کرد به ما روحیه دهد و وقتی جواب آنرا می دادیم، ذوق زده می نوشت جواب شما را در کلاس خواندم و چنین شد و چنان.

*********************************************

اما بعضا هدایایی می آمد که خواندن نوشته های آن برایمان خنده دار بود .

بیسکویتی بدستم رسید که پیر زنی روی آن نوشته بود : درود بر زنان شوهر از دست داده و... حال بچه ها می خندیدند و می گفتند این بیسکویت بی جهت به دست تو نرسیده است!


هم رزمان منتظربودند در آن شرایط دور از خانه زمینه خنده را برای همدیگر فراهم کنند و زمینه هم جور می شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شاید تصور عده ای   آن باشد که جنگ که شد علم فراموش شد ، آموزش و پرورش کنار رفت .
اما چنین نبود علم هیچ کجا از ما انسانها دور نخواهد شد.
داستان این بود که هر که در هر مقطع تحصیلی بود مقطع پایینتر از خود را در س می داد. خصوصا در خط مقدم که امکان تشکیل کلاس نبود.
اما در اردوگاههای پشت خط عزیزان معلم رسما حضور داشتند و درس می دادند.
یاد آوری کنم  بسیاری از معلمان شریف و روحانیون در خط مقدم مانند هر نیروی پیاده ای می جنگیدندو درس هم می دادند.









در هر صورت حال و هوای خوشی بود که هم درس بخوانی و هم از کشورخود دفاع کنی.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 خرداد 1392 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی
در سنگر بیکار نشسته بودم و نوبت پست من هم نبود. بچه ها رفته بودند به سنگرهای دیگر سر بزنند و دید و بازدید کنند.
بیرون امدن از سنگر کیفی نداشت چون بیابان بود و تابش آفتاب، هر دفعه  بادی می وزید و گرد و خاک را به هوا بلند می کرد و ضایعاتی ازگونی و پوسته بیسکویت و... که دفن نشده بود به آسمان می رفت .
*************************************************
در فکر بودم چه کنم که ناگهان چشمم به تلفن صحرایی افتاد.
گوشی رابرداشتم و چرخ هندلی آنرا گرداندم. اپراتور گوشی و برداشت و گفت الو... بفرمایید... .
کمی تامل کردم و شروع به فوت کردن در تلفن کردم و سپس تلفن راقطع کردم.
بار دوم و سوم و چهارم این کار را ادامه دادم اما اپراتوری که گوشی را برمی داشت انگار رگ نداشت و هیچ نمی گفت.
***************************************************
بد نبود توانسته بودم یه نفر را سر کار بگذارم.
 از شما چه پنهان تصمیم داشتم صدای گربه هم در بیاورم اما گفتم جبهه است و زشت است .
 همین که فوت توی گوشی می کردم توانسته بودم اذیت کنم و حال یه نفر را بگیرم و اصطلاحا سر کار ش بگذارم.
***************************************************
چند روزی گذشت و کار من همین بود.
  یک روز ساعت ده صبح دیدم سربازی از دو تا سنگر بالاتر ما اومد و شروع به گپ زدن با من کرد.
خیلی از روحیه و مهربانی اون خوشم اومد.
 از احوالش پرسیدم ،گفت: من سرباز سپاه هستم و در لشگر امام حسین (ع) خدمت می کنم و اپراتور مرکزی تلفنها هستم.
بعد از اون  گفت:" می خوای با دستگاه تلفن آشنا شوی ؟ من شیطون از خداخواسته قبول کردم و به سنگر او رفتیم".
*************************************************



شروع به توضیح دادن کرد که وقتی کسی گوشی را برمی دارد  و دسته تلفن را می تاباند، اینجا این چراغ روشن می شود و  سنگر او  که اسمش بالای چراغ نوشته شده مشخص می شود و تلفن ما شروع به زنگ زدن می کند.
 بعد من گوشی برمی دارم و به محلی که دستور دهد ارتباط می دهم.
من نگاه کردم دیدم بالای چراغی نوشته تبلیغات !!!!
از خجالت نمی دانستم چه بگویم .
خدا رحم کرد صدای گربه در نیاورده بودم.
 سرباز خوب مرا تنبیه کرده بود و اکنون تلاش داشت بحث را عوض کند.
*************************************************
 اما حالت من اینگونه بود که گویا چندنفر  مرا کتکم زدند و می خواستم فقط فرار کنم.
نهایتا خداحافظی کردم و به سنگر برگشتم .
این داستان درسی برایم شد که انسانها را به روشهای مختلف
می توان آموزش داد فقط باید کمی سعه ی صدر داشت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی
گاه بالندروری که سبز رنگ بود و برروی آن بلند گویی نصب بود دو نفری برای روزنامه بردن عازم می شدیم .
 رانندگی را هم  در بیا بانهایی یاد گرفتم که از هر طرف می رفتی به کسی نمی زدی و من که اصلا رانندگی نمی دانستم موقعیت خوبی بدست آورده بودم که بخوبی راننده شوم.
*************************************************
از دور به سنگر ها که نزدیک می شدیم نوار کویتی پور: ممدی نبودی ببینی شهر آزاد گشته ... را می گذاشتیم و اکنون که به غروب نزدیک می شدیم و معمولا دل رزمندگان می گرفت همه روحیه می گرفتند و از سنگرها بیرون می آمدند.
هرکه جلو می آمد مهر و تسبیح و عطر و روزنامه برای سنگرش         می گرفت.
ومعمولا دور ماشین شلوغ می شد.
***********************************************
یاد م هست به توپخانه که رسیدیم دوتا رزمنده سینی آورده بودند        و می گفتند برادر کمی روحیه در آن بریز و من و رزمنده همراهم چقدر خندیدیم.
 بعد بین راه به هم گفتیم مارا ببین آمده ایم به اینها روحیه بدهیم اینها خود روحیه هستند.
نا گفته نماند گولوله های توپهای سنگین قسمت توپخانه ای ها بود و واقعا جایشان خطر ناک بود.




 من هر وقت می رفتم ا ضطراب داشتم و از عرفانی که داشتم تلاش  می کردم سریع روزنامه ها را بدهم و بزنم به چاک... .
*************************************************
در باز گشت به سنگر تبلیغات چون به طرف خط بر می گشتیم ( سنگر تبلیغات در خط مقدم بود) باید چراغ خاموش می آمدیم و بیابان هم بود و در تاریکی مطلق حرکت می کردیم .
یادم هست شبی تنها پشت فرمان با چراغ خاموش بر می گشتم ابتدای تنگه ای برای لحظه ای چراغ را روشن کردم ماشین نظامی ایفا را دیدم که در چند قدمی من با چراغ خاموش روی ماشین من
می آمد و این واقعا معجزه بود که ناگهان چراغ را روشن کردم و او ترمز گرفت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


در منطقه پاسگاه زید قسمتی از آنرا عراق آب رها کرده بودو منطقه وسیعی زیر آب بود  به طبع پرندگان به این محل مهاجرت کرده بودند و سوال رزمندگان از روحانیونی که می آمدند این بود که آیا می توانیم برای تمرین تیر اندازی این پرندگان را شکار کنیم و برای من جالب بود تیز بینی اسلام و احکام که آقایان می گفتند!!




 اگر می شود گوشت آنها استفاده شود اشکالی ندارد اما برای تمرین تیر اندازی خیر شکار جایز نیست.
در آن وسعت که آب رها شده بودو  مینهای میدان مین عراقیها و مارا سرگردان کرده بود امکان بدست آمدن پرنده پس از شلیک نبود و عملا گفته بودند که شکار نکنید و این است دین مترقی اسلام.
************************************************
روزنامه ها عصر می رسید و بایدتوسط من توزیع می شد .
نزدیکترین جا سنگرهای اطراف و دور ترین جا توپخانه بود.
من موتور تریل داشتم .
ابتدا روزنامه ها را که برگهای آن از هم جدا بود مرتب و آماده می کردم . اسم واحدهای مد نظر را روی آن می نوشتم وبه ترتیب روی هم       می گذاشتم و با موتور عازم توزیع آنها می شدم.
*********************************************
عصر شده بود و نور خورشید کم کم به زردی - قرمزی گرایش داشت .
نسیم روح بخش خوزستان که خوزستانیهای عزیز و رزمندگان می دانند در صحرا می پیچید و اکنون من از سنگر ها دور شده و در بیابان مثل کف دست صاف و بعضا دارای عوارض تپه مانند قرار گرفته بودم.
**********************************************
سکوت بود و فقط صدای ضعیف موتور .
بله می شد در این تنهایی امام زمان خود را ببینی؟
آیا امام زمانت افتخار می داد رزمنده دیگر 17 ساله شده او را ببیند ؟
آیا در دعای شب قبل اورا نخوانده بودی ؟
آیا قول نداده بودند اگر پاک و منزه باشیم ایشان راخواهیم دید؟
***********************************************





اینها فکرهایی بود که از ذهن می گذشت .
و اکنون خوب بود در مسیر  به اطراف نگاه کنی شاید تا امام خود را  ببینی.
 چون ایشان قول داده بود که به انصار خود سر می زند.
گاه خمپاره ای به اطراف اصابت می کرد و افکارت دوباره متوجه دنیای مادی می شد.

گاه در سکوت بیابان اشکم جاری می شد و فقط می گفتم حبیبی یا حبیبی .
این شعر عادت تنهایی ام بود و  خود م سروده بودم که: کعبه دلها شما      ورد زبانم همین
**********************************************
وحیف که دیگر نمی توان آن لحظات و آن روحانیت را بر گرداند .
اکنون به بچه ها رسیده بودم و عرفان حاصل از ارتباط روحی با امامانم در در روحم و جسمم مشهود و طرفهای من که رزمندگان پاکی بودندو گیرنده های آنها قوی واین عرفان را می گرفتند نا خودآگاه بغلم می کردند و می گفتند پیک روحیه آمد.
روزنامه را می دادم و خدا حافظ بطرف آخرین نقطه یعنی توپخانه حرکت می کردم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


خوب جالب بود دوباره به خط مقدم آمده بودم. این بار به عنوان یک نیروی تبلیغاتی و نه به عنوان یک رزمنده پیاده.
 البته شب که می شد در خط مقدم محدوده خودمان را که بالای سنگر ما و نوک خاک ریز بود نگهبانی می دادیم.
**************************************
لیست نگهبانی را اول شب غروب می نوشتن و اسم رمز شب هم که  ا ز قرار گاه مرکزی اعلام می شد به ما می گفتند تا وقتی پاس بخش یا هرکسی که معمولا جز پاسبخش کسی نبود برای سر زدن مراجعه     می کرد یا پست را می خواست عوض کنداسم شب را از او سوال     می کردیم و واقعا اگر نمی دانست هرکس بود و  نزدیک می شد دستور شلیک به اورا داشتیم
.
***********************************************************************************************
بیاد دارم که بعضی اوقات از فرط شیطنت در روز، شب به شدت خوابمان می آمد. جوان هم که خواب را دوست دارد .







مثلا نوبت دوم برای نگهبانی دادن بودیم خیلی زور می گفت فقط یک و نیم ساعت خوابیده بودیم برویم و نگهبانی بدهیم  به خصوص اگر هم هوا سرد بود.
تذکر بدهم که براساس نوبت نگهبانی از ورودی سنگر به آخر آن       می خوابیدیم که اگر مثلا نفر بعدی نوبت نگهبانی دارد آخر سنگر نباشد که برای بیدار کردن آن مابقی بیدار شوند.
***********************************
بگذریم... ما را صدا می کردند سر پست نگهبانی می رفتیم می دیدیم خیلی خوابمان می آید ، نیم ساعتی تحمل می کردیم می دیدیم:  هم سرماست و هم خوابمان می آید.
 پاسبخش که در طول خط  چند نفر بودند وقتی مراجعه می کرد       می گفتیم نوبت نفر بعدی است او هم می رفت و نفر بعدی را صدا    می کرد یا قبل از آمدن پاسبخش خودمان می رفتیم نفر بعدی را صدا می زدیم .
*********************************************
آن بنده خدای مظلوم و خواب آلود هم فکر می کرد نوبت او شده و سر پست می آمد و امثال من شیطون می رفتیم می خوابیدیم.
نزدیک صبح که می شد هر که را صدا می زدند که آقا پست توست  می گفت من نگهبانی داده ام و نیرو کم می آمد .ول وله می شد فانوسهای سنگر را نور آنرا زیاد می کردند و بحث در می گرفت کی پست نداده؟! بالاخره می فهمیدند این جوان ناقلا دوباره کار خود را کرده با اوردنگی ما را از سنگر می انداختند بیرون و سر پست می فرستادند.
*****************************************
 اما خوب حالا دیگر خوابمان را رفته بودیم و هوا هم کمکم داشت گرگ و میش می شد باد ملایمی می وزید و این موقع پست دادن صفا داشت.
اینهم نمونه دیگر از شوخیهای ما بود که گاه سر خود ما هم این بلارا      می آوردند و خاطرات خوبی است برای ساختن فیلم انشاا.... فیلم سازان از آن استفاده کنند.





























نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


این بار به لشگر نجف اشرف  تیپ قمر بنی هاشم مربوط به عزیزان نجف آباد اعزام شدم. چه لحجه شیرین و قشنگی داشتند و چه انسانهای پاکی بودند.
یادم هست. صبح بعد از نماز در اعزام قبلیم در دانشگاه جندی شاهپور خوابیده بودیم. پاسدار آقای هاشمی که در واقع مسئول امور داخلی بود با بلند گوی دستی ا مد با عصبانیت
به زبان نجف آبادی گفت :   برادرا، ای وخ زادید که وخ زادید ، ای وخ نزادید  کمی تامل کرد و احساس کرد با رزمنده ها تند برخورد کرده  و گناه کرده گفت: کو هو چی. مارا میگی اینقدر خندیدیم که دیگه نشد بخوابیم.
***************************************************



 در اعزام جدیدم انرژی اتمی بودم نزدیک سه راهی شادگان اهواز و در بخش تبلیغات در اتاقی که انواع نوارهای مذهبی بود مستقر بودم و نوار به رزمنده ها امانت می دادم .
عاشق آن بودیم که ظهر بشه نماز بخوانیم و با خدا صفا کنیم.
************************************************
اول نمازها همه با هم زمزمه می کردیم : ( شما عزیز خواننده هم حفظ کن و بخوان) یا محسن قد اتاک المصی: ای نیکو کار به تحقیق معصیت کار آمده.
 انت المحسن عن المصی : تو نیکو کاری و من معصیت کار.
فبحق محمدا و آل محمد ان یتجاوز عن المصی: قسم به حق محمد و آل محمد اجازه بده به تو نزدیک شوم.
**********************************************





اکنون سیممان وصل، ارتباط برقرار، اجازه ورود می دادند
وهای های اشکها روان می شد .
دیگر تکبیر می گفتیم یعنی همه چیز جز خدارا حرام می کردیم الله اکبر ماشین عرفان روشن می شد دیگر زمینی نبودیم عبد بود ومعبود ، عشق بود و معشوق ، من چه بگویم می شود لذت عشق را گفت؟
بیخود نیست که امام ره فرمودند اینان ره صد ساله را یک شبه رفتند.
*****************************************************
آرزوی یه دونه از اون نمازها به دلم مانده . چرا این طور می شد چون چند روز بعد خط مقدم بود و مرگ و زندگی.
نماز که تمام می شد گویا از پروازی دلنشین آمده بودیم همدیگر را عجیب دوست داشتیم دست هم را به واقع می فشردیم و سر هم را به سینه می چسباندیم .
هرکسی در خیال خود می گفت دیگری به خدا نزدیک تر است و احترام خاصی برای همه قائل بود.






اکنون وقت نهار بود .
هر روز دونفر مسئول غذا دادند و ظرف شستن برای دسته بودند که معمولا 22 نفر را یک دسته می گفتند.
به این دو نفر آنروز اصطلاحا شهردار می گفتند.
*******************************************
سفره را پهن کردیم و  قبل از خوردن دعای سفره را با هم می خواندیم : اللهم جعل نعمت المشکوره تصلو بها نعمت الجنه برحمتک یا ارحم اراحمین و حمله به غذا راشروع می کردیم.
خنده بود و چلو قرمه سبزی ، یا چلو قیمه ، یا پنیر و هندوانه ،یا کوکو سیب زمینی با انعطاف دمپایی ابری که من بدم می آمد و یا برنج و ذراتی ریز از گوشت در آن و بندرت آبگوشت و خنده و گفتگو و خوردن جایتان خالی.
*********************************************



اکنون نهار تمام شد. همه می گفتند آقای شهردار سفره را جمع کن و چایی بیاور .
از اتفاق آنروز شهردار یکی از شهرها که آمده بود به جبهه سر بزند و هردفعه در دسته ای میهمان می شد آنجا بود!! و فکر می کرد به او طعنه می زنند که سفره را جمع کند. گویا ناراحت هم شده بود چون میهمان بود .
بچه های ناقلا وقتی با تذکر همراهانش  فهمیدند شهرداری هم مهمان داریم و در جمع ماست تازه شروع به اذیت کردن کردند.
**********************************************
 شهردار بیچاره هم از خجالت خودش جمع کرده بود ونمی دانست چه کند تا بالاخره موضوع شهردار بودن خودمان را به او گفتیم و راحت شد.













نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی
پس از انتقال ما به بیمارستان صحرایی که در بیابان ساخته شده بود و در واقع سوله ای بود که روی آن گونی خاک و روی خاکها نیز مجدد خاک ریخته بودند با ماشین مارا به بیمارستان بقایی اهواز اگر اشتباه نکنم منتقل کردند درب ورودی بیمارستان عده ای با برانکارد آماده ما را تحویل گرفتند .
****************************************************
  راهرو بیمارستان مملو از مجروح بود که طبیعت عملیاتهاست و آنها که در جبهه بوده اند با این وضعیت آشنا هستند ما را هم داخل اتاقی روی زمین نشاندند .آنقدر کمر من درد می کرد که وصف آنرا نمی توانم بگویم ولی وقتی مجروحان شدید اطراف خود را می دیدم به خود اجازه اینکه بگویم دردی دارم نمی دادم اما سنم کم بود و کم طاقت در حال خودم آرام آرام گریه می کردم.
*************************************************
 تا شاید پس از دوساعت خانم پرستاری که آرام و قرار نداشت و در این مدت مرتب پانسمان و رسیدگی می کرد به من رسید زخمهای مرا پانسمان کرد و پزشک مصاحبه کوتاهی با من انجام داد و دستور انتقال مرا به بیمارستان اراک صادر نمود.









بیمارستان صحرایی در سوله




ما را به را ه آهن انتقال دادند .
در راه آهن نیز تعداد زیادی مجروح روی تشکهایی که برای آنها آماده شده بود دراز کشیده منتظر قطار بودند و من را هم روی این تشکها خواباندند.

شب شد و قطار رسید مارا سوار قطار کردند .در حال خودم بودم حالی عرفانی و آرام بدون هیچ گونه ادعا و طلب کاری .
**************************************************
برادر م آقا محمد که در عملیات او را گم کرده بودم نیز مجروح شده بود و در کوپه ای که من بودم  روی صندلی خواب بود. بیدار که شد ناگهانی متوجه همدیگر شدیم  گویا خدا دنیا را بما داده بود.
 اما از آنجا که قبلا هم گفتم این برادر من مثل همین الان شوخ و
 می بایست عامل خنده رزمندگان باشد. جالب بود که یکی از چند ترکش به باسن او خورده بود و می بایست کج می نشست و دوباره بازار خنده در کوپه ما جور شد .
*************************************************
از نحوه مجروح شدنش و موضع حساس زخمی شده می گفت و ما
می خندیدیم و همه هم کوپه ایها درد را فراموش کردیم تا به بیمارستان طالقانی اراک رسیدیم.












در بیمارستان با آقا محمد در یک اتاق بستری بودیم و خانواده هم خبر نداشتند.
اینجا نیز پایه خنده بود پرستار می آمد مرا پانسمان می کرد و نوبت به آقا محمد که می رسید روی اینکه بگوید به چه جای حساسی هم ترکش خورده نداشت و من راهنمایی می کردم .
او زیر ملحفه مخفی می شد و من می خندیدم و راهنمایی می کردم تا بالاخره مرخص شدیم.

***************************************************

یاد آوری کنم از جمله  شریف ترین انسانها در نظر من پرستاران آقا و خانم هستند که واقعا باید از زحمات آنها در طول دفاع مقدس تقدیر شود همچنین پزشکان محترم و همه همه.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 اکنون به خود آمدم از صحبت مجروحین اطرافم متوجه شدم داخل میدان مین شده ام و نباید کوچکترین غلطی بخورم.
هر سری که منوری شلیک می شد کلاه های فلزی بوفور رزمندگان را می دیدم که روی زمین ریخته بودند برای اینکه بتوانند بدوند و رفته بودند.
اکنون نوجوان 16 ساله در میدان مین افتاده و همه اطراف او ناله می کنند یکی زهرا سلام ا... علیها را بلند صدا می زند ، یکی یا حسین ، یا حسین می گوید ،همه جا آه و ناله و ضجه است؟!
مجروحی در نزدیکی من که روی مین رفته بود و پایش قطع شده بود شدید ناله می کرد و هر از گاه پای خود را بالا می آورد و در نور منور می دیدم که پاچه ی شلوار آن آویزان و مثل شیر آب از سر پاچه ی شلوار او خون می ریخت . سپس از هوش می رفت و دوباره بهوش می آمد و دوباره ناله می کرد.
****************************************************
برادر بزرگ من محسوب می شد اما مرتب می گفتم بگو یا حسین و او می گفت و با اسم حسین علیه السلام  لحظه ای آرام می گرفت ، سپس دوباره ناله می کرد و بیهوش می شد.




میدان مین

دستم به آرنجم خورد دیدم لباسم خیس شده ، در تاریکی نمی دانستم مجروح شدم و دردی هم نداشتم بعد متوجه شدم قسمتهای دیگر پیراهنم هم خیس است .متوجه شدم مجروح شدم .توان نشستن را نداشتم.
عجب حال و هوای لذت بخشی داشت حس می کردم خدا مرا نیز دوست داشته است .
نوجوان پاک و صادق دور از پدر و مادر در بیابانی غریب و در تاریکی شب  مجروح روی زمین افتاده نه مادر خبر دارد و نه پدر ونه خواهر و نه برادر.
حالی عرفانی داشتم با خودم گفتم آیا امام حسین( ع )از من راضی است ، آیا وظیفه ام را انجام داده ام .






حرم امام حسین علیه السلام

به خود آمدم از رزمندگان جا مانده بودم. بدون توجه به مجروحین اطراف شروع به بلند گریستن کردم. 
مجروحی که گفتم پایش قطع شده بود ناله اش را قطع کرد و شروع به دلداریم کرد که نترس عزیزم مگر نگفتی بگیم یا حسین؟
اما من نترسیده بودم غصه می خوردم که چرا نتوانستم ادامه دهم و گریه مرا رها نمی کرد .
چند امداد گر رسیدند: بدون اینکه بدانند میدان مین است به سراغم آمد
چرا گریه می کنی ؟
گفتم من جا ماندم؟!
یکی از آنها  با عصبانیت گفت خوب راه بازاست پا شو برو .اگر می توانی پاشو ، پاشو برو .برو .
اکنون ساکت شدم و به خود آمدم که در آن وضعیت غر بیخود می زنم





 بدلیل اینکه خون از بدنم رفته بود بدنم سردشد و فشارم پایین آمده بود پس بخواب رفتم .
بیدار
که شدم بسیاری از مجروحین که ناله می کردند و ائمه اطهار سلام العلیها را صدا می زدند بیهوش شده بودند.

سکوت بیابان را گرفته بود. رزمندگان  همه رفته بودند و باد ملایمی در بیابان می وزید .
  به شدت کمرم که روی ریگهای بیابان خوابم برده بود درد می کرد و آرام آرام گریه می کردم.
هردفعه صدای ناله ای هم از مجروحی شنیده می شد.ومن دوباره به خواب می رفتم.
 فشارم پایین بود. باید صبح می شدو هیچ راه چاره ای نبود.

ناگهان با صدای تعدادی امداد گر که می گفتند باید اینها را جمع کنیم و خود وسط میدان مین گیر کرده بودند بیدار شدم.




کم کم هوا داشت روشن می شد. امداد گران سوال کردن چه کسی می تواند حرکت کند چند نفر دست با لا بردند. هوا گرگ و میش شده بود منهم دستم را بالا بردم.
امداد گر ها پا جای پای هم می گذاشتند که اگر مین منفجرشد بعدی آسیب نبیند.
آنها آمدند و زیر بغل من و چند نفر دیگر را  گرفتند و با توکل بر خدا یکی از آنها داوطلب جلو می رفت و ما پا جای پای او می گذاشتیم و بحمدا... از میدان مین سالم خارج شدیم.




                                        عکس شهدای داوطلب عبور از میدان مین مرحله دوم عملیات رمضان
  
























نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 بهمن 1391 :: نویسنده : محسن بارباز اصفهانی
اکنون نماز مغرب و عشا را پشت خط خوانده ، خداحافظی ها را کرده بودیم و از روی دپو بدون سر و صدا آن طرف رفتیم
خود را در آن لحظات دلهره آور قرار دهید تا برایتان ملموس شود موضوع مرگ و زندگی است.
ران و پایین آنرا با کش بسته بودیم، قمقمه و جعبه خشابها را به فانسخه و بوسیله کش محکم بسته بودیم که مبادا در حین حرکت پارچه شلوار بهم بکشد و صدا کند و یا قمقمه یا جعبه خشاب صدایی بکندو دشمن متوجه ما شود.






هراز گاه دشمن منوری می زد و همه کف دشت آن هم دشتهای خوزستان که مثل کف دست بود می خوابیدیم . اگر دشمن تیری شلیک می کرد بالاخره به فردی می خورد.
پس ازشلیک منوربدون هیچ حرکتی روی زمین می خوابیدیم تا منور خاموش شود سپس پاشده دوباره در یک ردیف حرکت می کردیم.
اگر فرمانده پیغامی داشت دم گوش کسی که سر ستون بود می گفت و سپس او دم گوش فرد پشت سر خود تا به آخر برسد.






کلت منور که زمان حمله به عراقیها برای دیدن جلوی دپو ی خود منور شلیک می کردند


قراربود قبل از خاکریز دشمن آماده بنشینیم تا قرارگاه با بیسیم پس ازاطمینان رسیدن دیگر رزمندگان در دو محور کناری راست و چپ ما به دپوی دشمن دستور حمله و ریختن روی سر دشمن را بدهد.
اما جلوی ما میدان مین بود و پای یکی از رزمندگان به سیم تله مین خوردو روشن شد و جلوی دید نگهبانان عراقی را روشن کرد.  و نگهبانان عراقی با تیربار که خیلی از تیرهای آن رسام بود یعنی گلوله نور قرمز می داد و بطرف ما می آمدشروع به تیر اندازی کردند و نیروهای دیگر آنها شروع به زدن خمپاره و نارنجک به جلوی دپوی خود کردند.
آتش از همه جا می بارید با تیربار ، آرپیجی ، خمپاره به طرف ما شلیک می کردند و فریاد فرمانده که رمز حمله بود یعنی الله اکبر بلند شد.بوی باروت و فریاد همه جا را گرفته بود.
**************************************************
رزمندگان یک صدا داد می زدند الله اکبر و بطرف دپوی عراقیها می دویدند
میدان مین قبلا توسط واحد تخریب راهی برای آن باز شده بود و با نوار شب رنگی مشخص شده بود اما شلیک دشمن باعث می شد که تعدادی اشتباه کنند و وارد میدان مین شوندو روی مین بروند.
در نور منورهایی که دشمن به آسمان پرتاب کرده بود و همه جا روشن شده بوددیدم که آقا محمد از من جدا شد .
ناگهان گلوله ظاهرا خمپاره 120  جلوی من به زمین خورد و منفجر شد.
ترکشهای آن مثل گله های آتش به آسمان رفت و تعدادی از ترکشهای





آن به سینه ام و آرنجم  و پهلویم اصابت کرد و دیگر چیزی متوجه نشدم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا خاطرات نوشته شده جذاب و آنرا دنبال می کنید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

کد وبلاگ